من و آذر و سپیده (قسمت هفتم )

این صحنه ها حسابی تحریکم می کرد و به آرومی کیرم رو هل دادم تو کون سپیده البته با دستهام کمر سپیده رو چنان محکم گرفته بودم

این صحنه ها حسابی تحریکم می کرد و به آرومی کیرم رو هل دادم تو کون سپیده البته با دستهام کمر سپیده رو چنان محکم گرفته بودم تا وقتی بهش فشار میارم خودش جلو نره با فشاری که بهش آوردم و کیرم تا انتها تو کون سپیده فرو رفته بود و اونهم یک آخ بلندی گفت ولی زود صداش قطع شد، چون آذر که می خواست کاری کنه من بهم خوش بگذره ، کوسش رو به دهن سپیده فشار می داد و سپیده هم که خیلی حشری شده بود با سرو وصدا و آه و ناله کوس سپیده رو میک میزد و چنان صدای ملچ و ملوچی راه انداخته بود که خود منم هوس کردم کوس آذر و بخورم ولی من که کیرم تو کون سپیده بود بعد از کمی مکث به آرومی شروع کردم به عقب و جلو کردن کیرم . بعد از چند لحظه صدای آه و ناله های سه نفرمون تو هم پیچیده بود و من داشتم با تمام قدرتم تو کون سپیده تلمبه می زدم و از فشاری که من بهش می آوردم اون کون سفید و تپلش موج می گرفت و بسمت کمرش می رفت و برمی گشت دیگه داشتم دیوانه وار کون سپیده رو می گائیدم .

سپیده هم دیگه به حرف اومده بود و می گفت : بککککککککککککن بکککککککککککن پاره ام کن جرم بده تندتر تندتر بکن ………. و همینطور داشت منو تحریک می کرد ، خودش هم که نزدیک به ارضاء شدن بود گفت : تندتر تندتر دارم مییییییییییییییام ………

با این جمله آخرش دیدم کونشرو حسابی سفت کرد و کاری کرد که من دیگه تلمبه نزنم و چندبار خودش این کار رو تکرار کرد و بعد هم یهو شل شد و یک آآآآآآهی کشید که فهمیدم ارضاء شده و من هم که با این توقف به آرومی کیرم رو از کونش کشیدم بیرون و یک بوس از اون لمبرهای قشنگ کونش کردم و بلندش کردم برگردوندمش ولی حسابی بیحال بود و همونطور بیحال روی مبل ولو شد ، این میون آذر هم که با خودش ور می رفت ارضاء شده بود و داشت با دستمال خودشرو تمیز می کرد رو کردم طرف آذر و گفتم : بذار یک دستشوئی برم باهات کار دارم . از دستشوئی که اومدم بیرون یک نگاه به ساعت انداختم حدود 10.5شب بود.

سپیده هنوز رو مبل دراز کشیده بود . درحالی که آذر داشت می رفت دستشوئی من رفتم سمت اتاق خواب و یک پتو آوردم و کشیدم رو سپیده و یک لب ازش گرفتم و بهش گفتم : خوب بود ؟ بهت خوش گذشت ؟ دیگه هر وقت بخواهی میتونیم با هم باشیم … همون طور که بهت قول داده بودم برای همیشه با هم هستیم . خیلی خسته بود چند لحظه ای با صحبتهای من چشمهاش رو بست و خوابش برد .

آذر از دستشوئی اومد بیرون و گفت : اِاِاِاِااااااه سپیده که خوابه !!!!!!!

گفتم : عیب نداره خیلی خسته بود بگذار بخوابه . خودتو عشقه اومد جلو و من بغلش کردم شروع کردم بوسیدن آذر و لبهامون بهم قفل شد و حسابی یک لب طولانی از هم گرفتیم و بهش گفتم امشب خیلی بهم خوش گذشت به تو چی ؟

گفت : دیدن اون لحظاتی که داشتی با سپیده سکس می کردی خیلی تحریکم کرده بود و جالب این بود که دلم می خواست بیشتر حال کردنتون رو تماشا کنم ، شما که حال می کردید مثل این بود که من خودم دارم حال می کنم و با ارضاء شدنتون من هم ارضاء شدم .

گفتم : ولی من که ارضاء نشدم فقط سپیده ارضاء شد ..

گفت : پس هنوز …..

حرفش رو قطع کردم و گفتم : دیدی چطوری از عقب حال کرد .

گفت : خوب حتماً قبلاً تجربش رو داشته که الان راحت گذاشت از عقب بکنیش .

گفتم : خوب حتماً همینطوره که می گی (تو دلم گفتم معلومه خودم قبلاً از کون کرده بودمش). میگم دیگه باید بریم .. نه ؟

همینطور که داشت شورتش رو می پوشید گفت : بگذار سپیده رو بیدار کنم و بهش بگم که داریم میریم .

گفتم : بگذار من بیدارش کنم .

پاشدم رفتم و آروم صورتش رو بوسیدم و روی موها لخت و کوتاهش دست کشیدم و صداش کردم ، چشمهاشو باز کرد و یه نگاه به صورتم کردو لبهاش رو آورد جلو من هم بی معطلی لبمو رو لبش گذاشتم و چند تا بوس کوچولو کردم و گفتم : آذر می گه دیگه باید بریم .

مثل برق گرفته ها از جاش پرید و گفت : نه امشب اینجا هستین ، نمی گذارم برین .

با خنده گفتم : در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته ….. من که بهم خوش گذشت ولی می ترسم تو اذیت بشی ، آخه یکوقت دیدی شب دوباره اومدم سراغت .

سپیده گفت : من که از خدامه !!!!!!

یه چشمک به سپیده زدم و بلند گفتم : آذر اصرار داره که بریم …

سپیده همونطور که لخت بود رفت سراغ آذر و گفت : خواهش می کنم ، امشبو بمون .!

آذر گفت : مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته هااااااااا؟

سپیده گفت : آخه مدتهاست که یک سکس خوب نداشتم و امشب می خواهم با شما حسابی لذت ببرم .

جمله سپیده که تموم شد برای اینکه زیاد با هم بحث نکنند، گفتم : حالا که اینطوره پاشید بریم حموم .

سپیده سریع از جاش پاشد و رفت سمت در حموم ولی یکهو دوباره برگشت طرف اتاق خواب ، گفتم : چی شد؟

سپیده گفت : می رم حوله بیارم .

از اتاق خواب دو تا حوله معمولی بزرگ و یک حوله لباسی آورد و رفت تو حموم به جالباسی که پشت در بود حوله ها رو آویزون کرد و بعد هم شیر آبو باز کرد . یک نگاه به آذر کردم و با سر اشاره کردم به سمت حموم ، آذر هم دوباره شورتش رو در آورد و رفت سمت حموم . من هم پشت سرش راه افتادم .

خوب حموم زیاد بزرگی نبود و وان هم نداشت ، بخار آبی که از دوش می ریخت داشت حموم رو پر می کرد . پشت سر آذر من هم وارد حموم شدم و قبل از اینکه به دوش آب برسه از پشت بغلش کردم و لبم رو دم گوشش گذاشتم و آروم تو گوشش گفتم : مرسی عزیزم . …….

ادامه دارد……

نویسنده : حمیدبلا

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: