مهسا و مونا – قسمت هفتم

بچه ها که خبر نداشتند جائی که میاییم استخر هست ، چون زمستون بود با خودشون مایو نیاورده بودند .

بچه ها که خبر نداشتند جائی که میاییم استخر هست ، چون زمستون بود با خودشون مایو نیاورده بودند .

همه تو پذیرائی نشسته بودیم و داشتیم تو کانالهای ماهواره گشت میزدیم ، همکارم که هنوز بچه نداشت هیچکدوم از کانالها رو قفل نکرده بود برای همین در حالی که تو کانالها گشت میزدیم چند تا از کانالهای سکسی هم اومد که زود رد شدم بعد رو به مهسا یک چشمک زدم و گفتم : من میرم تا شهر یک سری وسایل بخرم و بیام شما می مونید یا میایید ؟

مهسا که خوب منظورم رو فهمیده بود گفت : من و مونا میمونیم ..

من سریع بلند شدم و رفتم چالوس و مقداری خرید کردم و یک زنگ به مهسا زدم گفتم : شماها چی میخورین ، میخواهم شام بگیرم چیزهائی که خریدم رو فردا برای خوردن آماده می کنیم .

مهسا گفت : من یک ساندویچ با سیب زمینی سرخ کرده و مخلفات میخورم …. بعد از کمی مکث ، گفت : مونا هم همینطور ، اصلاً بابا هرچی دوست داری بگیر .

گفتم : مهسا جون ، فکر کنم کمی طول بکشه ، شما تنهایید ناراحت نباشین . در رو هم به رو هیچ کس باز نکنین ، من خودم کلید دارم .

بعد از گرفتن وسایل و شام راه افتادم ، به ویلا که رسیدم . آروم در رو باز کردم دیدم داخل پذیرائی کسی نیست وسایل رو تو آشپزخونه گذاشتم و جابجاشون کردم و شام رو برداشتم و رفتم سمت اتاق خواب طبقه سوم . داخل اتاق خواب کسی نبود کمی تعجب کرده بودم که بچه ها کجا هستند ، دیدم در حموم بسته ایت و صدای آب میاد ، فهمیدم که با هم رفتن حموم ، من هم رو اوپن آشپزخونه وسایل شام رو چیدم و بعد از عوض کردن لباسهام ، درب حموم رو باز کردم و دیدم مهسا و مونا تو وان دارند همدیگه رو میشورند و مونا داره به سینه های مهسا دست میکشه .

گفتم : بچه ها زود بیایین بیرون ، شام سرد میشه .

مو نا با دیدن من از جاش پاشد و گفت : مهسا گفت بیایم حموم .

گفتم : عیب نداره بابا ، خوب کاری کردین . بعد از شام هم با هم میریم سونا .

در رو بستم و اومدم دم اوپن . چند دقیقه بعد هم مهسا و مونا در حالی که حوله تنشون بود اومدن دور اوپن نشستن و با هم غذا خوردیم .

گفتم : دیگه نمیخواهد لباس بپوشین یا همین حوله که تنتونه برین زیرزمین ، استخر و سونا رو آماده کردم .

بچه ها با هم گفتن : ما مایو نیاوردیم …..

گفتم : بدون مایو نمیشه ؟؟؟؟ برید پایین من هم بدون مایو میام .

مهسا که خوب منظورم رو فهمیده بود به مونا گفت : بریم تا بابا هم بیاد.

من هم رفتم حوله برداشتم و از آشپزخونه تو پذیرائی هم چند تا نوشیدنی و چند تا هم آبجو برداشتم و رفتم پایین از در که وارد میشدی ، اول یک استخر کوچیک بود شاید حدود 15 متر طولش بود و 7 یا 8 متر هم عرض داشت و کنار عرضش هم چند تا تخت پلاستیکی مخصوص استخر قرار داشت و بعد از استخر هم یک میز گرد پلاستیکی با چهار تا صندلی دورش بود بعد از اون هم یک سونا خشک و یک سونا بخار تقریباً هر دوشون 2×3 بود که جلوی سونا خشک یک جکوزی گرد کوچیک بود و اونطرف جلوی سونا بخار هم دو تا دوش قرار داشت .

از روی استخر بخاطر گرم بودن آب ، بخار کمی بلند میشد و بچه ها هم حوله هاشون رو به جالباسی کنار در آویزون کرده بودند و تو کم عمق استخر داشتند با هم بازی و شوخی میکردن ، معلوم بود از یک موضوعی سرحالند من هم حوله ام رو کنار حوله بچه ها آویزون کردم و رفتم و وسایلی که آورده بودم رو روی میز گذاشتم و برگشتم جلو و شروع کردم لباسهام رو در آوردن . لخت که شدم با یک شیرجه پریدم تو آب و رفتم زیر پای مونا و سرم رو لای پای مونا کردم ومونا رو قلموشم گرفتم و بلنئد شدم تو استخر ایستادم ، مهسا که تا سینه هاش تو آب بود خندید و مونا هم محکم سر من رو گرفته بود که نیفته و خودش رو به من فشار میداد کوس کوچولو دختر کوچولوم به گردنم مالیده میشد و داشت منرو تحریک می کرد. بعد از چند لحظه مونا رو بلند کردم و خودش از عقب پرید تو آب .

به مهسا گفتم : مواظب مونا باش تا من جکوزی و سونا رو روشن کنم و بعد از استخر خارج شدم .

هوای محوطه استخر گرم شده بود و من هم با همون وضعیت ، رفتم سراغ کلیدهای کنترل سونا و جکوزی بعد از روشن کردن و تنظیم درجه حرارت اونها برگشتم تو آب تا پیش بچه ها باشم . بعد از کمی شنا کردن و بازی با بچه ها .

گفتم : من خسته شدم رو تخت دراز میکشم ، کدومتون منو ماساژ میدید؟

مونا گفت : من ماساژت میدم بابا .

من که لخت بودم با یک حوله کوچیک تنم رو کمی خشک کردم و روی یکی از تختها به پشت خوابیدم ، کیرم تقریباً خوابیده بود و مونا هم اومد بیرون و اومد پیشم نشست .

گفتم : مونا جون از پاهام شروع کن .

اونهم شروع کرد با اون دستهای ظریفش ساق پام و بعد هم رونهام رو دست کشیدن و ماساژ دادن ( من خودم ماساژدادن رو بهشون یاد داده بودم و گفته بودم که چطوری و با فشار های کجای بدن ماساژ رو انجام بدن ) من که از دست کشیدن مونا روی بدنم داشتم تحریک میشدم همونطور جلو چشم مونا کیرم داشت راست میشدو میرفت رو به بالا بایسته ، مهسا داشت از استخر خارج میشد و ما رو تماشا می کرد ، اونهم اومد و بعد از اینکه کمب بدنش رو خشک کرد رو تخت بغل دراز کشید ، موهای کوسش رو کاملاً تراشیده بود ، کیرم حسابی راست شده بود و مونا داشت بهش نزدیک می شد .

گفتم : مونا جون بلدی (اشاره به کیرم کردم ) ماساژش بدی ؟

مهسا گفت : من میام ماساژش میدم .

گفتم : پس بریم تو سونا بخار من دراز می کشم ، شما ماساژم بدین .

بلند شدم که راه بیفتم ، مونا داشت جلوتر می رفت . دست مهسا رو گرفتم و بلندش کردم .

مونا رو صدا زدم گفتم : قبلش بشین آب میوه بخور . با مهسا رفتیم سر میز نشستیم و من آبجو رو باز کردم و مهیا و مونا هم آب میوه هاشونرو خوردند و مونا که خیلی عجله داشت زود رفت تو (سونا بخار).

به مهسا گفتم : کِی موهاشو زدی (اشاره به کوسش) ناقلا .

مهسا گفت : وقتی رفتی شهر ما چند تا کانال سکسی دیدیم و تحریک شدیم ، با مونا رفتیم حموم ، همون موقع با تیغ سفیدش کردم .

ادامه دارد……

نوشته : حمیدبلا

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: