سنتوری- قسمت اول

چند سال پیش زمانی که چند وقتی با مادر و پدرم سر یک موضوعی کنتاکت پیدا کرده بودیم ، تقریباً رفت و آمدم قطع شده بود و ازشون کمتر خبر داشتم .

چند سال پیش زمانی که چند وقتی با مادر و پدرم سر یک موضوعی کنتاکت پیدا کرده بودیم ، تقریباً رفت و آمدم قطع شده بود و ازشون کمتر خبر داشتم .

موضوع اینطوری بود که خواهرم که دانشجو بود با پسری آشنا شده بود و قرار ازدواج گذاشته شده بود و دست برقضا هم بدلیلی که گفتم بدون هیچ تحقیقی عقد کردند و ما هم که فقط برای عقد دعوت شده بودیم (اونجا بود که با پسره آشنا شدم ) ظاهر پسره چیزی نشون نمیداد ولی من که تو شناخت آدمها کمی تجربه پیدا کرده ام تو همون ملاقات اول بهش مشکوک شده بودم .

خوب شاید اگه بدونین که برای عقد هیچ یک از فامیلهای پسره نیومده بودند ، شما هم مثل من مشکوک میشدید ، فقط یکی از دوستاش به این مراسم اومده بود . اونروز خواهرم رو کشیدم کنار و ازش سوال کردم : از کجا میشناسیش و چطوری شد با هم آشنا شدید ؟؟؟

و اونهم که خیلی با من صمیمی هستش گفت : تو کلاس زبان باهاش آشنا شده و برای خواستگاری هم مادرش و خواهراش از کرمانشاه اومدن ولی باباش که میخواسته دختر عموش رو براش عقد کنه ، نیومده و حالا هم برای عقد هیچکدوم نیومدند.

من خیلی بهش مشکوک شده بودم ولی خوب تقصیر خودمون بود که ندونسته و نشناخته اون رو بعنوان دامادمون قبول کرده بودیم . ( اونهم بخاطر اون قهر کردن لعنتی اینطور شد )

از کار و شغلش پرسیدم ، که خواهرم گفت : تو نیروی هوائی کار میکنه و تو قسمت رادار هستش و یک شب شیفته و دو شب شیفت نداره و موقعی که شیفت نداره برای پخش دارو ویزیتوری می کنه .

چند وقتی گذشت و بدون گرفتن مراسم عروسی با یک مراسم ساده که اونرو هم خرجش رو بابام داده بود و آپارتمانی که پدرم براشون اجاره کرد ، رفتند سر خونه و زندگیشون .

من هم دیگه شکم کمتر شده بود ، تو چند ماهی که رفت و آمد داشتیم ، متوجه شدم شبهائی که میره شیفت گاهی دوستش میاد و خونه اونها میمونه . از خواهرم پرسیدم موضوع چیه ؟؟

گفت : شوهرش خودش برای اینکه تنها نباشه دوستش رو میفرسته خونه .

من که حالا دوباره شک و شُبَهاتم بیشتر شده بود سعی میکردم چند روز یک بار با خواهرم تماس بگیرم و احوالش رو بپرسم ، و ازش میخواستم که اگه موضوعی هست به من بگه ، چون چند وقتی بود که دیگه مثل قدیمها سرحال نبود .

دیگه تقریباً مطمئن بودم که کاسه ای زیر نیمکاسه دامادمون هستش . چند وقتی که فهمید من دارم زیاد به خواهرم گیر میدم ، اونهم از محل کارش یک انتقالی برای اصفهان گرفت . تازه یک سال از ازدواجشون گذشته بود و خواهر ناز و خوشگلم که هر مردی رو میتونست با ناز و عشوه هاش تحریک کنه ( از جمله خود منرو خیلی تحریک می کرد و ما همیشه قبل از ازدواجش با هم شوخی میکردیم و همیشه با هم راحت بودیم و من خیلی دوستش داشتم و حتی دوست داشتم که باهاش سکس داشته باشم ) دیگه حال و حوصله این شوخیها رو نداشت و وقتی موضوع انتقالی رو با من مطرح کرد و باهاش صحبت کردم متوجه شدم از اینکه اونجا برند و رفت و آمدهای دوست شوهرش قطع بشه ، خوشحال میشه ، من هم تشویقش کردم که موافقت کنه و بره اصفهان و کارهای انتقالی به اصفهان رو انجام میداد که قرار شد یک ترم اونجا مهمان بشه تا انتقالیش درست بشه .

چند ماهی تو اصفهان بودند که وقتی باهاش تماس گرفتم خیلی ناراحت بود و پشت تلفن بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن ، بعد از کلی که باهاش صحبت کردم یک کم آروم شد و می گفت شوهرش خیلی کثیفه و معتاد هم شده و دیگه تحمل ندارم و…

بهش گفتم : وسایلش رو جمع کنه و بیاد تهرون تا تکلیفش رو معلوم کنم .

نیومد ولی بعد خبر داد که بالاخره تو همون اصفهان رفتن دادگاه و بعد هم طلاق توافقی گرفتند و خواهرم برگشت به خونه بابام .

هنوز از نظر من مشکوک بود چون که به بابام گفته بود بخاطر معتاد بودن شوهرش ازش جدا شده حدود یکسال هم از دانشگاه مرخصی گرفت . حالا دوباره برگشته بود به اون حالت اولش و دوباره خوشحال و سرحال شده بود . تو این مدت به کلاس موسیقی می رفت و داشت سه تار یاد می گرفت و دیگه با گروه برای نوازندگی سفر می رفت . من هنوز میخواستم بدونم که واقع امر برای جدائیشون چی بوده ولی موقعیتی دست نداده بود که به راحتی در این مورد بپرسم ، البته شک کرده بودم که شاید این موضوع به سکس ربط داشته باشه و خوب حس کنجکاوی من برای اینکه اصل ماجرا رو بدونم خیلی تحریک شده بود .

چند وقت پیش از عید که خونه بابا اینا رفته بودم ، صحبت از موسیقی شده بود که به خواهرم گفتم : فیلم سنتوری که خیلی هم قشنگه رو دارم …..

خواهرم گفت : فرصت شد بده من هم ببینم .

گذشت و برای عید امسال (1387) ما رفتیم عید دیدنی و خواهرم هم با یک لباس خیلی باز سکسی که پوشیده بود ، و همش هم خودشرو به من میمالید و من هم خیلی تحریک شده بودم و چند باری به قصد با شوخی به پشت باسنش دست زدم که دیدم عکس العمل بدی نداره ، دیگه تقریباً مطمئن بودم که خواهرم هم مثل من عاشق سکس هستش و از سکس بدش نمی آد .

ادامه دارد……….

نوشته : حمیدبلا

2 پاسخ

  1. lotfan dastan va clip befrest

  2. سلام.این وبلاگ منه که توش در مورد مسائل سکسی صحبت میشه.من شمارو با نام داستان سکس لینک کردم.لطفا شما هم وبلاگ منرو با نام مسائل سکسی در لینک باکستون قرار بدید.با تشکر.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: