تصادفی – قسمت دوم

گفت مریم مقدس نیستم به نظر شما هر کی احساس مسئولیت کنه مریم مقدسه؟ گفتم از خداتون هم باشه خدا بیامرز خانوم خوبی بود….

گفت مریم مقدس نیستم به نظر شما هر کی احساس مسئولیت کنه مریم مقدسه؟ گفتم از خداتون هم باشه خدا بیامرز خانوم خوبی بود خندید منم رفتم سمت ماشینم که برم گفت اگه کمکی ازم برمیاد تعارف نکنین گفتم نه دختر خاله. خودم از پس خودم برمیام همون موقع موبایلم از دستم افتاد گفت بله معلومه موبایلم رو برداشتم گفتم هیچ ربطی نداشت نشستم تو ماشین شیشه رو دادم پایین گفتم جایی میرین برسونمتون (با دستش ماشینش رو نشونم داد) گفت ممنون اونجاست. یکمی نگاش کردم (حیف که ازم خیلی بزرگ تر بود واقعا چهره گیرایی داشت مخصوصا چشاش خیلی گیرایی داشت خیلی هم ظریف بود) گفتم کشیک منو میکشیدین؟ گفت آره حتما همینطور بوده بعد دوستش از مغازه بغلی اومد بیرون گفت بریم؟ گفتم آها پس جاسوس هم داشتی شما . گفت ما اینیم دیگه . با سر تایید کردم دوستش اومد نردیک (اونم بهش میومد 27 ، 28 رو داشته باشه) من همچنان تو ماشین نشسته بودم شیشه پایین بود سلام کرد گفت پانی بریم؟ گفت باشه برو توی ماشین اومدم گفتم راست میگه برو دنبال نخود سیاه خندید گفت باشه گفتم پانی احیانا مخفف چه اسمیه؟ پامادور؟ پاناراما؟ پاریس؟ پازل؟ خندید گفت بی سواد پانیذ گفتم از اولم میدونستم! گفت خب من برم گفتم خب برو من که تو ماشینم نشستم شما مزاحم شدی 1 دقیقه دیگه واسی جیغ میکشم خندید گفت عجب رویی داری . کاری نداری با من؟ گفتم از اولم نداشتم خوش اومدی . یه اخمی کرد و گفت وا بی ادب؟ خداحافظ. گفتم بای تو آینه خودم رو نگاه کردم گفتم ما نفهمیدیم تو بالاخره با حوصله ای یا بی حوصله؟ باز به خودم جواب دادم احمق آدم همچین دافی میبینه بی حوصله میشه؟ حرکت کردم رفتم.
تو خیابونا یکم چرخ زدم حوصلم یکم زیادی سر رفته بود بارون نم نم هم میومد گفتم آرا چه کار کنیم؟ باز به خودم جواب دادم بکشیم پایین هوا کنیم خب من چه میدونم. تو خیابون داشتم میرفتم یه دختر زیر بارون واستاده بود دست تکون داد زدم رو ترمز شیشه رو دادم پایین گفت چقدر؟ گفتم بله؟ گفت چقدر؟ (شنیده بودم ایران وضعش خرابه ولی اولین بارم بود از نزدیک همچین چیزی میدیدم) گفتم اشتباه گرفتی من فکر کردم اتفاقی افتاده اومدم شیشه رو بدم بالا گفت یکم غذا بهم بدی بسمه سرم رو تکون دادم یواش گفتم ای روزگار کیفم رو در آوردم بهش 5 تومن دادم گفتم شب خوش خوشحالی رو میشد تو چشاش دید گفت ممنون آقا امیدوارم عوضش رو ببینی شیشه رو دادم بالا گفتم هی نکنه من میخوام بمیرم خدا هی موقعیت میزاره واسم؟ امروز چرا همه چیز مشکوک بود؟ خندیدم گفتم ای جانور حرکت کردم یکی از پشت چراغ میداد آروم کشیدم کنار واسادم یه تویوتا پرادو نقره ای اومد کنارم گفتم باز این دختره اومد شیشه رو داد پایین دوستش گفت پانی میگه خوب نیست با این ماشین تابلو آدم تو این شهر کوچیک بچرخه گفتم حوصلم سر رفته شماها چرا میچرخین؟ گفت خب ما هم حوصلمون سر رفته گفتم پس بدو همش بزن سر نره چرا دنبال من راه میوفتین؟ پانی از پشت فرمون داد زد پررو من اومدم دنبال تو؟ گفتم نه پس من اومدم . گفت هیچکی نیومد. گفتم خب حالا باید از شهر خارج شم دیگه نبینمت؟ گفت نه من میرم گفتم نرفتی هم عیبی نداره این چند روزی که اینجام تحملت میکنم داد زد پر رو . گفتم لطف داری حالا اجازه هست بریم؟ گفت خوش اومدی (حوصلم سر رفته بود گفتم سوژه گیر آوردم یکم اذیتش کنم برم) گفتم راستی خسارت منو کی میده؟
– من
الان بده
– چقدر میشه؟
500 تومن
500 تا تک تومن دیگه؟
اختیار داری جسارتن ما شهری ها به این میگیم مرسدس بنز حالا شما چی میگین نمیدونم در کل 5 تا خط کوچیک رو سپر عقبم افتاده 5 تا 100 تومن میشه 500 تومن
– برو دلت خوشه
پس مسئولیت پذیری چی؟ مریم مقدس؟ عذاب وجدان؟ با اینا چیکار میکنی؟
– (خندید) میسازم ولی 500 تا تک تومنی به تو نمیدم
(خندیدم) باشه اصلا نده خودت صبح گفتی میدم کی گفت بده؟
– (اخم کرد) منظور ازین آخریه چی بود
(تو دلم گفتم خودتو نزن به خری) خسارت ماشین دیگه
– آها ببخشید بد متوجه شدم
حالا میدی یا نه؟
– نمیدم
خب نده! (زدم زیر خنده)
یکمی نگاش کردم گفتم خب بجاش جبران کن گفت چیکار کنم؟ گفتم فردا ناهار درست کن منو دعوت کن گفت بلد نیستم گفتم مشکل خودته سن مامان بزرگ منو داری بلد نیستی؟ خندید گفت سنگ پا قزوینه دیگه؟ گفتم مهم اینکه به پای یه بانوی با شخصیت کشیده شه حالا قزوین و تهران فرقی نداره خندید گفت خب حالا؟ گفتم آدرس بده فردا ناهار میام اگه خودت درست نکرده باشی منم خسارتم رو میگیرم گفت باشه من درست میکنم ولی خودت زهرت میشه گفتم فدای سرت. گفت آدرس ویلامون رو یاد داشت کن. . .
ساعت 1 ظهر بود پشت در اون آدرس بودم گفتم هی نکنه بریم تو یه خبرایی باشه؟ یا خونه مردم باشه؟ دو دل بودم چیکار کنم گفتم ولش کن میرم زنگ زدم آیفون تصویری رو یکی برداشت در رو باز کرد رفتم تو. ویلاشون بزرگ نبود ولی ژیگول و خوشگل بود رفتم جلوی در داخلی در باز بود گفتم سر به فدای شکم آروم رفتم تو گفتم پانی خانوم؟ صدایی نیومد گفتم
shit ما که شانس نداریم الان یه جنازه جلومون در میاد وسط خونه واستاده بودم 6 دنگ حواسم جمع بود گفتم آرا کسی اومد بزن رحم نکن دوباره صدا کردم پانی خانوم؟ احساس کردم یکی پشتمه سریع برگشتم یهو گفت وای گفتم باز تو گفتی؟ من باید بگم وای این چه وضعشه خانه ارواح درست کردی؟ خندید گفت نه ببخشید اینجا همیشه ساکته گفتم آره فیلم خانه ارواح هم همینجوری شروع میشد خندید گفت چرا سرپایی بشین آروم نشستم رو مبل وسط خونه گفتم خب امنیت جانی ندارم دیدم رفیقش اومد سمتم سلام کرد دست داد گفت شهین هستم گفتم خوشبختم منم شهید راه حق هستم خندید پانی گفت راستی اسمت رو نگفتی؟ گفتم وای شماها چه طوری جرات کردین یکی که حتی اسمشم نمیدونید رو دعوت کنین؟ پانی گفت مگه بچه ام قیافه یکی رو ببینم تا تهش میخونم گفتم من که گفتم جای مامان بزرگمی . گفت تو بچه ای من سنی ندارم گفتم اوا راست میگی 27. 28 سال که سنی نیست فقط یکم باید پوستت رو اتو کنی خندید گفت مرسی گفتم خواهش راستی از قیافه من چی فهمیدی؟ گفت یه پسر پر روی مغرور و از خود راضی و البته خورده شیشه دار ولی تو دلش چیزی نیست! گفتم همه اینارو فهمیدی؟ گفت آره گفتم پس اصل کاری چی؟ گفت چی؟ گفتم نفهمیدی من خون آشامم؟ (بعد ادای خون آشام در آوردم) خندید گفت بهتم میاد گفتم به تو هم میاد گفت چی؟ گفتم خونت رو بخورم گفت بیا بخور سریع پاشدم رفتم سمتش دستش رو گرفتم پشتش واستادم یواش کنار گلوش رو گاز گرفتم گفت دیوونه برو گم شو خندیدم گفتم خون آشام راه خونشون رو بلده گفت پس خون میخوری ناهار چی؟ نمیخوری؟ گفتم آها راست میگی قضیه کدو قل قله زنه! هردوشون خندیدن گفتن وای چقدر حرف میزنی؟ یه لشگر آدم رو حریفی گفتم فک اضافی دارم خندیدن گفتن اسمتو هنوز نگفتی؟ گفتم آرا گفتن چی؟ گفتم آآآآآ ر ااااااا همین. شهین گفت این چه اسمیه؟ گفتم اسم اسمه دیگه. گفت جالب بود نشنیده بودم گفتم حالا که شنیدی پانی گفت آرا کی ناهار تو میخوری میری؟ سرم درد گرفت گفتم قضیه کدو قل قله زن 2 شد! خندیدن گفتن کدو قل قله زن 2 چیه؟ گفتم شخص اول رو خودم بازی میکنم. بیا جلومو بگیر بگو آرا کجا میری؟ پانی با تعجب اومد جلوم صداش رو کلف کرد گفت آرا کجا میری؟ گفتم میرم ویلای پانی بخورم ویسکی بعد که برگشتم تو کیر منم نمیتونی بخوری! شهین دلشو چسبید گفت دیوونه . پانی شکه شده بود گفت ای هیولای بی تربیت برو بیرون تا نکشتمت خندیدم با یه حالت خاصی دستم رو آوردم بالا گفتم خون آشام ها نمیمیرند! تا اینو گفتم پانی و شهین مردن از خنده (خودم یهو یاد اون لحظه افتادم که ویلا سعیدشون خون ناهید رو خورده بودم سعید و ناهید دعوا میکردن داد زدم «دعوا نکنین خون آشامها ایدز نمیگیرن») یهو خشکم زد دستام رو گذاشتم رو سرم نشستم رو زمین (همون شوک عصبی همیشگی که عصبی میشم میاد سراغم) دنیا دور سرم میچرخید تکون نمیخوردم پانی و شهید جیغ زدن چی شد؟ هیچی نمیگفتم پانی سریع اومد دستم رو گرفت گفت حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟ عرق سرد تمام تنم رو پر کرده بود یه خنده عصبی کردم گفتم زندگی همیشه خنده نیست و چند قطره اشک از چشام ریخت پانی گفت بریم دکتر؟ گفتم نه شوک عصبیه یه لیوان آب بهم بده شهین سریع یه لیوان آب برام آورد یکمی آب خوردم حالم بهتر شد به زور پاشدم خودم رو انداختم روی مبل پانی گفت نمیگی چی شد؟ گفتم براتون میگم بزار یکم با خودم باشم بعد یه سیگار روشن کردم چشام رو بستم از سیگارم کام میگرفتم.
10 دقیقه بعد پاشدم دست و صورتم رو شستم اومدم پیش اونا پانی گفت آرا چی شد یهو؟ گفتم هیچی یاد یه خاطره تلخ افتادم شوک عصبی گرفت منو افتادم همین . گفت چی بود مگه؟ گفتم مرگ عزیز ترین دوستم و دوست دخترش و خاموش کردن یه دختر که از ته دلم دوسش داشتم. یکمی نگام کرد گفت متاسفم گفتم ممنون اگه دوست داشتی بعدا برات تعریف میکنم گفت حتما رفتیم ناهار بخوریم. زرشک پلو درست کرده بود البته از نوع قربونش برم هر یه قاشق که میخوردم 1 لیوان آب پشت سرش میرفتم بالا که بره پایین سر آخر مثل وال شده بودم فشارم میدادی آب از دهنم میزد بیرون.
بعد از ناهار نشستیم رو راحتی شهین یه شیشه شامپاین آورد 2تا ته لیوان خوردم گفتم دیگه ممنون گفت همین؟ گفتم ببخشید من میخوام مشروب بخورم حال کنم یا مشروب میخواد باهام حال کنه خندید گفت هردوش خوبه گفتم مرسی استدلال شما بخورین! پانی گفت خب تعریف کن گفتم چیو؟ گفت یکم از خودت بگو گفتم من بی هویتم. گفت مشکوک میزنیا؟ خندیدم گفتم از اولم گفتم خون آشامم باورتون نمیشه بهم خون بدین بخورم پانی خندید گفت به تو کوفتم نباید داد پر رو بعد گفت نگفتی اون موقع چت شد؟ منم براشون خلاصه خاطره آنا و سعید و ماندانا رو تعریف کردم یه سیگار روشن کردم دیدم شهین گریش گرفته پانی هم بهم ریخته بود پانی گفت اینا راست بود؟ خندیدم گفتم متاسفانه آره اون شوک عصبی هم برای همین بود. گفت آخه تو سنی نداری. . . . گفتم من هر تجربه ای بگی تو این دنیا داشتم الانم تو قلبم اندازه یه مرد 50 ساله غم دارم. یکمی نگام کرد گفت ته چشات معلومه گفتم راستش رو بگو اول که اومدم هم خوب خصوصیاتم رو گفتی الانم درست گفتی قضیه چیه؟ فال گیری؟ شهین خندید گفت آره با فال گیری تویوتا پرادو خریده گفتم والا تا جایی که من میدونم تو این مملکت رمالی از مهندسی درآمدش بیشتره! پانی خندید گفت من روانپزشکی خوندم الانم دارم آماده میشم برای تخصص منم اسم 7. 8 تا قرص اعصاب و آرام بخش اینارو بردم گفت تو از کجا بلدی؟ خندیدم گفتم آدم باید همه چیز بلد باشه! البته چند تاشون رو یه زمانی مصرف میکردم. شهین خندید گفت وای واسه همینه یکم شیرین میزنی گفتم خوب تجربه داری ها پدر تجربه بسوزه. . . .

نویسنده: Reload
ادامه دارد…

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: