آنجلینا – قسمت هفتم

سر آنا روی سینم بود یه سیگار روشن کردم و همزمان با اون سیگار منم میسوختم. سیگارم به نصف رسیده بود یهو آنا سینم رو گاز گرفت گفت : بده ش من …..

سر آنا روی سینم بود یه سیگار روشن کردم و همزمان با اون سیگار منم میسوختم. سیگارم به نصف رسیده بود یهو آنا سینم رو گاز گرفت گفت : بده ش من . خندیدم : گفتم جدیدا یه چیز میخوان گاز میگیرن؟ از سیگار یه کام گرفت گفت لگد هم میزنن گفتم وای چه سخت. سعید و ماندانا دیگه خیلی شلوغ کرده بودن سعید ماندانا رو نشونده بود لب استخر با لباش روی پاهاش میکشید آنا گفت ای شیطونا ما هم بازی کنیم؟ مکثی کردم گفتم هرچی تو بخوایی گفت ما هم بریم یجا بازی گفتم باشه پاشدیم سعید گفت کجا؟ گفتم مرض بابا موقع سکس هم ول کن ما نیستی به کارت برس گفت نخیر اگه میخوایین فوق برنامه برین همینجا بزارین ما چش و گوشمون درویشه آنا خندش گرفت منم یکم نگاش کردم گفتم عجب آدمیه. گفت اگه سختتونه برین سمت دوش یکم دوره زاویه کلوزآپ نمیشه! هر دومون راحتیم. یه نگاهی به آنا کردم گفت عیبی نداره دیده نمیشه اینا هم سرشون گرمه یه وقت نارحت میشن بزاریم بریم گفتم باشه رفتیم سمت دوش اونا سر استخر بودن و ما ته استخر. آنا رو بغلش کردم تکیه دادم به دیوار موهامو میکشید میخندید منم اذیتش میکردم گذاشتمش پایین یکمی به صورتش نگاه کردم با تمام وجود سوختم بعد دستم رو کشیدم رو صورتش از بالای پیشونیش تا روی لبش دستم رو لبش بود یدفعه دستم رو برداشتم خیلی ناگهانی بلندش کردم تو بغلم یه جیغ کشید سعید داد زد بابا یواش دیوار صوتی رو نشکنین تکیه کردم به دیوار دستام زیر ران پاهاش بود از روی مایو خودم و بیکینی اون بهش میمالیدم گفت نکن آرا یه جوری میشم گذاشتمش پایین لبام رو گذاشتم رو لباش محکم لباش رو میخوردم اونم دستش رو دور گردنم حلقه کرده بود یکم بعد لبام رو برداشتم اومدم پایین زیر سینه هاش رو با لبام لمس کردم بعدم لبام رو از روی بیکینی گذاشتم روی کسش یهو خودش رو جمع کرد گفت وای آرا لبات چرا اینطوریه گفتم لذتش مال تو به کارم ادامه دادم روی ران پاهاش رو میخوردم میومدم پایین روی زانوهاش بعدم ساق پاهاش رو میخوردم اونم میخندید پاشدم سریع برش گردوندمش گره بیکینی شو از پشت وا کردم تمام کمرش رو با لبام لمس میکردم اومدم پایین لبام رو گذاشتم روی باسنش یکم بعد روی رانهاش و ساق هاش رو با لبام لمس کردم پاشدم پشتش بهم بود دستم رو گذاشتم روی سینه هاش آروم میمالیدمشون اونم خودش رو به عقب هل میداد دستام رو گذاشتم زیر گلوش یکم لمسش کردم آوردم روی شونه هاش محکم برش گردوندم سمت خودم سینه هاش درست مثل خود آنجلینا بود ولی مشخص بود پوستش جوون تره یکمم ایستش سفت تر بود بهش گفتم اینا هم عمل کردی؟ خندید گفت آره سرم رو بردم رو سینه هاش میخوردمشون دستش روی سرم بود موهامو از بالا گرفته بود تو مشتش یواش نفس نفس میزد منم سرعتم رو بیشتر میکردم گفت آرا برو پایین اومدم پایین از روی بیکینیش کسش رو لمس میکردم زبونم رو در آوردم از رو کشیدم روش گفت آی پاشدم باز روش رو اونور کردم دستم رو گذاشتم روی باسنش یکم اذیتش کردم گفت بجنب دیگه آروم بیکینش رو از پاش در آوردم همچنان پشتش بهم بود دستم رو گذاشتم رو باسنش لبام رو بردم پشت گردنش دستم رو بردم جلو روی کسش آروم یکمی لمسش کردم خم شدم پشتش باشنش رو بوس کردم یه گاز کوچولو گرفتم گفت دیوونه نکن پاشدم دوباره برش گردوندم سمت خودم گفت سر گیجه گرفتم یکمی سینه هاش رو خوردم نشستم زیر پاش گفتم بیا جلو تر دهنم وسط پاهاش بود لبام رو گذاشتم رو کسش آروم تکون میدادم بعد زبونم رو آوردم گذاشتم روی چوچولش فشار دادم نفس نفس میزد گفت تند تر منم تند تر کردم حرکتم رو خودش رو به لبام فشار میداد سرم رو محکم گرفته بود منم هر لحظه سرعتم بیشتر میشد موهام رو گرفت تو مشتش منم دستام رو بردم وسط پاهاش رو باز کردم دوباره با دقت و ظرافت بیشتری ادامه دادم صدای نفسهاش و آهی که میکشید بیشتر شده بود منم دیگه آخرین حرکت رو زدم با دستام کسش رو بیشتر وا کردم زبونم رو گذاشتم درست نقطه حساس فشار دادم محکم فشار میدادم موهامو میکشید نفس میزد یه نفس عمیق کشید و یه آه کوتاه تا رفتم تکون بخورم ارضاء شد آبش تو صورتم خالی شده بود اونم بیحال بود شد تکیه داد به دیوار منم پاشدم رفتم دوش رو باز کردم صورتم رو شستم برگشتم دیدم سعید تکیه داده به دیوار ماندانا براش ساک میزنه یه دستی تکون داد خندیدم رفتم کنار آنا پا شد خندید گفت مرسی گفتم خواهش میکنم تکیه دادم به دیوار آنا لباش رو لبام بود مایوم رو در آورد با دستش کیرم رو گرفته بود میمالید نشست جلو پام یکمی زبون کشید به کیرم با سرش بازی میکرد منم حساس شده بودم بلندش کردم گفت شیطون بزار کارم رو بکنم دوباره نشست زبونش رو روی سرش کشید نمیدونم چرا نمیخورد فقط با زبونش بازی میکرد بلندش کردم گفتم ولش کن چیزیش نمیشه اینجوری تکیه دادم به دیوار بلندش کردم تو بغلم گرفتمش زیر ران پاهاش و باسنش رو گرفتم کیرم رو خودش با دستش تنظیم کرد منم آروم کردم توش لباش رو گاز گرفت منم یواش تلمبه میزدم نگام به اونور افتاد سعید ماندانا رو سگی نشونده بود میکردش منم تلمبه میزدم حالتم بد بود زیاد نمیشد مانور داد بلندش کردم گذاشتمش کنار دیوار خودم رفتم پشتش آروم از زیر گذاشتم جلوش با سرعت تلمبه میزدم آنا نفس نفس میزد یه چیزی زیر لبش میگفت منم همچنان سرعتم بیشتر میشد با یه دستم موهاش رو از پشت گرفتم گفت آرا یواش تر سوختم محلی ندادم به کارم ادامه دادم آبم داشت میومد سریع برش گردوندم گذاشتم لای ران پاهاش تخلیه شدم دستام به دیوار بود ل
ام رو لباش اومدم کنار برگشتم سعید ماندانا رو خوابونده بود کف زمین نمیدونم چیکارش میکرد ماندانا جیغ میکشید خندیدم گفتم اونجارو آنا خندید گفت : نه به اون شروعش نه به این آخرش. رفتم سمت آنا یکم لباش رو بوسیدم نشت جلو پام دوباره زبونش رو گذاشت سرش بازی میکرد بعد با دستش میمالیدش بلندش کردم بردمش کنار دوش دستش رو گذاشت روی میله جا حوله ای خم شد به عقب دستم رو گذاشتم روی سوراخ باسنش یکمی بازی کردم گفت نکنی اون تو گفتم نه بعد دستم رو بردم روی کسش میمالیدمش اونم پاهاش رو باز تر کرد یه لحظه گفتم از عقب بکنم باز پشیمون شدم گفتم به دردسرش نمی ارزه محکم کردم تو کسش یه تکون محکم خورد جیغ بلند زد گفت چت شد یهو؟ یواش تر منم تندتر به کارم ادامه دادم گفت آرا تو رو خدا ولی دست خودم نبود سادیسم اومده بود سراغم جوری میکردم که هی تکون میخورد دستم رو بردم زیر و بالای کسش رو میمالیدم بعدم خم تر شدم سینه هاشو میمالیدم گفت ارا یواش گفتم هیس محکم میکردم دیدم آبم باز داره میاد به کارم ادامه دادم لحظه آخر کشیدم بیرون خمش کردم گذاشتم رو کمرش آبم با فشار اومد ریخت رو کمرش گفتم اومدی گفت نزاشتی همونجوری خم بود دستم رو گذاشتم روی چوچولش محکم میمالیدم دیدم لرزید آبش توی دستم خالی شد روش رو کردم سمت خودم لبام رو گذاشتم رو لباش یهو همزمان گفتیم مرسی! خندیدیم دیدم سعید هم سرشو رو شکم ماندانا گذاشته خوابیده داره دست تکون میده گفتم ای نکبت آنا رو بقل کردم گفت دوست دارم گفتم به من نگو دوست دارم خودش گفت که باورم نمیشه بعد زد تو سرم گفت غلط کردی. رفتیم زیر دوش همدیگرو شستیم کلی شوخی اذیت کردیم رفتم سمت تخت لباسامونو ببرم دیدم سعید داره نگاه میکنه هرهر میخنده ماندانا هم لخت کنارشه ماندانا سریع دستش رو گذاشت رو سینش و کسش گفت آرا بیشعور منم همینجوری لخت داشتم لباسامونو برمیداشتم سعید گفت به این میگن
Free Zone خندیدم گفتم به دوست دختر عزیزت بگو اونم نامردی نکرد دستای ماندانا رو گرفت یهو کشید ماندانا جیغ بلند کشید بدن عریانش جلوی چشام بود خندیدم گفتم حق داره وقتی مرد حوری بهشتی شه! سعید گفت پس چی اصلا میخوام نیکوکار بشم برم بهشت پیش این حوری! خندیدم لباسا رو گرفتم رفتم.
یک ساعت بعد گشنه و ضعف کرده تو ویلا سعیدشون نشسته بودیم سعید گفت یه مرد پیدا شه بره ناهار بگیره گفتم جوابتو خودت بلدی پس خفه! گفتم زنگ بزن یجا نزدیک بیارن رفت زنگ بزنه ماندانا گفت آرا نامرد چرا منو نگاه کردی؟ گفتم تو وسواس داری نه؟ ول کن جون ماندانا. آنا خندید سرشو گذاشت رو شونم دلم ریخت خدایا تمام خستگی دنیا رو شونه هام بود… .
******
چشمم رو بستم بازکردم 20 روز دیگه گذشته بود فرداش آنا پرواز داشت. این 20 روز هر روز آب رفته بودم سعید بیچاره خیلی مراقبم بود ماندانا هم بیشتر از اون بعد از اون 3 بار دیگه با آنا سکس داشتم ولی اصلا لذتی نداشت درست مثل آدمی که بهش میگن دنیا مال تو ولی 7 روز دیگه میمیری طرف جای اینکه لذت ببره بیشتر عذاب میکشه… منم همین بودم. با ماندانا و سعید خیلی خاطره درست کردیم آنا که میگفت بهترین روزهای زندگیم بود منم دست کمی از اون نداشتم. بقول یارو روزگار اما وفا با ما نداشت… طاقت خوشبختی ما را نداشت. بهترین روزهای زندگی همه مون خیلی زود تموم شد. ویلا سعید اینا نشسته بودیم آنا سرش رو شونم بود ولی دیگه نمیخندید همه مون حالمون گرفته بود. سعید دیگه شوخی نمیکرد هیچ کس دیگه نمیخندید همه ساکت بودیم آنا سرش رو گذاشت رو پام یواش گریه میکرد منم اخمام رو کشیده بودم ایکاش همونجا میمردم و روزهای بعدیش رو نمیدیدم. قرار شد وقتی آنا رفت ارتباطمون قطع نشه همه باهم در ارتباط باشیم.
ساعت 7 شب فرودگاه بودیم آنا و پدرش و دیوید داشتن میرفتن آنا رو کشیدم کنار گفتم منتظر تماست هستم دلم برات تنگ میشه تورو خدا مواظب خودت باش اشک توی چشاش حلقه زده بود منم بدتر از اون ماندانا اومد آنا بهش گفت اینو میدم دست تو دست از پا خطا کرد بهم بگو پوستش رو بکنم یه خنده زورکی کردیم و آنا لبام رو بوسید با سعید اینا روبوسی کرد رفت سمت گیت یهو دست کرد تو کیفش پاکت سیگاری که اونشب بهش داده بودم رو در آورد برام تکون داد خندید دیگه اشکام تابلو میریخت پایین. سعید منو بغل کرد سرم رو بوس کرد گفتم سعید داغونم گفت میدونم عزیزم بیا بریم آنا رفت سعید دستم رو گرفت من گریه میکردم اون منو راه میبرد با ماندانا رفتیم.
دیگه از حس و حال افتاده بودم سعید و ماندانا هم بدتر از من ولی سعید خیلی کمکم کرد تا اینکه آنا زنگ زد حال همه مون بهتر شده بود تاز داشتم بخودم میگفتم اینبار از دست روزگار در رفتیم که حرفم تموم نشد… .
2 هفته بعد سعید و ماندانا تو جاده نزدیک ابوظبی تو یه تصادف درجا میمیرن. جنازه سعید رو بردن تهران بهشت زهرا و ماندانا رو همینجا (دبی) خاکش کردن. مراسم تشیع جنازه سعید من از همه جنازه تر بودم مثل یک مرده واقعی. بهترین دوستام رو از دست داده بودم احساس میکردم دنیا به آخر رسیده ولی حیف که فقط احساس میکردم. بعد از مرگ سعید و ماندانا ترجیح دادم تو همه چیز مساوی شیم تا روح اونا ازم راضی شه واسه همین سیمکارتم رو واسه همیشه خاموش کردم تا با اون آنا هم خاموش شه و یه شماره دیگه گرفتم.
******
1 ماه بعد داغون بودم ریشام رو اصلا نزده بودم به خودم اصلا نرسیده بودم و واقعا حق داشتم. تو اتاقم کنار شیشه های قدی واستاده بودم به بیرون نگاه میکردم مثل همیشه به نور آسمونخراشها و چراغ خطرهای قرمزشون که چشمک میزدن به دبی نگاه میکردم این همه آدم این همه چراغ چرا من؟ یه خنده مسخره کردم دست کشیدم روی سرم ولی دیگه از موهای سامورایی خبری نبود خیلی وقت بود موهام رو از ته ماشین زده بودم دوباره خندیدم رفتم سمت کشوم آه لعنتی قرصم تموم شده بود ولی من سنی نداشتم که قرص اعصاب میخوردم. یه سیگار برداشتم رفتم پنجره وسط شیشه های قدی اتاقم رو باز کردم سیگارم رو روشن کردم با هر کام تمام خاطراتم از جلوی چشام رد میشد احساس میکردم تنها ترین آدم دنیام. گفتم خدایا به کدوم گناه تقاص پس دادم؟ دوباره یه سیگار دیگه روشن کردم بازم همون منظره همون شهر بزرگ و عظیم زیر پام بود همون آسمون خراشها همون شهر همون آدما همون چراغ خطر ها همون آسمون همه همون بودن ولی من دیگه من نبودم. استریو اتاقم رو روشن کردم دوست بسیار عزیزم و عشق ابدیم داریوش میخوند با شنیدن صداش بیشتر حالم گرفته شد چقدر دلم واسه داریوش اقبالی تنگ شده بود خیلی وقت بود ندیده بودمش دلم میخواست پیشش بودم و فقط گریه میکردم آهنگ به وسط هاش رسیده بود… .
بعضیا قید همه چی رو زدن… . بعضی هام اسیر اقبال بدن
یه دفعه هم زمان با یاورم داد زدم:
اون بالا نشستی گوش کن ای خدا… . چه عذابیه به دنیا اومدن

پایان – متشکر از توجه شما – یه خاطره دیگه از دفتر خاطرات من (آرا) – نام کاربری: Reload

2 پاسخ

  1. movafagh bashi ara jan

  2. salam.man kheili khoob darket mikonam chon manam alan tanhaye tanham…

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: