تصادفی – قسمت سوم

1 ساعت از همین صحبت ها بود و واسه هم کرکری میخوندیم میخندیدیم پانی گفت خب ناهارتو که خوردی حالا تشریف نمیبری؟؟؟؟؟….

1 ساعت از همین صحبت ها بود و واسه هم کرکری میخوندیم میخندیدیم پانی گفت خب ناهارتو که خوردی حالا تشریف نمیبری؟ گفتم باشه میرم و شما از این نعمت بزرگ الهی بی بهره میشین پاشدم گفتم بدرود! اومدم جلو در پانی داد زد بابا شوخی بود بی جنبه نباش منم خندیدم گفتم از اولشم میدونستم یه سکانس غمگین اومدم حال کنین بعد رو کردم به شهین گفتم به نظر تو من بهتر بازی میکنم یا تام کروز؟ شهین خندید گفت تو تا اینجا بهتر بودی!یکمی مکث کردم بعد به پانی گفتم شوهر؟ نامزد؟ دوست پسر؟ کتک زن؟ ارباب؟ چیزی نداری؟ گفت 2روز اومدیم شمال راحت باشیم از چاله در اومدیم (اشاره به من) افتادیم تو چاه گفتم بگو دیگه؟ گفت با اجازه شما یه دوست پسر دارم گفتم همش یکی؟ گفت نه 5 تا گفتم برو بابا سرت کلاه رفته بعد به شهین گفتم تو چی؟ خندید گفت نه با دوست پسرم 1 ماه پیش بهم زدیم خیالت راحت شد؟ رفتم سمتش گفتم ای بانوی زیبا و رشید آیا مرا به عنوان نوه خود قبول میکنید؟ خندید زد تو سرم گفت برو خودتو مسخره کن مثلا از فرنگ (خارج) اومدی؟ 28 سال سنیه؟ گفتم اوه نه . از سن خارج میشه میره تو سال نوری پانی با خنده گفت حالا اینقدر حرف میزنی خودت چی؟ گفتم پاتو توی حریم من نزار من بی هویتم شهین گفت تا کی شمال میمونی؟ گفتم نمیدونم ارواح عمم اومدم استراحت روحی کنم بدتر شوک مغزی گرفتم ولی یه 4. 5 روزی میمونم بعد میرم پانی گفت اتفاقا ما هم تا 4. 5 روز دیگه هستیم بعد شهین گفت میگم بیا یه دوست دختر برات پیدا کنیم این 4. 5 روزی بهت سخت نگذره ها؟ یکمی فکر مکث کردم گفتم شرمنده این عادتها رو از سرم بیرون کردم گفت پس چیکار میکنی؟ گفتم هیچ کس رو نمیکنم شهین خندید پانی هم گفت وای این چرا دهنش چفت و بست نداره؟ گفتم اختیار دارین من همیشه آماده به خدمتم. بعد به شهین گفتم خودتون چیکار میکنین هوم؟ پانی گفت به تو چه آخه؟ گفتم ای بابا تو چقدر امل بازی در میاری اصل حجر که نیستیم دوران ظهور اسلام هم نیست پس یکم پیشرفت کن پانی گفت این پیشرفته؟ خندیدم گفتم با دختر جماعت دهن به دهن شدن حرامه شهین میخندید پانی ادای منو در میاورد گفتم من دیگه میرم پانی گفت کجا؟ شوخی میکنیم نارحت شدی؟ لبخندی زدم گفتم نه بابا حرفای منم همش مزاح بود جدی نگیرین خواستم دور هم خوش باشیم بابت ناهار ممنون ایشالا جبران کنیم بعد رفتم سمت در پانی اومد گفت ما حوصلمون سر میره نرو دیگه گفتم بشینین اتل متل بازی کنین سر نره مگه من گروه ژانگولرم؟ گفت اذیت نکن تازه داشتیم آشنا میشدیم کفشام رو پام کردم گفتم بابت ناهار ممنون! بای . داشتم میرفتم گفت آرا؟ گفتم هوم؟ گفت حد اقل شمارت رو بده تا اینجاییم باهم تماس داشته باشیم گفتم باشه بدو بنویس موبایلش رو آورد گفت بگو گفتم 222 بقیشو بدو! من رفتم خداحافظ داد زد نه بگو . شمارم رو بهش دادم از اونجا اومدم بیرون.
تو ویلای خودمون بودم برق ها رو خاموش کرده بودم توی تاریکی مطلق روی صندلی سکو نشسته بودم پاهام روی میز بود فکر میکردم و با ولع سیگار میکشیدم یه خشم خاصی داشتم باد سرد میزد ولی تن من داغ تر از همیشه بود موبایلم زنگ زد یه شماره ناشناس بود گفتم حتما پانیه برداشتم گفتم بله؟
– سلام آرا منم پانی
چطوری؟ شهین خوبه؟
– آره خوبیم
چه خبر؟
– سلامتی خبر خاصی نیست. کجایی؟
توی تاریکی مخوف نشستم سیگار میکشم
– وا؟ نمیترسی نصفه شب توی ویلا؟ حالا چرا توی تاریکی؟
(خندیدم) ترس؟ ای کاش ترس توی تاریکی بود. من عاشق تاریکی ام هرچی غلیظ تر میشه بیشتر ارضا میشم.
– تو واقعا دیوونه ای. میایی اینجا؟
چه خبره؟ ساعت 11 شبه
– حوصلمون سریده بیا دیگه باشه؟
نیم ساعت بعد ویلای پانی اینا بودم. تا ساعت 1 شب اراجیف میگفتیم پانی کنار من نشسته بود گفتم میخوام بخوابم گفت خب شب بخیر گفتم اینجوری خوابم نمیگیره بعد خوابیدم سرم رو گذاشتم روی پای پانی گفتم حالا بهتر شد خندید گفت حجالت بکش با این هیکل نصف تنت از مبل زده بیرون گفتم ولش کن مغزت آروم باشه همه جات آرومه شهین گفت خب حتما قصه هم میخوایی؟ گفتم نه اتفاقا خودم بزرگترین قصه گوی دنیام من میگم شما گوش کنین بعد واسشون چند تا خاطره تعریف کردم از ویدا گفتم کاری که با من کرد و. . . ساعت 3 شب شده بود شهین همونجا روی مبل راحتی روبه رویی خوابیده بود پانی هم داشت با موهام بازی میکرد گفت حالا نظر خودت چیه با این همه خاطره و اتفاق؟ خنده عصبی کردم گفتم:
ای وای در این دار فنا خستگیه ما چیزی نبود جز غم دلبستگی ما
یه لبخند زد مثل یه مرد 60 70 ساله حرف میزنی خیلی جالبه گفتم تجربه ای که اون مرد توی 60 70 سال پیدا کرد رو من با همین سنم پیدا کردم واسه اینه. گفت نمیخوایی بخوابی؟ گفتم تو نمیخوابی؟ گفت منم میخوابم بعد پاشدم کنارش نشستم به صورت ظریف و گیراش نگاه کردم (موهاش مشکی براق بود و تقریبا مصری کوتاه کرده بود چشاش قهوه ای کمرنگ ابروهای نازک و کشیده با بینی کوچولو کلا چهره خیلی ظریفی داشت اندامش متناسب و جذاب بود والبته ظریف ازونایی بود که پوستش رو یکم فشار میدادی مثل خون قرمز میشد!) گفتم پیشم میخوابی؟ زد رو پام گفت تو چقدر پرو رویی هنوز اشک تو چشات خشک نشده بازم دست برنمیداری؟ گفتم ای بابا همینجوری پروندم خوب من پیشت میخوابم تو پیشم نخواب! خندید گفت دیوونه . یکمی نگاش کردم گفتم دل منو میشکنی دیگه؟ لبخندی زد گفت حالا یه کاریش میکنیم پاشو بریم تو اتاق من . رفتیم توی اتاق پانی گفت حتما میخوایی روی تخت کنار هم بخوابیم نه؟ گفتم نه پس روی زمین بخوابم تو روی تخت؟ اینم که همون شد خندید گفت امان از روی تو گفتم راستی من یه عادت بدی دارم . با تعجب گفت دیگه چیه؟ گفتم ببین من ازون آدمای گرمایی ام که بدنم همیشه داغه واسه همین همیشه تو خونه با یه شلوارکم الانم یه شلوارکی چیزی بهم بده میخوام بخوابم یکمی نگام کرد گفت منو خر میکنی؟ گفتم مگه تو خری؟ گفت از دید تو آره . گفتم تو مثلا دکتری اونم روانپزشک تا حالا ازین آدما ندیدی همیشه گرمشون باشه بدنشون داغ باشه؟ گفت دیدم ولی تو خورده شیشت زیاده . گفتم عجب گیری کردیما به خودت شک داری؟ گفت به تو دارم . خندیدم گفتم پانی بشین اذیت نکن خوابم میاد یکمی مکث کرد گفت تو دیگه کی هستی . بعد رفت از اتاق بغلی یه شلوارک آورد گفت بیا مال داداشمه گفتم قربون داداشت برم . من بعد گفتم تو همینجوری میخوابی؟(لباس بیرونی تنش بود) گفت امشب آره منم شلوارک رو گرفتم گفتم . ما رفتیم روی مبل پانی گفت آرا کجا؟ حالا چرا ناراحت شدی؟ گفتم شرمنده از آدمای شکاک زیاد خوشم نمیاد . گفت ببخشید گفتم مهم نیست من میرم روی مبل راحتی گفت آرا بیا دیگه . این همه خرم کردی این آخریشم روش . گفتم شرمنده من یه بار خر میکنم یا طرف خر میشه یا نمیشه فکر کنم زیادی از خود راضیم . رفتم سمت مبل راحتی نشیمن اومد پیشم گفت آرا حداقل برو توی اتاق داداشم اینجوری روی مبل درست نیست گفتم هست شب بخیر بعد شلوارک رو دادم دستش گفتم اینم بگیر ما که روی مبل میخوابیم حالا با لباس هم میخوابیم شب خوش! بعدم خودم رو انداختم رو مبل یکمی نگام کرد گفت ببخشید و رفت. صبح با صدای شهین بیدار شدم گفت دیوونه چرا روی مبل خوابیدی؟ چشام رو مالیدم گفتم حالش بیشتره پانی کو؟ گفت خوابیده پاشو دست صورتت رو بشور منم صداش میکنم بیاد اومدم دیدم شهین داره با تلویزیون ور میره پانی هم یه لبخند زد گفت صبح بخیر . منم لبخند ملیح زدم گفتم ممنون یکمی نارحت شد ولی از نظرم حقش بود نمیدونم شایدم من زیادی پر رو بودم! پانی رفت دست صورتش رو بشوره شهین گفت شما چتون شده؟ زدین به تیپ هم؟ گفتم به من میاد؟ گفت نه اصلا! گفتم پس معلوم شد اون زده . گفت هردوتون از خود راضی و پر رویین با هم نمیسازین خندیدم نشستم گفتم صبحانه دارین؟ گفت آره درست کردم بفرمایین شاهزاده . یکمی نگاش کردم گفتم تو دیگه شروع نکن بزار با قبلی صلح کنیم. موقع صبحانه سرم پایین بود اصلا به پانی نگاه نمیکردم بعدشم رفتم نشستم کنار شهین یکم تلویزیون نگاه کردم زده بود کانالهای ایران فکر کنم شبکه 1 بود درست خاطرم نیست گفتم شهید؟ گفت شهین هستم گفتم شهید گفت ها؟ گفتم شهید گفت مسخره چته؟ گفتم شهید گفت ای بابا چته؟ با دست تلویزون رو نشونش دادم این همه شهید! خندید گفت مسخره گفتم بیچاره حالیت نیست اونا هم قبلا شهین بودن شهید کم آوردن هرچی شهین بود رو جمع کردن «ن» رو «د» کردن شدن شهید. خندید گفت واقعا که مسخره ای تو برو توی سیرک برات بهتره خندیدم گفتم راستی تو چی خوندی؟ گفت دندونپزشکی یهو بشکن زدم گفت آخ جون دندونپزشک مفتی . گفت برو بابا من به دندونای تو نگام نمیکنم گفتم مگه قراره به من نگاه کنی؟ گفت پس چی؟ دندونام رو نشون دادم گفتم بیچاره تاحالا همچین دوندونایی دیده بودی؟ سفید تر و مرتب تر از این دیدی خداییش؟ خندید گفت بی شوخی واقعا خوشگلن من موندم خدا چی به تو نداده؟ گفتم یه عقل یه شانس! بعد گفت حالا دندونپزشک مفتی واسه کی میخواستی؟ گفتم یه سگ باکسر دارم ازینایی که از شتر بزرگتره گرگ میترسه بیاد طرفش میخواستم ببینم میتونی دندوناشو یه نگاهی کنی؟ چشاش شد 4 تا یکم نگام کرد گفت بی تربیت پر رو! خندیدم گفتم تازه کار باشی همینه دیگه مهره کارتت هنوز خشک نشده به من چه . گفت ساکت باش پر رو دستم رو انداختم دور گردنش گفتم شوخی کردم بابا نارحت نشو خندید گفت نشدم . منم یکم سر شونش رو فشار دادم گفتم از خون آشام نمیترسی؟ گفت هرگز! منم گردنش رو گاز گرفتم گفتم خون آشام تقلبی بود دندوناش در نیومد!
تا غروب من با پانی حرف نزدم ولی در عوض کلی با شهین خندیدم و شوخی کردم پانی خیلی نارحت شده بود منم تو دلم گفتم دیگه واسه من ناز نکن من که کار بدی نمیخواستم بکنم هوا تاریک شده بود شهین گفت آرا میری تا مغازه وسیله بگیری؟ گفتم باشه حتما. ویلای پانی اینا داخل خود رامسر نزدیک دریا بود شهین گفت همین خیابون جلویی رو برو بالا سر چهار راه مغازه هست گفتم باشه پیاده میرم یه هوایی هم بخورم خسته شدم توی خونه گفت باشه بعد چیزایی که میخواست بهم گفت. 5 دقیقه بعد جلوی در ویلا پانی اینا بودم ماشینم توی ویلای اونا بود با اینکه هوا سرد بود بازم دلم هوس پیاده روی داشت.
کاپشن نازکی که تنم بود رو کاملا بستم یقه شو دادم بالا تا زیر گوشم رو پوشونده بود از جلو هم فقط دهنم بیرون بود باد درست از جهت مخالف میزد تو صورتم شاید هرکی بود از سوز سرما میسوخت ولی تن من داغ تر ازین حرفا بود دستم رو گذاشتم تو جیبم با اون دستم هم یه سیگار روشن کردم راه افتادم با خودمم زمزمه میکردم:
پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست – هم گریز غربتم زاد گاه من کجاست. . .
از خیابون اولی که رد شدم یکی تو تاریکی واستاده بود بهم گفت کرک – حشیش – هروئین – شیره و. . . به روی خودم نیاوردم سری تکون دادم و راه افتادم مغازه رو پیدا کردم وسیله هارو گرفتم موقع برگشتن 2 تا دختر سر خیابون واستاده بودن از سر و وضعشون معلوم بود دختر خیابونی بودن وقتی رد شدم شنیدم یکشون به اون یکی گفت بابا اینکه ماشین نداشت پیاده بود ما یکی میخواییم با ماشین بیاد سوار کنه ازین سرما خلاص شیم من دارم میمیرم از سردی. . . تاحالا همچین چیزایی ندیده بودم خدایا ایران چقدر عوض شده. . . . بعد آروم با خودم زمزمه میکردم:
وطن پرنده پر درخون – وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شب – وطن پاک تا به سر خون. . .
10 دقیقه بعد جلوی ویلا پانی اینا بودم زنگ زدم رفتم تو شهین اومد وسایل رو گرفت گفت مرسی آرا جون . خندیدم گفتم خواهش میکنم . بعد باهم رفتیم توی خونه. . . .

نویسنده: Reload
ادامه دارد…

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: