من بچه مي خوام – قسمت هفتم(پایانی)

من رو برد حمام و زير دوش منو شست . و من هم حسابي دهانم رو چند بار شستم تا اينكه طعم بد دهنم بر طرف شد با اينكه هر دو لخت بوديم……….

من رو برد حمام و زير دوش منو شست . و من هم حسابي دهانم رو چند بار شستم تا اينكه طعم بد دهنم بر طرف شد با اينكه هر دو لخت بوديم و براي اينكه زمين نخورم مرتب تو بغلش بودم . از كير بي حالش معلوم بود تو فكر حال كردن با من نيست و اين ثابت مي كرد محمد واقعا يه انسان خوب و واقعيه نيم ساعتي بعد كه از حمام بيرو ن رفتيم خيلي سر حال شده بودم نگاهي به ساعت انداختم ساعت يك و ربع رو نشون مي داد . جلو آيينه رفتم و نگاهي به صورتم كردم خداي من خيلي صورتم خراب شده بود و چند جاي صورتم سياه و كبود بود و بغل دماغم ورم كرده و سياه شده بود حالا جواب جواد رو چي مي دادم ؟ دستم روي صورتم گرفتم و مشغول گريه كردن شدم . از دستي كه به سرم كشيده شد . يهو برگشتم و . چشمم به محمد افتاد كه كنارم ايستاده بود و مشغول نوازش سرم بود دستش رو گرفتم و آهسته بوسيدم و با گريه گفتم : حالا با اين شكل و قيافه چطوري اميد رو از اشرف خانم بگيرم ؟ آخه بهش گفته بودم يكي از دوستام حالش بده و من مي رم عيادتش و ازش خواسته بودم بچه رو برام نگه داره محمد گفت : من مي رم مي گيرمش ، ببينم كدوم همسايه است ؟
با نگراني گفتم : نه تو رو خدا ، خيلي بد مي شه با خودش مي پرسه اين مرده ، كيه كه اومده دنبال بچه ؟
لبخندي زد و گفت : بهش مي گم راننده آژانس هستم و تو از من خواستي بچه رو ببرم بيمارستان كه بتوني بهش شير بدي ، نگران نباش فقط برام بگو كدوم خونه است گفتم : همين دست چپي در خونه شون آبيه ، اسمش هم اشرف خانمه ، يه جوري بگو شك نكنه لبخندي زد و رفت . و من رو با دنيايي نگراني و تشويش خاطر تنها گذاشت خداي من ، نكنه بچه رو بهش نده بلند شدم و از گوشه پرده پنجره به بيرون نگاه كردم . با اين كه مي دونستم هيچي ديده نمي شه ، ولي طاقتم نمي يومد يه جا بشينم . ماشين محمد كه جلو خونه پارك بود تنها چيزي بود كه ديده مي شد . در اين موقع محمد رو ديدم كه داره در ماشين رو باز مي كنه و نشست تو ماشين و اون رو روشن كرد و دوباره پياده شد و به طرف خونه اشرف خانم راه افتاد و كمي بعد ديگه نديدمش . همونطور كه چشمم تو خيابون بود ديدم محمد در حالي كه بچه رو بغل زده بود نشست تو ماشين و ماشين رو روشن كرد و راه افتاد واي خداي من بچه رو برد ، قلبم گرفت . چرا بچه رو برد ؟ خداي من نكنه رو دست خوردم . نكنه همه اينها نقشه بوده تا بچه مو از من بگيرند و من رو واردار كنند براي پس گرفتن بچه با هاشون …… واي نه . خدا جون بهم رحم كن . بي اختيار به سمت لباسام دويدم و به تندي لباسامو پوشيدم و رفتم تو حياط . اي واي كليد هام دست محمد مونده . اگه برم بيرون كه نمي تونم برگردم . واي چقدر من بدبختم . مرتب تو حياط قدم مي زدم و در حالي دستم گوشه لبم بود و ناخون ها مو دندون مي گرفتم و مرتب تو حياط بالا و پايين مي رفتم . چه حماقت بزرگي كردم كه به محمد اعتماد كردم . حالا ديگه بيچاره شده بودم اين سرو صورت . نصفه شب رفتن بيرون از خونه و بعد يه مرد غريبه و گرفتن بچه و .. واي آخه مگه مي شه آدم اينقدر بدبخت باشه صداي ماشين كه جلوي خونه متوقف شد منو به سمت در حياط كشيد با عجله در حياط رو باز كردم از ديدن محمد كه با بچه در بغل از ماشين پياده مي شد . به سرعت به طرفش رفتم و بچه رو از بغلش كشيدم بيرون و يه سيلي به صورت محمد كوبيدم و با خشونت گفتم : خيلي كثافتي و به سرعت به سمت در خونه رفتم . محمد دنبالم راه افتاد و صدام كرد با عصبانيت نگاش كردم . يه شيشه كوچولويي كه دستش بود به طرفم دراز كرد و گفت : اين رو هم اشرف خانم داده بود ، فكر كنم آب قنده واسه بچه است من شيشه رو با عجله گرفتم و رفتم تو خونه و در حياط رو بستم و بسرعت رفتم تو خونه و در حالي كه با اميد خوشگلم حرف مي زدم . نشستم رو تخت و سينه ام رو در آوردم و گذاشتم تو دهانش وقتي لباي كوچولوش توك سينه مو تو دهنش گرفت و با ولع مشغول مك زدن شد . انگار همه خستگي و نگرانيم برطرف شد مرتب بوسش مي كردم و تو بغلم فشارش مي دادم . سرم رو كه بالا آوردم از ديدن محمد كه در آستانه در اتاق خواب تكيه زده بود و لبخند به لب منو نگاه مي كرد ، قلبم ريخت ، حسابي جا خوردم . با ناراحتي گفتم : تو اينجا چكار مي كني برو از خونه ام بيرون چند قدم به طرفم آمد با عجله يه دستم رو به صورتم گرفتم و كمي خودم رو كنار كشيدم . كليد هاي منو كه تو دستش بود ، نشون داد و دستم رو گرفت و از صورتم دور كرد خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت :‌ببينم يهو چت شد ؟ با دلخوري گفتم : چرا بچه مو بردي ؟ لبخندي زد و كنارم نشست و با خنده گفت : بايد چكار مي كردم ، مثلا من راننده آژانس بودم و از بيمارستان براي گرفتن بچه اومده بودم و بايد وانمود مي كردم دارم بچه رو مي برم بيمارستان ، آخه اشرف خانم جلو در خونه اش ايستاده بود و منو نگاه مي كرد . ديوانه من بچه رو مي خوام چكار ؟ و تازه اگه مي خواستم بدزدمش كه برش نمي گردوندم با خودم فكر كردم ، راست هم مي گفت . واقعا نمي شد كار ديگه اي بكنه آخ چه بد شد زدم تو گوشش . چقدر فكرم خرابه ، كاش يه خورده بيشتر فكر مي كردم به تندي لباشو بوسيدم و گفتم : منو ببخش ، انگاري كه حماقت كردم بچه رو كشيدم با خودم رو تخت و گذاشتمش رو تخت و من هم از بغل سينه مو گذاشتم تو دهنش و نگاهي به محمد كردم و با خنده دامن مو كشيدم بالا و گفتم :‌ بيا شروع كن ، من در اختيارتم لبخندي زد و گفت : فكر مي كني براي اين كار اينجا هستم شونه هامو بالا انداختم و گفتم : فرقي نمي كنه ، تازه خودت تو خونه منوچهر گفتي هنوز نكردي تو كسم ، بيا ديگه ناز نكن . من خودم دوست دارم منو بكني ، خيلي خودم رو مديون تو مي دونم . راستش تنها كاريه كه مي تونم بكنم و ازت تشكر كنم به طرف در رفت و گفت : تو زن خوبي هستي ، اميدوارم خوشبخت بشي من اگه كاري كردم واسه اين بود كه هنوز يه خورده در خودم مردي احساس مي كنم بعد از رفتن محمد كنار اميد خوابم برد . خيلي خسته بودم و بهش احتياج داشتم با تكون هاي شونه هام از خواب پريدم . جواد با قيافه پريشون بالاي سرم بود و با عصبانيت تكونم مي داد . لبخندي بهش زدم و گفتم :‌سلام جواد جون ، كي اومدي خونه چشمم به خون هايي كه رو تختي رو قرمز كرده بود افتاد با عجله دستم رو به دماغم گرفتم حسابي مي سوخت . معلوم بود موقع خواب دماغم به متكي فشار آمده و خون افتاده . سعي كردم از رو تخت بلند شم . سرم داشت گيج مي خورد . موقعي كه از تخت مي يومدم پايين يهو چشام سياهي رفت دستم رو به شونه جواد گرفتم . خودش رو عقب كشيد و من افتادم كف اتاق . با زحمت بلند شدم و نگاهي به جواد انداختم و با خنده گفتم : بدجنس چرا رفتي عقب ؟ جواد داشت به اميد كه غرق خواب بود و متكي و دوشك خوني نگاه مي كرد
لبخندي زدم و گفتم : الان مي شورمشون ، طوري نيست . اگه با آب سرد بشورم لكش نمي مونه بعد دستم رو به ديوار گرفتم و خودم رو از اتاق كشيدم بيرون . ساعت تو حال يازده ونيم رو نشون مي داد ، واي خدا چقدر خوابيده بودم با آشفتگي به اطراف نگاه كردم يهو دلم شور افتاده بود چشمم به روي ميز كنار مبل افتاد ، پاكت و برگه آزمايش و كلي عكس كه رو ميز پرت و پلا بود ، با يه نگاه به عكس ها ، خودم و كساني كه تو خونه منوچهر منو كرده بودن ديده مي شد . لبخندي زدم و به طرف دستشويي رفتم . خوب منوچهر زهر خودشو ريخته بود ، تو دستشويي بعد از شستن صورتم نگاهي تو آيينه به خودم انداختم و لبخندي زدم و گفتم : خوب جنده خانم دستت رو شد كاش از خونه منوچهر در نمي رفتم و شاش هاي اونها رو مي خوردم . فكر كنم واقعا حقم بود . آهي كشيدم و از دستشويي بيرون اومدم و نگاهي به جواد كه پشت ميز رو مبل وارفته بود و بروي ميز خيره شده بود كردم و روبروش نشستم رو مبل . لبخندي زدم و پرسيدم : ‌صبحانه خوردي ؟ با ناراحتي نگاهي به من انداخت و با چشم اشاره به عكس هاي رو ميز كرد و گفت : خبر نداشتم اينقدر دوست هاي جور واجور داري ، ببينم احتمالا بايد الان هم بچه دار شده باشي . شرط ميبندم خودت هم نمي دوني اميد مال كدوم يكي از اينهاست . يا اون حاصل تلاش يه عده ديگه بوده لبخندي زدم و گفتم : مي تونم اگه بخواي درباره اين موضوع باهات صحبت كنم
به طرفم خيز برداشت چند سيلي محكم به دست و پشت دستش به صورتم كوبيد . درد وحشتناكي تو صورتم دويد ، اشك از چشام سرازير شد و همراه با خوني كه از دماغم بيرون مي زد به روي دامنم مي چكيد منگ بودم ، هم همهايي تو سرم پيچيده بود و صداي فريادش رو مي شنيدم كه با عصبانيت مي گفت : مگه چيزي هم مونده كه برام تعريف كني همه چيز رو اين عكس ها به وضوح نشون مي ده ، بقيه اش رو هم كه تو نامه ، منوچهر خان تشريح كرده كه شما خيلي قبل از ازدواج با من با اون و دوستاش رابطه داشتي و نوشته كه تو محله شون به اسم جنده سالار معروف بودي . آخه چرا مينا ؟ تو كه هرزه و بقول رفيقات جنده سالار بودي ، چرا با من ازدواج كردي فكر مي كردي براي هميشه گذشته كثيفت مخفي مي مونه . چطور راضي شدي بچه اي رو كه تو هرزگي درست كرده بودي به ناف من ببندي . تو منو خورد كردي كثافت هرزه لبخندي زدم و گفتم : اين چي بود ، جنده سالار بودنم رو منوچهر واست نوشته نامه اي رو از رو ميز برداشت و به صورتم پرت كرد . لبخندي زدم و سرم رو تكون دادم و گفتم : خوبه ، حداقل يه موقع واسه خودم سالار هم بودم و خبر نداشتم از جيبش بسته سيگاري در آورد و سيگاري روشن كرد ، جواد اهل سيگار نبود . بلند شدم و سيگار رو از گوشه لبش بداشتم و اون رو رو خورد كردم و انداختم رو ميز و با دلخوري گفتم : فكر مي كني ميناي سالار جنده ارزشش رو داره ، بخاطرش سيگاري بشي ؟ اخمي كرد و بسته سيگار شو پرت كرد رو ميز و گفت : واقعا كه ، من چقدر احمقم بلند شدم و رفتم دستشويي و صورتم رو شستم . ولي خيلي دردم گرفت هر كجاي صورتم رو كه دست مي كشيدم به شدت مي سوخت خودم رو مرتب كردم و در حالي كه سعي مي كردم لبخند بزنم از دستشويي آمدم بيرون . و با خنده به جواد كه دستاشو تو موهاش فرو كرده بود و زانو هاشو رو پاش تكيه زده بود ، گفتم :‌ جواد ، اجازه هست يه چيزي بخورم خيلي ضعف كردم و بعد به طرف آشپزخونه و يخچال رفتم و كمي كره و پنير برداشتم و گذاشتم رو ميز آشپزخونه و كمي نون برداشتم و نشستم پشت ميز يه لقمه واسه خودم درست كردم و گذاشتم تو دهانم . از زور دردي كه هنگام تكون دادن دهنم بهم دست مي داد كلافه شدم ولي خوب خيلي ضعف كرده بودم مي خواستم چند لقمه اي بخورم . يادم افتاد تو يخچال شير داريم . بلند شدم و يه ليوان شير واسه خودم ريختم و در اين بين نگاهم به جواد افتاد كه داشت به طرفم مي يومد . داشتم ليوان رو به سمت دهنم مي بردم كه سيلي محكمي به گوشم زد و داد زد : بهتره بري و صبحانه تو پيش دوستات كه باهاشون عكس يادگاري گرفتي بخوري ، نه تو خونه من دستامو بالا بردم و گفتم : باشه ، باشه . خيلي خوب داد نزن الان همسايه ها مي ريزن اينجا ، الان حاضر مي شم مي رم جارو و خاك انداز رو برداشتم و خم شدم و مشغول جمع كردن خورده شيشيه هاي ليوان كه افتاده بود زمين شدم . بازو مو گرفت و فشار سختي بهش داد و گفت :‌ولش كن بيا برو . من خودم تميز شون مي كنم لبخندي زدم و نگاهش كردم و گفتم : تو كه اين همه مدت منو تحمل كردي دو سه دقيقه ديگه هم دندون رو جيگر بزار الان تموم مي شه سپس دوباره مشغول جارو كردن شدم . همون طور كه سرم پايين بود از ديدن چند قطره خون كه از دماغم رو زمين مي چكيد . با عصبانيت دماغم رو گرفتم و ايستادم . جواد بازو مو گرفت و داد زد : ‌بيا برو همه جا رو به كثافت نكش جارو رو انداختم رو زمين . و در حالي كه از آشپزخونه مي رفتم بيرون با فسردگي گفتم : پس مواظب باش پاتو نزاري رو شيشه خورده ها به تندي رفتم سمت حال ولي يهو سرم تير افتاد و چشام سياهي رفت و با آنكه خيلي سعي كردم خودم رو كنترل كنم ولي محكم خوردم زمين سعي كردم از زمين بلند بشم كه صداي جواد تو گوشم پيچيد : بلند شو مسخره بازي در نيار ، تو خسته نشدي . يا شايد هم نقش بازي كردن عادتت شده . آره ؟ خودم رو از رو زمين به كمك دستم كه به ديوار گرفته بودم بلند كردم و كمي ايستادم تا سياهي چشام برطرف شد و بعد در حالي كه تلو تلو مي خوردم رفتم سمت لباس هام و مانتو مو تنم كردم و به اتاق خواب رفتم و اميد رو گرفتم تو بغلم و برگشتم تو حال و به جواد كه منو با عصبانيت نگاه مي كرد گفتم :‌ حالا كجا بايد برم ؟ زهر خنده اي كرد و گفت : از من مي پرسي تو سالار جنده ها هستي ؟ لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم گفتم : آه ، آره يادم رفته بود و با قدم هايي كه لرزون و با زحمت منو مي كشيد به سمت در رفتم . صدام كرد : آهاي جنده خانم ، بيا و اين عكس هاي يادگاري تو با خودت ببر حالشو نداشتم برگردم طرف مبل ها و با بي حوصله گي گفتم : يه زحمت بكش ، جمع شون كن برام بيار همون جا رو به در ايستادم و دستم رو به ديوار گرفته بودم . چند لحظه بعد پاكتي كه مربوط به نتيجه آزمايش بود و عكس ها رو ريخته بود توش رو داد دستم . نگاهي به داخل پاكت كردم و گفتم :‌مي شه اون نامه منوچهر رو هم بهم بدي . چون مي خوام بخونمش خيلي دوست دارم بدونم قبل از ازدواج با تو چطور شد كه بهم جنده سالار مي گفتن . مال گذشته منه ديگه به تو كه ربطي نداره به تندي گفت : فردا تو دادگاه بهت مي دم ، چون اول بايد بدم فاميل بخونند و بعد به قاضي دادگاه نشونش بدم تا نتوني زيرش بزني و بعد از حكم طلاق تو دادگاه بهت مي دم . اصلا چرا فردا صبر كن حاضر بشم با اون عكس ها و اين نامه همين الان هم مي تونم دادگاه رو قانع كنم و حكم طلاق رو بگيرم سپس رفت طرف كمد و از توش مدارك ازدواج و شناسنامه هاي ما رو برداشت و كتش رو تنش كرد و بازو مو با خشونت گرفت و به سمت در اتاق برد . دستم رو از دستش كشيدم بيرون و گفتم : دستت رو كثيف نكن خودم مي تونم راه بيام از خونه رفتيم بيرون و به
رف ماشينش رفتيم و نشستيم تو ماشين سرم گيج مي خورد دلم مي خواست بخوابم . حس كردم اميد داره از تو بغلم سر مي خوره پايين . يهو بخودم اومدم و اميد رو محكم گرفتم ماشين رو با خشونت به راه انداخت . كمي كه گذشت . جواد كه همش تو آيينه به پشت سرش نگاه مي كرد . گفت : باز اين كثافت پيداش شد يكي از اون كثافت هاي لاشه اي كه تو عكس ها بود . مثل اينكه خيلي هوا تو كرده از صبح كه اومدم دم در خونه پارك بود و الان هم كه مرتب دنبالمونه با بي حالي نگاهي به عقب انداختم . ماشين محمد بود ، آره خودش بود داشت با يه فاصله دنبالمون مي آمد . لبخندي به لبم نشست از مشتي كه جواد به صورتم كوبيد سرم محكم به در ماشين خورد و بدنبل آن صداي جواد رو شنيدم كه مي گفت : مي خندي كثافت ، چقدر بهش حال دادي كه اينطوري دنبالته . مثل اينكه خيلي واسش عزيزي آره سالار جنده ها حرف بزن ؟ خودت رو به موش مردگي نزن ، نمي خواد ديگه نقش بازي كني بي اختيار از درد به گريه افتادم و در حالي كه شوري خون رو تو دهنم حس مي كردم با التماس گفتم : جواد تو رو قرآن ، بس كن ديگه بخدا سرم داره از درد مي تركه ، به خود خدا نقش بازي نمي كنم . دارم مي ميرم ، جواد جون تو رو خدا ديگه تو سرم نزن حداقل ديگه تو سر وصورتم نزن گريه امونم نداد و به شدت به گريه افتادم نمي دونم چطور شد كه حس كردم دنيا داره دور سرم مي چرخه با انگشتم چند قطره خوني كه از دماغم رو صورت ناز اميد افتاده بود رو كمي پاك كردم و سرم رو تكيه دادم به صندلي و از هوش رفتم
با صداي در ماشين و كشيده شدن بازوم يهو چشام باز شد و ديدم ماشين متوقف شده و در سمت من بازه و جواد از بيرون بازو مو گرفته بود و مي كشيد بيرون . تا اومدم بخودم بيام صورتم محكم خورد به لبه سقف ماشين و به شدت به سوزش افتاد . با دلخوري دستم رو به صورتم گرفتم و از ماشين پياده شدم . دستم رو نگاه كردم از ديدن خوني كه انگشتامو پر كرده بود آهي كشيدم و گفتم : تو رو خدا جواد جون ، يه خورده ملاحظه كن تو كه بد تر از اونها پدرم رو در آوردي منو در مقابل چشم هاي مردم رهگذر و راننده هاي ديگه ماشين ها به طرف ماشين محمد كه كمي عقب تر ايستاده بود برد و در ماشينش رو باز كرد و منو هول داد تو ماشينش و خطاب به محمد داد زد : بيا بابا ببر و حسابي بكنش تا عقده هات خالي بشه . فردا ساعت يازده بيارش دم خونه تا ببرمش دادگاه ، و بعد طلاق هم اين سالار جنده ها رو ببرش و حسابي باهاش كاسبي كن . چيز بدي نيست بدرد شما ها مي خوره محمد نگاهي به سر وصورتم كرد و گفت : خوب جواد آقا ، معلوم خيلي هم گردن كلفتي ، باشه برو پهلون من فردا ساعت يازده مي يارمش دم خونه خيالت راحت باشه . پيش من جاش امنه . من هنوز يه خورده مردانگي رو رو دوشام يدك مي كشم ولي بعد از طلاق خيلي دوست دارم يه جاي خلوت مردانگي و گردن كلفتي تو رو آزمايش كنم جواد داد زد :‌فكر ميكني از هيكل گنده ات مي ترسم ، بيا بيرون ببينم چكار مي خواي بكني ؟ محمد لبخندي زد و گفت : عجله نداشته باش قول مي دم از خجالتت در بيام ولي اول بايد اين طفل معصوم رو برسونم بيمارستان و بعد ماشين رو به حركت در آورد . وقتي چشم باز كردم محيط واسم آشنا نبود . كمي كه چشام رو بستم و فكر كردم آخرين حوادث رو بياد آوردم دوباره چشم باز كردم با يه نگاه به دور و بر فهميدم رو تخت بيمارستانم يه خانمي كه اصلا تا بحال نديده بودمش كنار تختم رو صندلي نشسته بود وقتي متوجه شد دارم نگاش مي كنم بلند شد و لبخندي زد و گفت : سلام من مهينم همسر محمد ، ببينم حالت بهتره ؟ نگاهي به اطراف كردم و گفتم : اميد ، اميد كجاست ؟‌ لبخندي زد و گفت : نترس خونه ماست ، مادرم بهش مي رسه . تو خودت چطوري ؟ آهي كشيدم و گفتم : خوبم ، تو زن محمد هستي ؟ لبخندي زد و گفت : متاسفانه آره ، اون همه چيز رو درباره تو و چطوري آشنايي با تو رو برام گفت و بقول خودش پرده از بعضي كاراش هم برداشت
لبخندي زدم و گفتم : نگو متاسفانه . بخدا محمد خيلي انسانه ، حداقل اينه كه تو آدم بد نديدي مهين جون ، حالا محمد آقا كجاست ؟ اخمي كرد و گفت :‌ بيرون داره تو محوطه قدم مي زنه تا موقع ملاقات بشه آخه يه نفر رو بيشتر نمي زاشتن پيشت باشه لبخندي زدم و گفتم : چند ساعته اينجام خنديد و گفت : از ديروز ظهر تا الان كمي بيشتر از بيست و چهار ساعته لبخندي زدم و گفتم : همه شو خواب بودم دستي به سرم كه باند پيچي شده بود كشيد وگفت : ‌اي تقريبا ، گاهي بهوش مي يومدي ولي چيزي حاليت نبود آهسته دستي به صورتم كشيدم دماغ و قسمتي از صورتم هم بانداژ شده بود . با دلخوري پرسيدم : چرا اينقدر منو باند پيچي كردن ؟
لبخندي زد و گفت : من كه نديدم صورتت چطور بود، ولي دكتر گفته كنار پيشونيت دريدگي داشته بخيه زده و دماغتم شكسته . خودت رو ناراحت نكن ، دكتر گفته با استراحت خوب مي شي اخمي كردم و گفتم : قرار بود ساعت يازده امروز بريم دادگاه ، بيچاره جواد باز با خودش فكر مي كنه اين سالار جنده يه جايي سرش گرم شده و از قرار يادش رفته انگشت شو رو دهنم گذاشت و گفت :‌يه خورده يواش تر دختر . اهسته هم حرف بزني من مي شنوم . نه تو اشتباه مي كني . جواد آقا خبر داره تو اينجا هستي . تمام ديروز رو محمد با جواد اين ور واون ور مي رفتن و با هم صحبت مي كردن . چند بار هم به آزمايشگاه رفتن و اونجا منشي آزمايشگاه با ديدن آزمايش ، تو رو بياد آورد و گفت كه تو براي نجات زندگيت از دكتر منوچهر كمك خواستي و اون گفته كه از نحوه برخورد تو و منوچهر مي تونه قسم بخوره كه تا بحال منوچهر رو نمي شناختي و حداقل الان جواد مطمئن شده كه منوچهر از موقع آزمايش با تو آشنا شده و اصلا اون طور كه در نامه اش نوشته جريان آشنايي اون و تو مربوط به مدتها قبل از ازدواج تون نبوده و فكر كنم قبول كرده كه تو بخاطر حماقت و سادگي تو دام منوچهر افتادي . البته فعاليت هاي محمد رو نبايد دست كم بگيري اون خيلي با جواد صحبت كرده و مي شه گفت همه اين ور اون ور زدن ها رو محمد واسه تو كرده تا ذهنيت جواد رو نسبت به تو عوض كنه ساعت ملاقات فرا رسيد و من منتظر بودم محمد رو ببينم . برام مهم نبود كه همسرش كنارم نشسته بود دوست داشتم بغلش كنم و ببوسمش وازش بخاطر همه محبت هاش تشكر كنم وقتي محمد آمد تو لبخندي زدم و نيم خيز شدم تا بتونم از رو تخت بيام پايين . لبخند رضايت از ديدن محمد تو صورتم دويد . با ديدن جواد كه پشت سر محمد آمد تو اتاق خنده رو لبم ماسيد . دوباره دراز كشيدم . تو دستش يه دسته گل به چشم مي خورد مي تونستم تصور كنم كه اون گل رو واسه خالي نبودن عريضه و اينكه جلو محمد و زنش . نشون بده از زدن من ناراحته آورده و لابد موقع دادن گل به دستم چند تا از اون حرفهاي نيش دارش نثارم مي كنه لبخند كم رنگي به لب داشت آمد جلو و خم شد رو صورتم . لبخندي بهش زدم و گفتم : هر چي دلت مي خواد بگو ، فقط داد نزن . من نتونستم ساعت يازده بيام پيشت ، بخدا تازه هوش اومدم و گرنه منتظر نمي گذاشتمت . چشاش پر آب شد و آهسته خم شد رو صورتم و لبام رو بوسيد با ديدن پدر و مادر جواد و خانواده اش يخ كردم . مطمئن بودم جواد قصد داره خيلي بيرحمانه منو تو جمع رسوا كنه نخواستم واسه شروع دنبال بهانه بگرده . لبخندي زدم و با صداي بلند و با بغض گفتم : آها مادر جواد آقا تشريف آوردن . خيلي زودتر منتظرتون بودم خوب بياييد جلو من خوب نگاه كنيد من مينا سالار….. بلافاصله جواد لباشو رو لبام گذاشت و با گريه گفت :‌تو رو خدا مينا جون ، اونها از هيچي خبر ندارند . منو ببخش از نظر من تو فقط بخاطر از دست ندادن من و زندگيت دچار حماقت هاي بزرگ شدي و من هم حق دارم يه حماقت بكنم و اون اينه كه همه چي رو فراموش كنم ، تو همچنان ميناي ناز و پاك من هستي تو رو خدا تو هم قضيه رو فراموش كن و آبرو ريزي نكن و دوباره لباشو رو لبام فشارداد باآنكه لبام به شدت درد مي كرد ولي اين درد رو خيلي دوست داشتم . سر شو كه عقب كشيد نگاهي بهش كردم و لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم داد زدم : يعني تو واقعا مي خواي اينقدر احمق باشي ؟
محمد با خنده گفت : نه مينا خانم مي خواد خيلي ، خيلي مرد باشه ، تو جواد رو دست كم گرفتي من هم همين طور مادر جواد سري تكون داد و گفت : من كه از حرفهاي شما سر در نياوردم يكي بهم بگه تو اين اتاق چي خبره
رو كردم بهش و داد زدم هيچي خانم بزرگ . من سالار زن هاي خوشبخت هستم . سالاري كه يه احمق ديوانه رو دارم كه منو دوست داره و من هم براش ميميرم سپس كمي خودم رو بالا كشيدم و درحالي كه اشك تو صورتم روان بود به جواد كه با چشاي پر آب منو نگاه مي كرد ، خيره شدم و بعد داد زدم بيار پايين اون سر خوشگل تو ، نزار اينقدر خودمو كش بيارم دردم مي ياد به تندي خودش رو پايين كشيد و من دستامو دور سرش گرفتم و لبامو محكم به لبلش فشاردادم و و با تمام قدرتم اونو تو بغلم كشيدم حتي درد زيادي كه از برخورد دماغم به دماغ جواد ايجاد شده بود ، نمي تونست منو از فشار دادنش به خودم منصرف كنه صداي مهين رو شنيدم كه با خنده داد مي زد : مينا دماغت داره خون مي ياد ، ولش كن بابا جواد آقا رو ، بنده خدا رو خفه اش كردي وقتي از بغلم رهاش كردم . مادرش آمد نزديك تختم و گفت : تو نبايد از من و بقيه دلگير بشي مينا جون . بخدا ما هم تازه توسط جواد خبر دار شديم . وقتي گفت كه ديروز موقعي كه رفته بودين بيرون شهر پات سر خورده و افتادي تو يه چاله و سرو صورت و بدنت مجروح شده و آورده ات بيمارستان ، نمي دوني چقدر دعواش كردم كه چرا ديروز ما رو نياورده پيشت لبخندي زدم و گفتم : لابد نمي خواسته ناراحت بشيد خانم بزرگ اخمي كرد و گفت : چه حرفها ، پس چرا حالا گفته ؟ لبخندي زدم و نگاهي به جوادم كه كنارم ايستاده بود كردم و دستش رو گرفتم تو دستم و گفتم : خوب معلومه ديگه ، بس كه احمق و خوله جواد اخمي كرد و بهم گفت : خوبه ديگه اسم واسم پيدا كردي ؟ فرداش منو مرخص كردن واسه خون هايي كه از من رفته بود هنوز هم گه گاه سرم گيج مي خورد . ولي ديگه سر درد نداشتم . احساس مي كردم تازه بدنيا اومدم با محمد و همسرش هم دوستان صميمي شديم . اون مثل يه برادر واقعي با من رفتار مي كرد و من هم حتي بيشتر از يه برادر واقعي دوستش داشتم بعد از چند ماه دومين بچه مون هم بدنيا اومد اون هم پسر بود جواد مثل بچه خودش بااون هم رو برو شد و اسمشو احسان گذاشت با انكه من خيلي دوست داشتم دختر باشه ولي خوب ، نشد ديگه حالا دو تا بچه كوچولو و قد و نيم قد داشتم و گاهي كه بي تابي مي كردن و با همديگه متحد مي شدن پدر من و جواد رو در مي آوردن همه چي به خوبي و خوشي مي گذشت . خوبي ايرادي كه جواد داشت اين بود كه با آنكه بعضي وقتها خيلي زياده روي مي كرديم مثل بعضي ها نگران حامله شدن نبودم . و اون هم با خيال راحت آب شو مي ريخت تو ، من مي مردم واسه كير خوشگلش كه هم دردسر بچه درست كردن نداشت و هم حسابي كس و كونم رو مي گاييد . يه سالي گذشت كه يه روز مشغول سبزي پاك كردن بودم كه حس كردم حال و روزم مثل موقع حاملگيه . واي خداي من حتما اشتباه مي كردم . واي نكنه تو مهموني هاي شبانه اي كه با محمد و خانمش داشتيم . يه موقع محمد چيز خورم كرده بوده و تو خواب اومده سراغم . شروع كردم به گريه كردن . حالا اگه جواد مي فهميد كه زلزله مي شد . چطوري مي تونستم ثابت كنم تو خواب يه نفر منو حامله كرده و من خبر نشدم كمي كه گذشت همه فاميل خبر شدن . و يه روز مادر جواد با خنده گفت : نه اون كه قرص مي خوردي و نه حالا كه تقريبا هر سال يكي مي ياري من هم نمي دونستم چي بايد بگم . جواد متوجه نبود و شايد هم چون خيالش از خودش راحت بود فكر شو نمي كرد كه حامله باشم يه روز موقع صبحانه خوردن دستش رو به شكمم كشيد و با خنده گفت : بايد رژيم بگيري دختر ، پر خوري نكن حسابي شكم درست كردي سرم رو پايين گرفتم و در حالي كه مي لرزيدم آهسته گفتم : من حامله ام جواد استكان چايي از دستش افتاد رو ميز و تندي برگشت و نگاهم كرد داد زدم : جواد جون به خدا ، بجون اميد و احسان ، بجون خودت كه از همه دنيا بيشتر دوستت دارم من هيچ حماقتي نكردم ، خودش حامله شده يعني منظورم اينه كه خودم هم نمي دونم چرا حامله شدم خيلي وا رفت با سردي نگاهم كرد و گفت : بايد بازم خودم رو بزنم به حماقت ، ببينم تو از حماقت من خيلي راضي هستي مگه نه ؟ خوب آقا محمد هم خبر نداره چطوري حامله شدي ؟
يه سيلي بگوشش زدم و با گريه گفتم : بخدا جواد من با هيچ كس نبودم تو رو قرآن قبول كن . اگه يه موقعي هم محمد كاري با من كرده بخدا من نفهميدم . تو رو قرآن جواد من دارم راستشو مي گم بلند شد و از خونه زد بيرون . و من هم افتادم رو تخت و مشغول گريه كردن شدم . خدايا چرا نبايد يه مدت طعم خوشبختي رو حس كنم
وقتي يكي دو ساعت بعد برگشت خونه بهم گفت : پاشو حاضر شو بلند شدم و گفتم :‌ كجا ، دادگاه ؟ اخمي كرد و گفت : مي دوني كه من احمق تر از اين حرفهام ، بلند شو الان از پيش دكتري كه اون سال آزمايش واسه مون نوشت مي يام . باهاش صحبت كردم و يه آزمايش ديگه داد . بايد بريم آزمايش اخمي كردم و گفتم : من نمي يام ، ديگه از اسم آزمايش حالم بهم مي خوره مجبورم كرد حاضر بشم و بعد رفتيم و آزمايش داديم . مي دونستم جوابش چيه ولي واسه دل خوشي جواد باهاش رفتم فرداش تو خونه مشغول نهار پختن بودم كه جواد آمد تو و در حالي كه كاغذ آزمايش دستش بود به تندي آمد تو آشپزخونه . خيلي عصباني به نظر مي رسيد . به تندي خودم رو عقب كشيدم و دستامو آوردم جلو صورتم . منو بغل كرد و با خنده گفت : تو به معجزه اعتقاد داري ؟ اخمي كردم و گفتم :‌راستش زياد نه . ولي بخدا من كاري نكردم و … و لبامو بوسيد و گفت :‌ نتيجه آزمايش نشون مي ده كه من سالم شدم و قادرم بچه درست كنم . مي فهمي ؟ الان از پيش دكتر مي يام اون گفته بعضي مواقع پيش مي ياد كه عدم توانايي مرد و زن در اثر يه بحران و يا يه شوك شديد عصبي بر طرف مي شه . وقتي ديد دارم هاج و واج نگاش مي كنم برگه آزمايش رو داد دستم و داد زد :‌ مثل احمق ها نگام نكن بيا خودت بخونش ، اگه باورت نمي شه بعد رفت طرف در اتاق و اون رو باز كرد و گفت :‌بفرماييد تو مهمون هاي عزيز ما ، اين خبر خوب يه جشن مفصل داره بعد مهين و محمد اومدن تو اتاق . همه شوكه شده بوديم . جشن مفصلي واسه خودمون گرفتيم و تا آخر شب حسابي خوش گذرونديم الان كه تو بيمارستان رو تخت نشستم و دخترمون رو كه جواد اسم شو آرزو گذاشته تو بغلمه . و داره آهسته شير مي خوره . دلم مي خواد داد بزنم خدا جون ديگه بسمه ، بخود خودت قسم ديگه بچه نمي خوام.
جواد خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت : بايد برم و خودم رو عقيم كنم مي ترسم دورمون خيلي شلوغ بشه
پايان
احمد ( هومن ) از مشهد

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: