مهسا و مونا – قسمت اول

توضیح : این داستان را بدرخواست مهسا نوشته ام و امیدوارم ازش لذت ببرین سعی کردم داستان طوری طراحی بشه که کاملاً شکل واقعی داشته باشه .

مهسا و مونا – قسمت اول

چند سال پیش، بعد از بدنیا آمدن مونا ، همسرم بدلیل بیماری و سرطان فوت کرد ، و من در طول این سالها مهسا (دختر بزرگم ) و مونا رو با زحمت زیادی بزرگ کردم .

ما تو این سالها خیلی به هم وابسته شدیم تا جایی که تنها تفریحمون یا بهتر بگم بیشترین تفریحمون با هم بودنمون و در کنار هم بودنمونه .

من و همسرم قبل از اینکه فوت کنه همیشه عاشقانه با هم زندگی کرده بودیم و تو مدت زندگیمون همیشه و همه وقت با هم سکس داغی داشتیم و این ما رو عادت داده بود که تو خونه خیلی راحت بگردیم یعنی بیشتر مواقع با لباسهای کم و باز می گشتیم و نتیجه عشقمون هم این دو دختر بود.

مهسا که 16 سالش داره تموم میشه و مونا هم تازه رفته تو 12 . جوری بزرگشون کردم که همیشه تو خونه با هم راحت باشیم . مهسا که بزرگتر از مونا هستش الان هم خیلی بیشتر از سنش می فهمه ، چون از وقتی کوچیک بود بهش یاد داده بودم که از خواهرش نگهداری کنه و سعی کرده بودم همه چیز رو بهش یاد بدم .

تا چند وقت پیش که مونا کوچیکتر بود مهسا اونو حموم می برد . به مهسا یاد داده بودم که همه چی رو با من در میون بزاره و بهش گفته بودم من رو بهترین دوست خودش بدونه .

خوب چون مادرش نبود که موارد بلوغش رو بهش یاد بده ، بنابراین هر طور بود خودم مجبور بودم که این موضوعاتو براش توضیح بدم و بهش بفهمونم بهترین کسی که می تونه با اعتماد کامل باهاش درد و دل بکنه فقط من هستم .

ولی خوب بالاخره اون یک دختر خوشگل و سفید و خوش اندامی هست که می تونه توجه هر پسری رو به خودش جلب کنه حتی خود من هم از دیدنش لذت می بردم و تحریک میشدم و این چیزی بود که فکر منرو مشغول کرده بود ، من که خیلی دوستش داشتم و نمی تونستم قبول کنم هیچ پسری رو با مهسا ببینم ، ولی بالاخره اون هم با هر تفکری که باشه ممکن بود برای خودش دوست پسر پیدا کنه (این طبیعیه) چون این اقتضای طبیعته که همه انسانها جذب جنس مخالف می شن . مهسا هم از این امر مستثنا نبود .

چند وقتی بود که زیاد تو خودش بود ، یا با تلفن حرف می زد ، دیگه زیاد با من و خواهرش حرف نمی زد و برای همین هم سعی کردم که باهاش صحبت کنم .

یک روز که از اطاقش بیرون اومد دیدم صورتش سرخ شده و خیلی هیجان داره گفتم : مهسا ، بابا بیا پیش ما بشین . رفتم و از توی آشپزخونه یک قوطی آبجو و دو تا هم آب میوه آوردم (من تو خونه همیشه مشروب و آبجو داشتم و پیش بچه ها می خوردم ولی تا حالا به اونها نداده ام ) . رو مبل نشسته بودیم و من شروع کردم ازشون در مورد درسها و اتفاقات امروز پرسیدم . مونا یک کم از معلمشون و درس امروز و دوستاش برام تعریف کرد و آبمیوه اش رو خورد و گفت می خواهد بره تو اتاقش درسهاش رو بخونه . این میون حواسم به مهسا بود ، تو تمام این مدت که مونا داشت با هیجان از اتفاقات امروز تو مدرسه برامون صحبت می کرد ، به مونا نگاه می کرد ولی من می دونستم که حتی یک کلمه از صحبتهای مونا را نفهمید ، یعنی حواسش جای دیگه بود و بقولی اصلاً اونجا نبود .

چند بار صداش کردم تا یکهو به خودش اومد و گفت : چیه ، چی شده ؟ مونا کو؟

گفتم : مونا رفت تو اتاقش به درسهاش برسه . بعد رفتم نزدیکتر و کنارش نشستم و به آرومی سرش رو به سمت خودم کشیدم طوری که سرش رو روی سینه ام گرفته بودم ، گفتم : چی شده بابا؟ اگه چیزی شده بگو ؟ اتفاق خاصی افتاده ؟ ؟؟؟ هرچی شده به من بگو…

سرش رو تنم بود و احساس می کردم بدنش خیلی داغه ، گفتم : نکنه حالت خوب نیست ؟ تب داری ؟

مهسا گفت : نه باباجون ، چیزیم نیست . باباجون می خواستم یک چیزی بگم …..

گفتم : بگو بابایی ، هرچی میخواهی بگو.

مهسا گفت : هیچی ….. ولش کن . بعد هم بلند شد و رفت تو اتاقش .

براش نگران بودم و احساس می کردم یک هیجان جدیدی رو داره تجربه می کنه برای همین بیشتر به فکر رفته بودم که بفهمم چه اتفاقی افتاده که مهسا رو اینقدر عوض کرده ، ولی می باید طوری برخورد می کردم که اول از همه اون ناراحت نشه و دوم اینکه بتونم بخوبی مشکلش رو بفهمم و به نحوی براش حل کنم .

فردای اون روز همش به فکر مهسا بودم که چی می خواست بهم بگه ، بنابراین با این فکرها زودتر از سر کار برگشتم و نمی دونم چرا ، ولی سعی کردم یک کم بی سرو صدا داخل خونه بشم .

وارد خونه شدم و دیدم خیلی خونه ساکته و هیچ صدائی نمیاد. مونا همیشه عادت داشت ظهرها که از مدرسه بر می گشت می خوابید . آروم یک سر به اتاق مونا زدم و دیدم خوابیده نزدیکش شدم و پتویی که روش بود رو مرتب کردم و پیشونیش رو بوسیدم و از اتاقش بیرون اومدم و آروم به سمت اتاق مهسا رفتم در اتاق کمی باز بود ، خودم نمیدونم چرا ولی یک احساسی بهم می گفت با احتیاط و آروم داخل اتاق رو نگاه کنم و حس کنجکاویم می گفت ناراحتی مهسا رو می تونم اینجا بفهمم.

به آرومی داخل اتاق رو نگاه کردم مهسا رو تختش نشسته بود و داشت با تلفن حرف می زد ، خیلی آروم صحبت می کرد ، بعد از چند لحظه متوجه شدم که دست دیگش تو شورتشه و داره با خودش بازی می کنه ، خیلی برام تعجب برانگیز بود ولی از یک طرف هم اون حالتش من رو هم تحریک می کرد. از همون لای در تماشاش کردم و دست آخر هم با چند تا آهی که کشید خودش رو ارضاء کرد. بعد هم گوشی روقطع کرد. من هم برای اینکه منرو نبینه تا خجالت بکشه سریع رفتم سمت اتاق خودم و با سرو صدائی که همه متوجه بشن تازه اومدم خونه رفتم تو اتاق تا لباسهام رو عوض کنم .

مهسا سریع از اتاقش خارج شد و مثل روز گذشته صورتش سرخ بود ؛ تازه فهمیده بودم که این سرخی صورتش بخاطر خود ارضائی و کاری بود که کرده . ولی چه کسی از پشت تلفن باهاش صحبت می کرده که اینطوری تونسته بود دخترم رو به وجد بیاره ؟؟؟؟

ادامه دارد…….

نویسنده : بلا

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: