مهسا و مونا – قسمت سوم

گفتم : بابایی زود باش ، کمک کن همدیگه رو بشوریم ، باید زود بریم بیرون .

مهسا بلند شد و اومد لبه وان کنار من نشست و شروع کرد با لیف بدنم رو بشوره . منهم خودم رو تو وان ولو کرده بودم و در حالی که سرم رو لبه وان بود چشمام رو بستم تا مهسا بدنم رو لیف بزنه .

گفتم : بابایی زود باش ، کمک کن همدیگه رو بشوریم ، باید زود بریم بیرون .

مهسا بلند شد و اومد لبه وان کنار من نشست و شروع کرد با لیف بدنم رو بشوره . منهم خودم رو تو وان ولو کرده بودم و در حالی که سرم رو لبه وان بود چشمام رو بستم تا مهسا بدنم رو لیف بزنه . هنوز رو آبی که تو وان بود کف داشت و مهسا کمر به پائینم رو ندیده بود(بهتره بگم کیرم رو ندیده بود) با دستم به آرومی قامه وان (درپوش خروجی آب) رو کشیدم تا آب وان خالی بشه و بتونه همه بدنم رو بشوره وقتی آب وان پایین رفت ، کیرم پیداشد ، حالت خیلی سفتی نداشت (کاملاً شق نبود) ولی بزرگیش بخوبی معلوم بود، مهسا که در حال شستن پشت و سینه ام بود دوباره لیفش رو صابونی کرد تا بقیه بدنم رو بشوره ، با این کارش داشت تحریکم می کرد و معلوم بود خودش هم داره تحریک میشه ، بخوبی صدای ضربان قلبش رو می شنیدم که تند و تندتر میزنه .

خم شده بود از نوک پام به سمت بالا شروع کردبه شستن و لیف زدن پاهام ، کیرم داشت بزرگ و بزرگتر میشد . بازوش رو گرفتم و گفتم دیگه لیف نمی خواهد ، لیف رو ازش گرفتم و گفتم بقیه اش رو با دستت بشور ، دستهای نرم و ظریفش رو صابونی کرد و شروع کرد به روی رونهام کشیدن کمی خودمرو جابجا کردم تا بتونه پشت رونهام رو هم دست بکشه با اینکار طوری قرار گرفتیم که سینه هاش نزدیک صورتم شد من هم دستهام رو صابونی کردم و شروع کردم بدنش رو شستن (دست کشیدن) می دونستم با این کارم حسابی تحریکش می کنم به آرومی پشت و بعد جلوی تنش و بعد هم با دستهای صابونی و لیزم سینه های قشنگش رو شروع به شستن کردم اون هم هنوز داشت رونهام و بغلهای پام رو دست می کشید ، دیگه حالت نوازش گرفته بودیم و منظور هر دومون از دست کشیدن بیشتر لمس کردن هم بود تا شستن ، درحال شستن سینه هاش گهگداری نوکش رو فشار کوچولو میدادم که دیگه مهسا داشت به نفس نفس می افتاد دستش به سمت کیرم رفته بود و دیگه تو حال خودش نبود و داشت با کیرم بازی می کرد ، صحبتی نمی کردیم و فقط با احساسی که به همدیگه میدادیم داشتیم همدیگه رو نوازش می کردیم . از تو وان به آرومی بلند شدم و در حالی که هنوز دست مهسا به کیرم بود و من هم بازوهاش رو گرفتم و نشوندمش رو لبه وان و شروع کردم با دست کفی و لیزم بدنش رو دست کشیدن .

گفتم: حیف این بدنه که بخوام با لیف آزارش بدم ، باید با دستم بشورمش .

تمام بدنش رو دست کشیدم و پاهاش رو از هم باز کردم و شروع کردم کوسش رو دست کشیدن و شستن ، لبه های کوس کوچولوی دست نخورده اش رو با انگشتهام شستم و بعد دوش رو باز کردم وبا دوش بدنش رو آب کشیدم تا کف صابونها از بدنش پاک بشه من تو وان ایستاده بودم و مهسا رو لبه وان نشسته بود ، خودم رو هم آب کشیدم ، مهسا هنوز چشمهاش از حسی که داشت بسته بود ، لای پای دخترم نشستم و بازبونم شروع به لیس زدن کوس کوچولوش کردم . نفسهای مهسا به شماره افتاده بود و چشمهاش بسته بود ، تمام فکرم این بود که طوری ارضاء بشه که بتونه به من اعتماد کنه و من رو بهترین شخص برای این موضوع بدونه . درحالی که کوسش رو براش لیس میزدم ، با دستهام سینه هاش رو می مالیدم و اونهم چشمهاش رو بسته بود و سرش رو به عقب خم کرده بود و پاهاش رو به دو طرف سرم فشار می داد ، رونهای نرم و ظریفش به صورت و گوشهام فشار می آورد ، اصلاً به فکر این نبودم که خودم ارضاء بشم ، اونقدر براش اینکار رو کردم که با نفسها و صدای آه و اوهی که راه انداخته بود و تکانهائی که به تنش داد و فشاری که با پاهاش به سرم آورد ارضاء شد و حسابی کوسش خیس شد و آبش راه افتاد. به آرومی از لای پاش بلند شدم و زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم قدش 10 یا 15 سانتی از من کوتاهتر بود بنابر این بجای لبهاش برای اطمینان خاطرش پیشونیش رو بوسیدم و تو بغلم گرفتمش صورتش رو به سینه ام گرفته بود و خودشرو سعی می کرد بیشتر بهم فشار بده .

من هم کمی فشارش دادم و گفتم : خوب بود؟ بهت خوش گذشت؟؟؟؟

مهسا گفت : تا حالا اینقدر خوب نبودم . خیلی عالی بود .

گفتم : حالا فعلاً زود خودترو بشور و بریم بیرون بعداً بیشتر راجع بهش صحبت می کنیم .

با لبخند ی که زد ، شروع کرد تنشش رو آب کشیدن و شستن و بعد هم من خودمرو آب کشیدم و شستم و حوله هامون رو پوشیدیم و رفتیم بیرون .

غروب دسته جمعی رفتیم پارک جمشیدیه و بعدش هم آخر شب رفتیم خیابون شریعتی برای خوردن پیتزا (شام ) کلی این میون با هم گفتیم و خندیدیم . مهسا نسبت به چند روز پیش خیلی خوشحال بود و دائم با مونا شوخی می کرد و تو پارک هم کلی دنبال هم کردن و من هم دنبالشون میدویدم و به نفس نفس افتادم رو همرفته شب خوب و قشنگی رو گذروندیم و بعد از خوردن شام (پیتزا) راه افتادیم سمت خونه و حدود 12.5 شب رسیدیم خونه . مونا که تو ماشین خوابش برده بود رو رو دستم بغل گرفتم و بردم به اتاقش و سر جای خودش خوابوندمش ، مهسا هم رفت اتاقش تا لباسش رو عوض کنه منهم رفتم اتاق خودم تا لباسم رو عوض کنم ، مثل بعدازظهر یک رکابی با یک شلوارک کوتاه پوشیدم و رفتم تو پذیرائی ، مهسا هم یک تاپ صورتی با یک مینی ژوپ پوشیده بود که تا از اتاقش اومد بیرون نگاه منرو به خودش جلب کرد و کمی هم خودشرو آرایش کرده بود و موهای مشکی و صافش رو روشونش انداخته بود و خیلی منرو به هوس انداخته بود ، مهسا رفت تو آشپزخونه تا قهوه درست کنه .

من صداش کردم و گفتم: مهسا جون ، بابایی بیا اینجا بشین باهات حرف دارم .

ادامه دارد…….

نوشته : حمیدبلا 

یک پاسخ

  1. خيلي خوب بود

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: