نوشته شده در ژوئن 28, 2008 به وسیلهٔ حمیدبلا
سلام به همه دوستان سکسی سکس برای همه
بدلیل اینکه در چند انجمن فعالیت همزمان دارم
و این وبلاگها هم اگه خیلی فعال باشه زود فیلتر میشه
میتونید با جستجو در گوگل یا یاهو با عنوان
«hal4all«
همیشه به روزترین سایتهای من رو داشته باشید
یا به آدرسهای زیر مراجعه کنید :
بزرگترین انجمن عکس و کلیپ سکسی
بزرگترین انجمن سکس برای همه
دستهبندیشده در: Uncategorized، داستان، داستان سکس خودم، داستان سکس خانوادگی، داستانهای سکسی، داستانهای سکسی، عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در مه 11, 2008 به وسیلهٔ حمیدبلا
به خودم اومدم دیدم مامان الناز رو سرم واساده به صورتم آب میزنه با نگرانی گفت عزیزم حالت خوبه؟
…….
ادامه نوشته »
دستهبندیشده در: داستان، داستانهای سکسی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در مه 11, 2008 به وسیلهٔ حمیدبلا
خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد یه خانم خارجی هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آینه به خودم خیره شدم دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگی که به قلاده عادت نداره! هی با گره کروات ور میرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمیاد باید کی رو ببینم؟
……………….
ادامه نوشته »
دستهبندیشده در: داستان، داستانهای سکسی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در مه 11, 2008 به وسیلهٔ حمیدبلا
یکم رفت عقب اشکاش آروم آروم میریختن روی گونه های برجسته و قرمزش یکمی بهش نگاه کردم گفتم گریه نکن آروم گفت مگه واسه تو مهمه؟
…………………..
ادامه نوشته »
دستهبندیشده در: داستان، داستانهای سکسی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در مه 11, 2008 به وسیلهٔ حمیدبلا
به ساعت نگاهی انداختم نزدیک 9 شب بود.موبایلم رو در آوردم یه زنگ زدم به شماره الناز چند تا بوق زد گوشی رو برداشت…
سلام
- سلام
خوبین؟
- ممنون شما؟
ادامه نوشته »
دستهبندیشده در: داستان، داستانهای سکسی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در مه 11, 2008 به وسیلهٔ حمیدبلا
خلاصه به هر بد بختی بود خودم رو رسوندم ماشین رو پارک کردم یکم سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم داخل هتل کنکورد که برم آرمان کافه.اومدم نزدیک در آرمان کافه تازه یادم افتاد وای چرا جیبم رو خالی نکردم؟ باز سوتی نشه؟!
ادامه نوشته »
دستهبندیشده در: داستان، داستانهای سکسی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 19, 2008 به وسیلهٔ حمیدبلا
موقع شام باهم کلی صحبت کردیم خندیدم.بعد از شام یه سیگار روشن کردم به خیابون خیره شدم جاسم آروم زد رو شونم گفت چته؟ عاشقی؟
ادامه نوشته »
دستهبندیشده در: داستان، داستانهای سکسی | 2 دیدگاه »