مهسا و مونا – قسمت دوم

ولی چه کسی از پشت تلفن باهاش صحبت می کرده که اینطوری تونسته بود دخترم رو به وجد بیاره؟ تقریباً مطمئن بودم که یک دوست پسر برای خودش پیدا کرده………

ولی چه کسی از پشت تلفن باهاش صحبت می کرده که اینطوری تونسته بود دخترم رو به وجد بیاره؟ تقریباً مطمئن بودم که یک دوست پسر برای خودش پیدا کرده و داره جنس مخالف رو تجربه می کنه ولی اینقدر می فهمه که با اون پسر خلوت نکرده ، باید طوری رفتار می کردم که بتونم به مهسا چیزهائی رو در مورد سکس یاد بدم ، اونم طوری که بخوبی اونها رو درک کنه و مواظب خودش باشه .

تصمصم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم تا بتونم بیشتر در مورد سکس با مهسا صحبت کنم .

من تو خونه همیشه یک تی شرت و شلوارک می پوشیدم و مهسا هم با تاپ و شلوارک یا مینی ژوپ تو خونه می گشت مونا هم هنوز لباسهای قشنگ گلدار رو میپسندید و بیشتر می پوشید. من اون روز با یک رکابی و کوتاهترین شلوارکم از اتاقم بیرون اومدم (می خواستم با این کار نظر مهسا رو بیشتر به خودم جلب کنم ) ، بچه ها رو صدا کردم و گفتم : بچه ها درسها و کاراتونرو انجام بدین می خواهیم شام بریم بیرون .

مونا از اتاقش پرید بیرون با اون چشمهای خواب آلود پف کرده و گفت : آخ جون بابا بریم پیتزا بخوریم .

گفتم : باشه عزیزم هرجا که شماها گفتید می ریم . بعد رو به مهسا کردم و گفتم : تا شماها درسهاتون رو بخونید من هم یک دوش می گیرم و میام .

مهسا گفت: بابا پس زود بیا بیرون که من هم می خواهم دوش بگیرم .

من که همیشه با بچه هام راحت بودم گفتم : مونا تو حموم نمیری ؟

مونا هم گفت: من هم می خواهم حموم کنم ولی فکر کنم وقت نمیشه .

گفتم : عیب نداره من که اومدم بیرون با خواهرت باهم برید حموم کنید.

مهسا گفت : آخه ….

من گفتم : مهسا جون برای اینکه مونا هم حموم بره مثل قدیم دو تایی برید حموم . …… اصلاً می خواهید مثل اون قدیمها سه تایی با هم بریم حموم .

مهسا کمی خجالت کشید و گفت : آخه بابا جون اون موقع ما بچه بودیم .

من هم گفتم : هنوزم بچه من هستید و هیچ عیبی نداره ، مونا جان تو با بابا می آیی حموم ؟

مونا از جاش پرید و گفت : آره بابا ، میام . و دوید تو اتاقش تا حوله اش رو آماده کنه .

یک نگاه به مهسا انداختم و گفتم : عیب نداره بابایی ، میدونم که خجالت می کشی ، پس اصرار نمی کنم ، من و مونا با هم میریم . بعدش تو برو حموم .

مهسا گفت : باشه بابا .

با خنده گفتم : ولی سه تایی بهتره ها…..هاهاهاها..

بعد رفتم به اتاقم و حوله ام رو برداشتم و وقتی از اتاق خارج شدم دیدم مونا داره میره تو حموم رو به مهسا کردم و گفتم : اگه از مونا خجالت می کشی مونا که اومد بیرون ، بیا تو . منتظر جوابش نشدم و رفتم . مونا لخت شده بود و رفته بود شیر وان رو باز کرده بود وداشت آب وان رو میزون می کرد . من هم لخت شدم و رفتم داخل حموم وان که پرشد من یک سمت وان نشستم و مونا هم روبروم نشست و یک کم آب بازی کردیم (مثل قدیما) و مونا رو شستم و گفتم : دوش بگیر و برو بیرون ، درسهاترو تموم کن .

مونا هم دوش گرفت وقتی داشت حولش رو می پوشید که بره بیرون بهش گفتم : به مهسا بگو بابا گفت اگه میایی زودباش .

مونا رفت بیرون و بعد از یکی دو دقیقه دیدم در حموم باز شد و مهسا داره میاد داخل حموم ، حولش رو آویزون کرد و لباسهاش رو درآورد ، بدن سفید و قشنگش من رو داشت دیوونه می کرد چه برسه به پسرهای دیگه . هنوز شورت و سوتینش رو در نیاورده بود ، مهسا دختر با سلیقه ای بود همیشه لباسهاش قشنگ و مرتب بود الان هم یک ست شورت و کرست دخترونه با عکس گل تنش بود .

گفتم : چیه بابا هنوز خجالت می کشی ؟ عیب نداره بیا تو وان بعد شورت و کرستت رو درآر.

مهسا هم وارد وان شد من تو وان بصورت چهار زانو نشسته بودم ، روی آب وان مقداری کف بود که زیر آب پیدا نبود مهسا تو وان روبروی من نشست و شورت و کرستش رو درآورد و انداخت گوشه حموم .

یک کم آب بطرف صورتش پاشیدم و شروع کردم به خنده بازی و آب پاشیدن به سر و صورت مهسا و گفتم : حالا دیگه از من هم خجالت می کشی ؟؟؟ ها ها ها …… و هی بهش آب می پاشیدم و مهسا هم که دید اینجوریه اونهم خندش گرفته بود و شروع کرد آب پاشیدن به من و کلی آب بازی کردیم و دیگه خنده هاش بلندتر شده بود و خجالتش کمتر ، از آب بازی خسته شدیم و کمی بی حال شدیم .

گفتم : بابایی من خسته هستم . کمک می کنی منو بشوری ؟؟؟؟؟ عوضش من هم کمک می کنم و می شورمت . بعد پاهام رو تو وان دراز کردم . با این کار مهسا مجبور بود کمی بلند بشه و بعد روی پای من بشینه ، همینطور هم شد ، وقتی بلند شد تا رو پام بشینه ، کوسش رو دیدم که هنوز موهاش کم و لطیف و خرمائی رنگ بود و اون لبهای صورتی کوسش از میون اونها نمایان بود . باسنش که تناسب اندام قشنگی به بدنش میده رو روی پاهام گذاشت و نشست .

گفتم : پاهاترو دراز کن .

اندام قشنگش به مادرش رفته بود ، یک لحظه یاد روزهائی افتادم که با همسرم حموم می کردیم ، دیدن اون بدن زیبا تحریکم کرده بود ولی سعی می کردم به خودم مسلط باشم . سینه های تقریباً قشنگ با اندازه 70 داشت و نوک رو به بالاش حکایت از سفت بودن سینه هاش می کرد که کمی تحریک شده بود.

گفتم : بابایی زود باش ، کمک کن همدیگه رو بشوریم ، باید زود بریم بیرون ……..

ادامه دارد………….

نویسنده : بلا

4 پاسخ

  1. قشنگ بود

  2. so nice and eagrly waiting for countinue

  3. تعجب ميکنم ذهني خلاق چرا گرفتار سکس شده در حالي که مي توانست در ادبيات داستاني مفيد شکوفا شود

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: