من و آذر و سپیده (قسمت اول)

آخرهای بهمن ماه 86 بود و سپیده بامن تماس گرفت و بعد از کلی احوالپرسی می گفت : تازه پریودش تموم شده و خیلی نیاز داره و اگه میتونی یک شب بیا پیشم .

آخرهای بهمن ماه 86 بود و سپیده بامن تماس گرفت و بعد از کلی احوالپرسی می گفت : تازه پریودش تموم شده و خیلی نیاز داره و اگه میتونی یک شب بیا پیشم .

من هم یک خورده فکر کردم و گفتم : اینجوری نمیشه باید یک فکر اساسی بکنیم تا برای اینکه با هم باشیم دیگه مشکلی نداشته باشیم .

یکی دو روزی قبل از این موضوع سپیده که نمی تونست برای ثبت نام ترم جدید بره فیروزکوه به آذر(همسرم ) گفته بود که برای اون هم ثبت نام کنه و واحد برداره که بعد از پرداخت شهریه و به کمک من برای هر دوشون اینترنتی ثبت نام کردیم و پرینت کلاسهاشون هم گرفتیم البته سعی کردم طوری برنامه ریزی کنم که یکی دو روزی در هفته برگشتن یا رفتن با سپیده باشم .

به سپیده گفتم:می خواهم یک برنامه ای بچینیم که آذر هم موضوع رو بفهمه و درک کنه و بدون مخالفت بتونیم هروقت خواستیم با هم باشیم و از همدیگه لذت ببریم .

سپیده گفت: آخه چطوری ؟؟؟؟

گفتم : ببین باید جوری این برنامه رو که می گم پیاده کنی که همه چی اونطور که ما میخواهیم پیش بره .

سپیده می گفت قراره که مادر و پدرش برای چند روزی برن شهرشون (تبریز) و اون هم چون باید بره سر کار نمیتونه همراهشون بره .

گفتم : باید زنگ بزنی به آذر و به بهانه اینکه پرینت ثبت نام رو می خواهی ما رو برای شام دعوت کنی البته وسط هفته که من سر کار باشم . چون خونه شما شرق تهرونه و خونه ما هم غرب تهرون (البته قبل از طلاق تو محل ما زندگی می کرد و بعد از طلاق رفت خونه پدرش که طبقه دومش خالی بود نشست ) من هم محل کارم تقریباً در مرکز تهرون (کمی رو به شمال شهر) هستش . وقتی دعوت کنی آذر می گه باید ببینم حمید چی میگه ؟ که من بهش می گم اشکال نداره !!! ولی چون من دیر از سر کار می آم شما زودتر برو من هم خودم از سر کار می آم اونجا. شما هم باید تا وقتی من می رسم نقشه رو بخوبی اجرا کنی .

نقشه رو برای سپیده شرح دادم و گفتم : برو اول چیزهای مورد نیازو آماده کن (در ضمن تا یادم نرفته براتون بگم ، اونهائی که با پریود شدن خانمها آشنائی داشته باشند می دونند که حدود شش روز بعد از تمام شدن عادت ماهیانه ، خانمها یک حالت بسیار حشری پیدا می کنند که فقط دو سه روز دوام داره و این برنامه دقیقاً باید طوری انجام می شد که آذر تو همون روزها باشه بنابراین به سپیده گفتم برای چه روزی برنامه رو تنظیم کنه) .

روزی شد که قرار بود بریم ، من به آذر گفتم:امروز تا از سر کار بیام حدودای ساعت 9 یا 9.5 هستش بنابراین خودت برو تا من برسم ، و طبق قراری که با سپیده گذاشته بودم قرار بود سپیده به آذر بگه زودتر بره پیشش تا با هم بیشتر باشن و برای عید هم لباس می خواهد که پارچه خریده تا آذر براش بدوزه .

(در ضمن باید بگم ، آذر هم گلسازی می کرده و هم قبل از ازدواجمون خیاطی می کرده که بعدش هم دیپلم خیاطیش رو گرفت و الان تو خونه کار خیاطی می گیره و انجام می ده )

طبق برنامه آذر حدود ساعت 6 می رسه خونه سپیده و با هم کلی احوالپرسی می کنن و پرینت واحد های دانشگاه رو بهش می ده و بعد هم پارچه هائی که سپیده خریده بود با هم می بینن و آذر هم اندازه های سایز سپیده رو یادداشت می کنه و سپیده هم می گه بیا تا قبل اینکه حمید بیاد با هم فیلم ببینیم و اون DVD رو که من بهش داده بودم رو طبق نقشه می گذاره تو دستگاه و می شینن با هم نگاه کردن فیلم امانوئل سه که یک فیلم قشنگ و تحریک کننده هستش ، من هم میدونستم که آذر با این جور فیلمها خیلی تحریک می شه همینطور هم شد و طبق قراری که با سپیده گذاشته بودم قرار بود شروع کنن با هم لِز کردن ، و سپیده (که بعداً برام تعریف کرد) می ره کنار آذر میشینه و یواش یواش که خودشرو می ماله آذر هم شروع به مالیدن سینه ها و کوسش می کنه که سپیده شروع می کنه دستش رو می بره طرف بدن آذر و شروع می کنه دستمالی سینه های آذر .

(همونطور که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم ، قرار بود موقعی که کاملاً لخت شدن و در حال حال کردن هستن سپیده یک SMS بهم بزنه و فقط بنویسه OK و درب خونه رو هم بزنه بازکنه و درب آپارتمان رو هم باز بزاره چون قرار بود من از ساعت 8 شب یعنی زودتر از اون چیزی که گفته بودم همون حوالی منتظر باشم که با رسیدن SMS خودم رو برسونم به خونه سپیده و برم تو .)

آذر هم که حسابی تحریک شده بوده با سپیده همراهی می کنه و با همدیگه شروع می کنن در آوردن لباسهای همدیگه و هر دوشون لخت می شن و می رن تو اتاق خواب تو همون میون که می خواستن برن تو اتاق خواب ، سپیده ساعت رو نگاه می کنه ساعت 8 بود .

آذر بهش می گه بیا حمید یک ساعت دیگه میاد و می ره تو اتاق خواب همون موقع سپیده هم اون کارهایی رو که قرار بود انجام می ده یعنی چراغ پذیرائی رو خاموش می کنه و دربها رو هم باز می کنه و من رو خبر می کنه و می ره پیش آذر .

آذر لخت روی تخت منتظر سپیده بوده و سپیده هم که لخت بود می ره اونجا و شروع می کنن لب گرفتن و با سینه و کوس همدیگه بازی کردن ……

ادامه دارد……..

نویسنده : حمیدبلا

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: