تصادفی – قسمت هشتم

تو جاده من که عجله داشتم به گاز میرفتم پانی هم نموده بود منو هی زنگ میزد یواش تر اول امام زاده هاشم پانی گفت…….

تو جاده من که عجله داشتم به گاز میرفتم پانی هم نموده بود منو هی زنگ میزد یواش تر اول امام زاده هاشم پانی گفت آرا من دیگه جواب کردم یکم واستا سرعتت از سرعت صوت بیشتر بود! گفتم باشه زدم کنار هوا خیلی سرد بود پیاده شدم یه سیگار روشن کردم دیدم پانی هم اومد هرهر بهش میخندیدم اونم ادا در میاورد اومد پیشم گفت با این همه عجله کجا میری؟ گفتم اول میرم بهشت زهرا سر خاک سعید بعشدم میرم پیش بابام 3.4 ماهی میشه ندیدمش خندید گفت مگه تو اومدی ایران نرفتی خونه؟ گفتم رفتم ولی فرصت نکردیم همدیگرو ببینیم! خندید گفت چقدر جالب! گفتم تو کجا میری؟ گفت میرم سعادت آباد خونمون اونجاست گفتم خوش بگذره بعد سیگارم رو ادامه دادم چند لحظه بعد گفت راستی غروب یه قراری چیزی بزار ببینیم همدیگرو خداحافظی کنیم گفتم باشه بهت زنگ میزنم فعلا به تاز بریم تهران تا غروب خدا بزرگه دوباره حرکت کردیم با سرعت خودم رو رسوندم تهران اول تهران پانی زنگ زد گفت غروب منتظرتم گفتم حتما پام رو گذاشتم روی گاز صدای غرش ماشینم توی تمام خیابون پیچید رفتم سمت بهشت زهرا.
سر راه یه دسته گل سیاه گرفتم خودمم سر تا پام سیاه بود (لباسام اینا) موقعی که اومدم ایران سر قبر سعید نرفته بودم چون خیلی خراب بودم میدونستم باید با نعش کش جمم کنن.رفتم سمت خاک سعید نمیدونم چرا همه یه جوری نگام میکردن انگار اونا هم میدونستن چه اتفاقی میخواد بیافته رسیدم سر خاکش خیلی جدی و رسمی دسته گل رو گذاشتم بالای سر قبرش واس
تادم سرپا یه فاتحه خوندم کم کم تمام تنم داشت داغ میشد گفتم سعید پاشو امشب پرواز دارم نمیخوام بدون تو برم چند تا قطره اشک چکید پاکشون کردم گفتم سعید پاشو دیر شده باید بریم بازم اشکام میچکید یکم سرم رو به حالت عصبی تکون دادم با صدای کلفت و خش دارم داد زدم سعید پاشو همه برگشتن نگام کردن اشکام بیشتر شده بود گفتم سعید بدون تو چه جوری برم سر خاک ماندانا؟ توروخدا پاشو باهم بریم… حرفم تموم نشده بود شوک عصبی همیشگی رو گرفتم دستام رفت رو سرم نشستم سر قبرش اگه بگم گریه میکردم دروغ گفتم چون فقط ناله میکردم اون لحظه واسم هیچی مهم نبود به سنگ قبرش چنگ زده بود دیگه هیچی مهم نبود اصلا مهم نبود که همه عالم و آدم دارن نگام میکنن اصلا مهم نبود لباسهای چند صد هزارتومنیم داشت تو خاک و گل کثیف و پاره میشد اصلا مهم نبود با اون هیکل مثل یه نوزاد گریه میکردم اگه دنیا رو جلوم میزاشتن بازم از قبر سعید چشم بر نمیداشتم…
نمیدونم چند ساعت گذشته بود ولی فکر کنم 2 ساعتی بود کنار قبرش ولو شده بودم دستام و سرم روی سنگ قبرش بود تکون نمیخوردم مثل یه جنازه افتاده بودم هرکسی میدید میومد سمتم میگفت آقا کمک لازم ندارین؟ منم اصلا انگار نمیشنیدم که جواب بدم طرف خودش میفهمید اوضاع روحیم چقدر خرابه میرفت به خودم فکر میکردم اینکه چقدر تنهام عشقی که یه روز کمرم رو شکسته بود نزدیک ترین کسام رو از دست داده بودم هرکسی که یک جورایی دوسش داشتم به اجبار تقدیر ازش گذشته بودم و خاموشش کرده بودم خانواده از هم پاشیده که شبیه همه چیز بود جز خانواده مادری که فقط 14.15 سالم بود گفت تو برای من پسر نیستی منم گفتم تو هم برای من مادر نیستی و دیگه باهاش صحبت نکرده بودم…همینجوری افتاده بودم 2تا دختر سیاه پوش اومدن با دسته گل سمت قبر سعید یکی شون گفت ببخشید شما؟ به جا نیاوردم؟ بدون اینکه نگاشون کنم (سرم از بغل روی قبرش بود) گفتم شما؟ آروم گفت من دختر خالش هستم شما؟ آروم گفتم چه فرقی داره منم یه غریبه که نزدیک ترین کسش رو از دست داد من باید اینجا خوابیده بودم نه اون. بعد پاشدم بدون اینکه چیزی بگم با همون حال داغون رفتم…
غروب یه زنگ به پانی و شهین زدم اومدن همیدیگرو دیدیم یکمی باهاشون شوخی کردم دلم میخواست با خاطره خوش از هم خداحافظی کنیم پانی گفت حالا ما بیاییم دبی رامون میدی یا نه؟ خندیدم گفتم اختیار دارین سرورین شما شهین گفت عرعر گفتم همین الان پاشین بریم پانی خندید گفت شوخی میکنیم ولی شاید کارامون خلوت شد واسه تعطیلات بیاییم گفتم پس سیو کن گفت چیو؟ گفتم شماره موبایل اونجامو بهش گفتم و سیو کرد گفتم حتما منتظر تماستون هستم اگه نیایین خیلی نامردین باید جبران کنم محبت شما رو خندیدن گفتن باشه حتما بعد شهین اومد صورتم رو بوسید پانی هم هینطور پانی گفت باور کن بهترین سفر شمال توی زندگیم همین بود خندیدم گفتم به منم خوش گذشت مرسی از لطف هر 2 تا تون بعد رفتم سمت ماشینم اونا هم داشتن میرفتن پانی یکمی دست تکون داد گفتم پانی خندید گفت چیه؟ گفتم دلم برات تنگ میشه…
ساعت 4 صبح پرواز داشتم ساعت 2 شب بود عباس آقا (راننده بابام) منو جلوی فرودگاه پیاد کرد رفت مثل همیشه چیز خاصی نداشتم فقط یه کیف لپ تاپم دستم بود به کسایی که داشتن باهاشون خداحافظی میکردن نگاه کردم لبخندی زدم گفتم خداحافظ آرا بعد به خودم جواب دادم به سلامت رسیدم بهت زنگ میزنم بعدم زدم زیر خنده! 1 ساعت به پرواز مونده بود رفتم سمت راه روی فرعی و مشترک دست شویی بعدم رفتم دست شویی آقایون کیفم رو گذاشتم کنارم جلو آینه واستادم یکمی به خودم نگاه کردم خندیدم گفتم مسخره! این اتفاق 1 در 1000 هم نمیافته حالام که افتاده میاد صاف روی سر تو یکی دوباره زدم زیر خنده واسه خودم ادا در آوردم گفتم چقدر تصادفی! نظافت چی دستشویی اومد تو سریع خودم رو جمع و جور کردم فکر نکنه دیوانه ام پیرهنم رو مرتب کردم دست صورتم رو آبی زدم کیفم رو گرفتم رفتم تو راهروی فرعی مخواستم برم سمت راهروی اصلی (از سالن اصلی یه راهروی فرعی و مشترک میخورد ته راهرو دستشویی آقایون خانم ها جدا میشد) درست سر کنج راه رو فرعی بودم که دیدم یه دختر از سالن اصلی اومد اینقدر این اتفاق سریع افتاد من تعادلم بهم خورد داشتم میافتادم روی اون دختر خودم رو کشیدم کنار نیافتم روش بدتر خودم افتادم! خوردم زمین کیفم هم کنارم افتاد پاشدم نشستم دستام رو کشیدم توی موهام اون دختر که شکه شده بود زود اومد طرفم کیف لپ تاپم رو برداشت واستاد روی سرم گفت:
– خاک بر سرم ببخشید ببخشید همش تقصیر من بود
یه آهی کشیدم گفتم مهم نیست پیش میاد
– حالتون خوبه؟ میخوایین کسی رو صدا کنم؟
نه ممنون خوبم
– آقا شما بدجوری خوردین زمین واقعا شرمنده ام واسه من هم مسئولیت داره
پیش میاد شما بفرمایین
– (اومد نزدیک تر) پس بزارین حد اقل کمکتون کنم پاشین خودتون رو مرتب کنین
نه خانم شما بفرمایین من خوبم فقط یکمی جا خوردم
– آقا شما تعارف میکنین من نمیتونم همینجوری برم مقصر من بودم بزارین کمکتون کنم پاشین….

نویسنده: Reload

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: