من و سپیده(قسمت اول)

قبل از هرچیز بگم که نامها رو بدلیل بعضی از موارد عوض کردم ولی این در اصل ماجرا تأثیری نداشته و نداره .

روز آخر امتحانات پایان ترم نیمسال اول 86-87 بودش یعنی روز 16/11/86 و من برای امتحان صبح زود به سمت ترمینال رفتم تا برم فیروزکوه ترمینال خیلی شلوغ بود و برای سوار شدن به اتوبوس یا مینی بوس باید زود می جنبیدی تو همین میون بود که سپیده رو دیدم .

روز آخر امتحانات پایان ترم نیمسال اول 86-87 بودش یعنی روز 16/11/86 و من برای امتحان صبح زود به سمت ترمینال رفتم تا برم فیروزکوه ترمینال خیلی شلوغ بود و برای سوار شدن به اتوبوس یا مینی بوس باید زود می جنبیدی تو همین میون بود که سپیده رو دیدم .

راجع به سپیده براتون نگفته بودم ،از چندین سال پیش همسرم و سپیده با هم دوست هستند و با هم دیگه کارهای هنری می کردند مثل گل چینی و تابلو و از این جور چیزها . شوهر سپیده رو هم (امیر) می شناختم و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم اون موقعها همیشه سپیده چادر سر می کرد . سپیده قد بلندی نداشت ولی خیلی خوش هیکل بود البته از نظر من چون کمی تپل بود مخصوصاً که کون بزرگ و خوش فرمی داشت که من کشته مرده اش بودم . اونها بچه دار نمی شدند بعداً معلوم شد که امیر سرطان بیضه داره و به همین دلیل هم پدر و مادر امیر ، سپیده رو مجبور به طلاق کردند و سپیده هم پس از گرفتن مهریه اش در طبقه دوم خونه پدر و مادرش زندگی می کرد ولی همچنان با همسرم رفت و آمد داشت و با هم دانشگاه امتحان دادند و همون فیروزکوه قبول شدند از وقتی فیروز کوه می اومد دیگه چادر سر نمی کرد و خودشرو لاغر کرده بود که با این کارش کونش بیشتر نمایان شده بود و بیشتر از پیش من رو طلبه خودش کرده بود ، بعد از طلاق ، امیر فقط 6 ماه دوام آورد و خبردار شدیم که فوت کرده .

برگردیم سر اصل ماجرا بعد از دیدن سپیده تو ترمینال گفتم من تو اتوبوس جا می گیرم که سوار شیم .

ساعت حدود 6 صبح بود و ما سوار شدیم و اتوبوس راه افتاد سپیده کنار من نشسته بود و کاپشنش رو در آورده بود و چون هوا ی سردی به پاهامون می خورد اونرو روی پاهاش انداخته بود و قسمتی از کاپشنش هم روی پای من افتاده بود . من هم که برای درس خوندن شب گذشته رو تا صبح بیدار بودم چرتم گرفته بود هوا هم هنوز تاریک بود من چرت می زدم و به سپیده تکیه داده بودم دستهام یخ کرده بود که آروم دستم رو از زیر کاپشن به رونهای سپیده رسوندم و دستم رو بین رونهای سپیده جا دادم . سپیده یک نگاه به من کرد و من آروم گفتم سردم شده ، لبخندی که روی لبهاش نشست چهره اش رو زیباتر کرد و خیال من رو راحت تر .

ساعت 8و ربع بود که رسیدیم فیروزکوه پیاده شدیم ، گفتم بریم یک چیزی بخوریم که گفت باشه رفتیم و صبحونه رو خوردیم و امتحان رو مرور کردیم و راه افتادیم طرف دانشگاه داخل دانشگاه قبل از اینکه امتحان شروع بشه بهش گفتم بعد از امتحان بمون که با هم برگردیم بعد از هم جدا شدیم و همون موقع زنگ زدم به رضا بعد از احوالپرسی گفتم چه خبر امتحاناتون تموم شده ؟ گفت امروز آخریشه و ساعت 10 برمی گردند تهران . گفتم من بعد از ظهر هم امتحان دارم (البته الکی گفتم امتحان نداشتم)بعد گفتم بعد از امتحان صبح میام کلید خونه رو می گیرم ظهر رو استراحت کنم و خودمرو برای امتحان بعد از ظهر آماده کنم(اونهم چه امتحانی !!!!!!) ، وقتی تهران برگشتم کلیدرو بهت میدم . گفت باشه . دیدم همه چی خودش داره جور می شه . بعد از امتحان کلید رو از رضا گرفتم و برگشتم دانشگاه و منتظر سپیده شدم که از جلسه امتحان بیرون بیاد.

تو حیاط منتظر بودم که سپیده از جلسه بیرون اومد و بعد از خداحافظی با همکلاسیهاش (دخترهای دیگه ) من رو دید و بطرفم اومد پرسیدم امتحان چطور بود گفت خوب بود ، از امتحانش راضی بود و خوشحال و خندون .

گفتم : من یک خورده وسایل دارم تو خونه یکی از بچه هاست بریم بردارم و برگردیم تهران .

گفت باشه .

راه افتادیم ، خونه رضا نزدیک بود وقتی رسیدیم درب رو باز کردم و رفتیم تو .

گفت هیچ کس نیست ؟

گفتم نه همه رفتن تهرون . یک چای میخوری؟ خیلی سرده …….

گفت باشه .

گفتم پس بشین تا آماده کنم در ضمن راحت باش . همینطور که مشغول روشن کردن کتری و درست کردن چای بودم ، گفتم مثل اینکه خیلی خسته ای صبح هم نخوابیدی ؟

( با کنایه و تمسخر)گفت به لطف شما نخوابیدم .

گفتم پس یک کم استراحت کن تا چای آماده بشه .

کاپشن و مانتوش رو درآورد و شروع به گشتن اتاقها کرد و مثل اینکه دنبال چیزی بگرده به همه جا سر کشید .(فکر کنم هنوز از تنها بودنمون مطمئن نبود)

از تو یکی از اتاقها گفت من اینجا هستم هر وقت چای آماده شد بیار.

تو اون اتاقی که رفته بود یک تخت یک نفره چوبی بزرگ داشت و درب حمام هم داخل همون اتاق بود.

چند دقیقه ای طول کشید تا آب جوش اومد و دو تا لیوان شستم و چای رو (لیپتون) آماده کردم و بردم داخل اتاق .

سپیده رو تخت تو اتاق دراز کشیده بود ووقتی من وارد اتاق شدم همونطور که دراز کشیده بود من رو برانداز کرد که با سینی چای وارد شده ام . یک بلوز بافتنی و شلوار لی تنش بود کنارش رو تخت نشستم و سینی چای رو گذاشتم روتخت . سپیده کمی خودشرو جابجا کرد تا هم من راحت تر بشینم و هم اینکه چای نریزه .

ادامه دارد……….

نویسنده : حمیدبلا

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: