ساناز (قسمت اول )

چند روز پیش که برای امتحانات پایان ترم بهمن ماه 86 رفته بودم فیروزکوه بازهم ساناز رو دیدم و اتفاقات جدیدی افتاد که می خواهم براتون تعریف کنم .

چند روز پیش که برای امتحانات پایان ترم بهمن ماه 86 رفته بودم فیروزکوه بازهم ساناز رو دیدم و اتفاقات جدیدی افتاد که می خواهم براتون تعریف کنم .

ساعت 10 شب بود و تازه رسیده بودم فیروزکوه که رفتم خونه دوستان تا برای امتحان ساعت 9 صبح مشکلی نداشته باشم ، وقتی رسیدم هنوز لباسهام رو در نیاورده بودم که رضا گفت ساناز زنگ زده و گفته کارت داره البته بهش گفتم نمی دونم کی میایی تلفنت رو هم بهش ندادم گفتم شاید دوست نداشته باشی ، به هرحال خواستی زنگ بزنی تلفنش رو اونجا نوشتم ( بعد اشاره به دفتر کنار تلفن کرد ) . من هم رفتم دفتر رو نگاه کردم و گفتم یک زنگ از تلفن خونه بهش می زنم ، ببینم چه کار داره .

تلفنش رو گرفتم و وقتی خودم رو معرفی کردم با ناراحتی گفت دو سه ماهه که دنبالت می گردم بس که به دوستات تلفن کردم خسته شدم چرا بهم زنگ نزدی ؟!!…..کار مهمی باهات داشتم . گفتم من اصلاً تو این چند وقته فیروزکوه نیومدم . حتی کلاسها رو هم نیومدم فقط برای امتحانات اومدم که دو تا امتحان فردا و پس فردا پشت سر هم دارم و 4 تا امتحان دیگه هم در دو هفته آینده که هر هفته دو تا هست.

گفت به هرحال همین الان بیا اینجا می خواهم ببینمت. گفتم بزار برای فردا بعد از امتحان میام پیشت. گفت نه همین الان پاشو بیا خیلی مهمه. گفتم پس در رو باز کن تا 20دقیقه دیگه اونجام.

بچه ها گفتند چی شده نیومده داری می ری ؟ گفتم خودم هم نمی دونم چی شده ولی خیلی نگران بود.

راه افتادم و رفتم شهرک به خونه ساناز رسیدم در باز بود … رفتم تو و در رو سریعاً پشت سرم بستم داخل آپارتمانش شدم یکی از دوستاش هم بود . ساناز تا منو دید او مد جلو و سریع خودش رو تو بغلم انداخت و شروع به گریه کرد !!!!! با تعجب پرسیدم چی شده ؟؟؟؟؟ بعد رو به دوستش کردم و گفتم شما می دونی چی شده ؟ گفت نمی دونم و با حالتی ناراحت از آپارتمان رفت بیرون و گفت من می رم بالا. که شما راحت باشین.

طبقه بالا هم آپارتمانی بود که چند تا دختر دانشجوی دیگه زندگی می کردند. چند دقیقه ساناز رو نوازش کردم و گفتم چی شده نمره ات خراب شده یا ….. هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که با حق حق گفت نه .

گفتم پس چی اینقدر ناراحتت کرده ؟؟؟ گفتم ببین هرچی باشه بهم بگو تا بفهمم چی شده ؟ من که هنوز نمی دونم چی شده ؟ شروع به نوازشش کردم بعد از چند دقیقه یک کم آروم شد. بردمش و نشوندمش یک کناری و خودم هم نشستم کنارش همونطور که نوازشش می کردم گفتم از من دلخور و ناراحتی ؟ ساناز که کمی آروم شده بود گفت نه از خودم ناراحتم ، من چقدر احمقم ، من چقدر بدبختم ، من چقدر بیچاره ام ……حرفش رو قطع کردم و نذاشتم ادامه بده گفتم ببین اگه بهم نگی چی شده ؟ می رم .

ساناز که منتظر بود با من درد دل کنه اینطور شروع کرد ، بدبخت شدم ، بیچاره شدم . گفتم آخه موضوع رو بگو تا ببینم چی شده ؟ گفت گول دوست پسرم تو تهرون رو خوردم … نذاشتم ادامه بده و گفتم خوب تا آخرش رو فهمیدم . این رو از اول می گفتی ، چرا خودت رو اینقدر ناراحت می کنی ؟ درست می شه . گفت چی درست می شه ؟ گفتم عیب نداره من آشنا زیاد دارم دکترهای خوبی می شناسم که با یک عمل ساده دوباره دخترگیت رو برمی گردونند. خوب دیگه ناراحت نباش ولی می خواهم موضوع رو برام تعریف کنی تا ببینم با اون نامرد (دوست پسرش) چی کار باید کرد.

ساناز شروع کرد به تعریف کردن که تابستون گذشته بعد از امتحانات و اون شبی که با هم بودیم وقتی رفته تهرون و دوست پسرش رو دیده . دوستش بهش گفته عاشقشه و دوسش داره و از این اراجیفی که پسرا برای زدن مخ دخترها می گن و ….. خلاصه بعد از چند وقت گفته می خواهم بیام خواستگاری و قول ازدواج و باز هم رو مخ ساناز کار کرده . (من ساناز رو خوب می شناسم دختر خیلی ساده و زود باوری هستش ) و باهاش قرار گذاشته برده خونش و با قول ازدواجی که بهش داده با هم سکس کردن و هیشه سکسشون از عقب بوده ولی پسره با قول ازدواجش از ساناز می خواهد که اون هم خودش رو در اختیار دوست پسرش که فکر می کرده حتماً می یاد خواستگاری قرار می دهد ولی بعد از مدتی هر چه از دوست پسرش می پرسه کی میایی خواستگاری ؟ دوست پسرش طفره می ره و وعده های الکی میده و چند وقت هم هست که هر وقت ساناز ازش می خواهد که ببیندش به بهونه های مختلف یا فقط یک دیدار کوچک یا سر قرار نمی یاد و زنگ می زنه می گه کاری پیش اومده و بعداً می بیندش. خلاصه دوست پسر ساناز یک جورایی کارش رو که کرده داره می پیچوندش .

بعد از کمی دلداری که به ساناز دادم گفتم عیب نداره همش حل می شه خودم کمکت می کنم . دوست پسرت رو هم ادب می کنم . دیگه چی می خواهی ؟ دلم می خواهد مثل قبل همش بخندی و شاد باشی دلم نمی خواهد دیگه ناراحت و غمگین ببینمت دلم می خواهد بهم قول بدی که دیگه ناراحت نباشی . ساناز گفت واقعاً آخه چطوری ناراحت نباشم چطوری نگران نباشم . واقعاً کمکم می کنی؟ کاش خودت مجرد بودی . دوستت دارم ، دوستت دارم (چند بار این جمله رو تکرار کرد)

دیدم هنوز ناراحتی تو چهرش پیداست ، گفتم البته که کمکت می کنم فقط اگه بخواهی بیشتر از این ناراحتی کنی از دستت دلخور می شم . دیدم کمی از نگرانی اش کم شد ولی هنوز چهره اش گرفته است ، برای همین شروع کردم به قلقلک کردن ساناز کمر و شکمش رو شروع به قلقلک کردم تا کمی بخنده ، صورتش سرخ شده بود و صدای خنده و نکن نکنش بلند شده بود . گفتم آروم باش الان ساعت یک نیمه شبه همه همسایه ها رو بیدار می کنی فکر می کنند داریم چی کار می کنیم !!!!!!!!!……..

 ادامه دارد….

نویسنده : حمیدبلا

یک پاسخ

  1. جدید ترین پروکسی ها را بفر ست

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: