بازنده – قسمت دوم

موقع شام باهم کلی صحبت کردیم خندیدم.بعد از شام یه سیگار روشن کردم به خیابون خیره شدم جاسم آروم زد رو شونم گفت چته؟ عاشقی؟

موقع شام باهم کلی صحبت کردیم خندیدم.بعد از شام یه سیگار روشن کردم به خیابون خیره شدم جاسم آروم زد رو شونم گفت چته؟ عاشقی؟ خندیدم گفتم نه بابا خسته ام گفت از چی؟ گفتم از زندگی خندید گفت شما ایرانی ها واقعا عجیبین یه لبخندی زدم چیزی نگفتم یکم بعد جاسم گفت خیلی وقته چشمم دنبال یکیه میتونی کمکم کنی؟ با تعجب نگاش کردم گفتم من چیکار کنم؟ خندید گفت کمکم کن! یکمی نگاش کردم خندید گفت یه کمک برادرانه! فقط همین با خنده گفتم مثلا؟ گفت برو باهاش صحبت کن من روم نمیشه میترسم خراب کنم! هاج و واج نگاش کردم گفتم شما عربا 1000 تا کار میکنین خجالت نمیکشین حالا اینجا کم میاری؟ خندید گفت حالا که شده یکمی مکث کردم (تو دلم گفتم باز یکی چایی نخورده پسر خاله شد با ما!) بهش گفتم من اینکارو نمیکنم ولی یه کمک دیگه میتونم بهت بکنم با تعجب گفت چی؟ گفتم بهت میگم چیکار کن چی بگو عینه کاری که گفتم رو انجام میدی. یکم فکر کرد زد رو شونم گفت ایو حبیبی! (یه چیز شبیه ایول) یه چشمک زدم گفتم خب حالا کی شرطی که باختی رو میدی؟ خندید گفت کدوم شرط؟ یکمی چپ چپ نگاش کردم دوباره خندید گفت شوخی کردم برات درستش میکنم میدونی که خیلی سخته ولی بازم قبول سعی میکنم درستش کنم.بعد یکمی فکر کرد ( تو دلم گفتم مگه شما فکر هم دارین؟ ما که فقط شکم دیدیم!) زد رو شونم گفت صبر کن بعد 2 تا دوستش رو گفت با من بیایین رفتن اونور تر صحبت کردن دوستاش اومدن جلو باهام خداحافظی کردن رفتن یکمی نگاش کردم گفتم چی شد؟ گفت باید بین خودمون بمونه فقط ما 2 تا! خندیدم گفتم دقیقا! گفت پاشو بریم گفتم کجا؟ زد رو شونم گفت تو فقط گوش کن پاشدیم باهم رفتیم گفتم ماشین من اینجا پارکه گفت خب من جلو میرم تو پشت سرم بیا گفتم باشه موبایلم رو در آوردم گفتم شمارت رو بده؟ شمارش رو گفت تک زنگ زدم یکی از موبایل هاش زنگ خورد گفتم اون یکی هم بده خندید گفت 2 تا؟ گفتم آره اون یکی هم گفت تک زنگ زدم اونم زنگ خورد گفتم حالا بریم.حرکت کردیم سمت ماشینا چند تا ماشین اونور تر یه بی ام دابلیو زد 4 (BMW Z4) سفید پارک بود درش رو باز کرد گفت پشت سرم بیا یه چشمک زدم حرکت کردیم.پشت سرش میرفتم نیم ساعت بعد جلو یه ویلا واستاد پیاده شد اومد کنارم گفت برو عقب تر پارک کن خوب نگاه کن چیکار میکنم با تعجب گفتم باشه! یکم عقب گرفتم پارک کردم 4 چشمی خیره شدم به جاسم.یکی از موبایل هاش رو در آورد زنگ زد بعد کنار ماشینش واستاد یکم بعد یه تویوتا لند کروز VXRنقره ای از کنارم رد شد راهنما زد رفت جلو در ویلا واستاد ولی ماشین رو نبرد تو زدم رو فرمون گفتم ای لعنتی. لند کروز با اون هیکل غولش کاملا جلو دید منو گرفته بود اونورش رو اصلا نمیدیدم سریع پیاد شدم رفتم اونور خیابون یه سیگار روشن کردم خیلی عادی راه افتادم رفتم جلو دیدم یه دختره عرب از لند کروز پیاده شد رفت پیش جاسم یه چیزی گفت شروع کرد به خندیدن منم اینور خیابون خیلی عادی سیگار میکشیدم سعی میکردم تو دید نباشم به دختره خیره شدم یه لباس یکسره زرشکی تنش بود یقش باز بود روش یه لباس مشکی تن کرده بود با یه کفش پاشنه بلند مشکی همه تنش هم پوشیده بود فقط یقش باز بود و موهاش معلوم بود (عربهای اصیل خیلی مقیدن دوست ندارن زن و دختراشون زیاد اروپایی بگردن!) مثل همه عربا یه قد کشیده و خیلی بلند داشت با هیکل ناز و خوش فرم موهاش رو رنگ مش کرده بود به پوست خیلی سفیدش هم میومد آرایشش هم معمولی بود در کل واقعا خوشگل و جذاب بود. جاسم همچنان باهاش صحبت میکرد میخندیدن یکم بعد جاسم یه چیزی بهش گفت دختره یجوری نگاش کرد جاسم خندید بهش اشاره کرد برو تو بعد رفت سمت ماشینش دختره یه دست براش تکون داد ریموت در رو زد در باز شد سوار لند کروز شد رفت تو ویلا در پشت سرش بسته شد.چند لحظه بعد جاسم بهم اشاره کرد منم رفتم پیشش شیشه رو داد پایین خندید گفت نظرت چیه؟ قشنگ بود؟ خوشت اومد؟ یکمی با تردید نگاش کردم گفتم شوخی میکنی؟ گفت نه! زدم رو شونش گفتم پسر واسه خودکشی راههای بهتر هم هست چرا فک و فامیلاتون فردا بیان با شمشیر گردنم رو بزنن ها؟ خودم واسه خودکشی راه بهتری دارم خندید گفت خودت خواستی! حالام نترس چیزیت نمیشه دختر خیلی خوبیه. خندیدم گفتم برو پسر جان فردا باباش و داداشش با شمشیر اومدن جلوم رو گرفتن چی بگم ها؟ تو که فامیلاتون رو میشناسی قرون وسطا و قرن 21 فرقی براشون نداره خیانت و ناموس رو مرگ میدونن اونم با شمشیر!!! خندید گفت نترس اون زمانها گذشته الان همه عوض شدن یکمی مکث کردم گفتم حالا که اتفاقی نیافتاده ولی اگه یه وقت تونستم باهاش رفیق شم خودت هوامو داشته باش! خندید گفت باشه برو فردا بهت زنگ میزنم هم واسه این دختره هم واسه اونی که بهت گفتم خیلی وقت چشمم دنبالشه خندیدم گفتم باشه دستم رو بردم جلو گفتم خیلی خوش گذشت دست داد گفت به منم همینطور یه چشمک زدم گفتم انت بخیر! خندید گفت الی القاع! جاسم رفت منم اومدم سمت ماشینم حرکت کردم رفتم خونه.شب رو تختم دراز کشیده بودم همش تو فکر اتفاقای اونشب بودم خودم خندم گرفته بود به خودم گفتم چقدر مسخره!
صبح ساعت 10 جاسم زنگ زد گفت کجایی من بیدار شدم دارم میام بیرون! یکمی جا خوردم مکثی کردم گفتم من تا ظهر 1000 تا بدبختی دارم باید انجام بدم وقت کم میارم ساعت 10 زنگ زدی میگی از خواب پاشدم دارم میام؟! خندید گفت کی ببینمت؟ گفتم ظهر بهت زنگ میزنم خواب که نیستی؟ خندید گفت نه زنگ بزن منتظرم.تلفن رو قطع کردم گفتم ای دل خوشی دارین شما ها! ظهر ساعت 3 به جاسم زنگ زدم گفتم کجایی؟ گفت هوا گرم بود پریدم تو استخر آب یخ! گفتم پس باش تا بستنی بشی غروب بهت زنگ میزنم الان دارم میرم باشگاه دیرم شده خندید گفت باشه.ساعت 6 از زیر دوش در اومدم زنگ زدم جاسم گفتم خب کی و کجا ببینمت؟ گفت یک ساعت دیگه بیا هتل تاج پالاس. یک ساعت بعد اونجا بودم جاسم توی لابی نشسته بود منو دید نیشش باز شد یه چشمک زدم رفتم جلوش نشستم گفتم خب؟ خندید گفت عجله نکن. یه چایی باهم خوردیم پاشدیم رفتیم گفت تو ماشینت رو بزار همینجا باشه با ماشین من میریم گفتم هرجور راحتی با ماشین جاسم راه افتادیم رفتیم.
جلو یه برج تجاری وایساد به ساعتش نگاه کرد بعد رفت تو پارکینگ مجتمع یه جا وایساد گفت هروقت پیاده شدم تو هم پیاده شو.یکم بعد پیاده شد منم پشت سرش پیاده شدم کنار ماشین واستادیم یه سیگار روشن کردم به دو رو برم نگاهی کردم کسی نبود گفت این موقع ها میاد یکم صبر کن (تو دلم گفتم همین جاسوس بازیا کم بود!) چند دقیقه بعد یه بی ام دابلیو 750 ال آی (
BMW 750 LI) آروم با اون سنگینی و ابهتش اومد تو نزدیک ما شد من با وحشت نگاه میکردم! چند تا ماشین اونور تر پارک کرد برگشتم به جاسم یه چیزی بگم دیدم نیست! احمق پشت ماشین قایم شده بود سریع تکیه دادم به ماشین جاسم از سیگارم یه کام گرفتم دوباره به اون ماشین خیره شدم یه دختر عرب فوق العاده ناز یعنی واقعا خوشگل بود خودم کف کردم! پیاده شد کیفش رو از عقب برداشت اخم سنگینی کرده بود قفل ماشین رو زد حرکت کرد سمت آسانسور حتی 1 لحظه هم به من نگاه نکرد یه لحظه از خودم نا امید شدم!!! در آسانسور باز شد رفت توش نگاش افتاد به من منم چشام رو تنگ کرده بودم داشتم از سیگارم کام میگرفتم سرم رو یکم آوردم بالا بهش خیره شدم همون موقع در آسانسور بسته شد یه نفس راحت کشیدم به جاسم گفتم مرتیکه بیا بالا خجالت بکش! از پشت ماشین اومد بیرون گفت دیدیش؟ با تردید نگاش کردم گفتم خاطر خواه این شدی؟ خندید گفت آره چشام گرد شد گفتم خاک بر سرت حد اقل میرفتی دنبال نانسی و حیفا نازشون از این کمتر بود راحت تر تور میشدن! خندید گفت کمکم میکنی؟ یکم نگاش کردم گفتم هرکاری بتونم میکنم ولی قول نمیدم چون این دیگه آخرش بود! خندید گفت واسه همین ازش خوشم اومده یه نفس عمیق کشیدم گفتم خب اینجا چیکار میکنه؟ گفت شرکت باباش اینجاست گفتم خوبه! حالا رابطه ای که باهاش داری در چه حده؟ آروم گفت سلام علیک داریم بابام با باباش آشناست چند تا معامله بزرگ کردن! هاج و واج نگاش کردم گفتم همین؟ گفت آره زدم رو پیشونیم گفتم باشه حالا بیا بریم از اینجا یه غلطی میکنیم بعدا.از اونجا اومدیم بیرون یه نگاهی به من کرد گفت روت حساب میکنم ببینم چه میکنی زدم رو شونش گفتم ببین بهتره روی خودت حساب بازکنی چون من فقط میگم چیکار کن خودت باید انجامش بدی خندید گفت مرسی! حالا بریم سمت رفیق تو! با تردید نگاش کردم گفتم جاسم پدر من اینجا آبرو داره با دم کلفتا شریکه منو بدبخت نکنی فردا شمشیر و خون ریزی راه بیافته؟ خندید گفت نترس بابا. زنگ زد به اون دختره یه جوری با حالت راحتی گفت من میرم هتل تاج پالاس همین الان بیا کار مهم دارم.تلفن رو قطع کرد نگاش کردم گفتم راستش رو بگو این کیه؟ گفت تو چیکار داری گفتم بگو میخوام بدونم؟ خندید گفت دختر عمومه بلند زدم زیر خنده گفتم خیلی باحالی ولی من جدی گفتم اخمی کرد گفت منم جدی گفتم چشام از جاش پرید بیرون گفتم بزن کنار میخوام پیاده شم گفت چرا؟ داد زدم بزن کنار میخوام پیاده شم با تعجب زد کنار پیاده شدم اونم سریع پشت سرم دوید گفت چته؟ چی شد؟ چپ چپ نگاش کردم گفتم خودت میفهمی چی میگی؟ میخوایی منو با دختر عموت دوست کنی؟ گفت آره مگه تو چته؟ گفتم غیرت میدونی چیه؟ خیلی جدی گفت آره مطمئن باش دست از پا خطا کنی خودم با شمشیر میکشمت! گفتم من عرب نیستم چطوری دختر عموت با غیر عرب دوست میشه؟ یکمی نگام کرد گفت بابا تو که از ما گیر تری اینقدر جدی نگیر. مکثی کردم گفتم حالا چرا من؟ گفت از همون اول دیدمت ازت خوشم اومد بعدم خیلی خاکی بودی.گفتم برو ول کن بزار برم پی زندگیم راه افتادم رفتم باز اومد دنبالم گفت ای بابا چرا اینجوری میکنی؟ گفتم بابا دنبال دردسر نمیگردم! خندید گفت حالا کسی هم با تو رفیق نشده من فقط کمکت کردم قرار بزاری اگه اونجا توی گوشتم زد من چیزی نمیگم مسئولیتش با خودته یکمی نگاش کردم با تردید گفتم باشه.
نیم ساعت بعد هتل تاج پالاس بودیم جاسم ماشینش رو پارک کرد دیدم لندکروز
VXR نقره ای کنار ماشین من پارکه! تو دلم گفتم وای بعد رفتیم داخل. گوشه لابی هتل اون دختره نشسته بود دلم حوری ریخت دفعه اولم بود با یه دختر عرب برخورد اینجوری داشتم جاسم رفت جلو سلام احوال کرد منم آروم پشت سرش رفتم سلام کردم یه نگاهی بهم کرد سلام کرد جاسم گفت این دوستمه ایرانیه چند تا کار داشتم اینم همرام بود با هم اومدیم بعد بهم گفت ایشون مریم دختر عموم دختره یه لبخند زد منم با تردید گفتم خوشبختم جاسم نشست روبه روش منم کنار جاسم نشستم با تمام پر روییم بازم احساس میکردم دارم کم میارم! مریم اخمی کرد به جاسم گفت چی شده؟ کاری داشتی گفتی بیام اینجا؟ جاسم مکثی کرد گفت آره یه کاری داشتم باید رو در رو میدیدمت.

من که سرم پایین بود خودم رو زده بودم به اون راه! جاسم گفت مریم یکی ازت خوشش اومده خوب هم میشناست ولی رودروایسیش نذاشت خودش بگه به من گفت نظرت رو بپرسم ببینم اصلا قصد داری با کسی باشی یا نه؟ مریم یه اخمی کرد گفت از کجا میدونه من با کسی هستم یا نه؟ جاسم خندید گفت من بهش گفتم مدتیه با کسی نیستی! مریم با یجوری جاسم رو نگاه کرد گفت ای فضول! جاسم خندید گفت حالا بگو قصد داری با کسی باشی یا نه؟ مریم با تردید گفت نه! من یه پوزخند یواش زدم جاسم یکمی مکث کرد گفت باشه! میل خودته بعد مریم گفت حالا کی بود طرف؟ جاسم گفت یه پسر خیلی خوب که تازه باهاش آشنا شدم مریم لبخندی زد گفت حالا من نمیشناسم؟ جاسم گفت نه بعد بهم نگاه کرد منم بهش چشمک زدم یه جوری اشاره کردم نه! مریم فنجون چایی رو برداشت حواسش به اون بود زدم به پای جاسم یواش بهش گفتم پاشیم بریم من جونم رو دوست دارم جاسم زد رو پام یه چشم غره رفت منم خفه شدم! جاسم گفت با این دیشب آشنا شدم پسر خیلی خوبیه واقعا بی نظیره مریم بهم نگاهی کرد منم یه لبخند زدم سرم رو انداختم پایین جاسم گفت دیشب نمیدونی چیکار کرد همه چشماشون در اومده بود خیلی تابلو زدم به پاش (تو دلم گفتم واقعا که شما عربا همه چیز دارین جز مغز!) جاسم خندید گفت همین ازت خوشش اومده!!! یه لحظه به خودم لرزیدم برق 3فاز منو گرفت خشکم زد دیگه اصلا سرم رو بالا نیاوردم! مریم هم ساکت بود جاسم خندید گفت واسه من فیلم بازی نکن تو خجالت هم میکشی؟ آروم گفتم ببخشید من الان میام پاشدم رفتم سمت دستشویی جلو آینه واستادم رنگم شده بود گچ دیوار! تاحالا تو عمرم اینقدر جا نخورده بودم یکم به صورتم آب زدم سرم رو تکون دادم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم! یه 5-6 دقیقه تو سالن دستشویی تکیه دادم به دیوار گفتم FUCK FUCK FUCK زدم به دیوار همون موقع در واشد یکی اومد از حولم سریع دست صورتم رو آب زدم اومدم بیرون جاسم از دور منو دید خندید بهش یه بیلاخ دادم اشاره کردم من نمیام! خندید اشاره کرد بیا گفتم نه! هی اون میگفت بیا من میگفتم نه! آخرش خودش پاشد اومد بهش گفتم مرتیکه این چه کاری بود آبرو واسه من نزاشتی خندید گفت حالا مگه چی شد؟ زدم رو پیشونیم گفتم تازه میگه چی شد! دستم رو گرفت آروم برد منو پیش مریم نشستم گفتم ببخشید یکم حالم بد بود دست صورتم رو آب زدم لبخندی زد گفت خواهش میکنم آروم فنجان چایی رو برداشتم به مریم خیره شدم جاسم خندید گفت یکم خجالت کشیده!!! یکم نگاش کردم بعد به مریم نگاهی کردم گفتم ببخشید یکم جا خوردم از شوخیه جاسم مریم خندید گفت شوخی؟ گفتم آره دیگه شوخی بود جاسم گفت کجا شوخی بود؟ خودت بهم گفتی؟ بعد به مریم نگاه کرد گفت دیشب جلو در خونتون باهات صحبت میکردم یکی اون ور خیابون یه گوشه وایساده بود ، همین بود! میخواست 2باره تورو ببینه بهم گفت بیام اونجا! دست و پام شل شد یواش گفتم آدم فروش بدبخت بعد به مریم نگاه کردم گفتم سو تفاهم شده اصلا اینجوری نیست مریم اخمی کرد گفت جالبه یکی تون داره دروغ میگه! سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید من دروغ گفتم! مریم و جاسم زدن زیره خنده جاسم گفت دیدی چقدر صادقه! (تو دلم گفتم آره اینو راست گفتی! اصلا دروغ بلد نیستم) مریم یکمی نگام کرد منم بهش نگاه کردم گفتم ببخشید جسارت کردم! (خودت رو زدی به موش مردگی! ای جانور) مریم خندید گفت برای چی؟ گفتم خب من عرب نیستم و میدونم شما اصیل هستین و مقید واسه همین عذر میخوام نباید بی احترامی میکردم خندید گفت مهم نیست دیگه این چیزا کم رنگ شده بین ما یه لبخندی زدم یه سیگار روشن کردم مریم گفت ببین من قصد ندارم با کسی باشم آروم سرم رو تکون دادم گفتم بله میدونم واسه این موضوع هم عذر میخوام جاسم خندید زد به پام گفت میبینی چه دختره خوبیه؟ لبخندی زدم گفتم بله شکی نیست ببخشید مزاحم شدیم سیگارم تموم شد میریم شما راحت باشین مریم آروم گفت خواهش میکنم.جاسم یکم نگام کرد آروم در گوشم گفت خاک بر سرت بی عرضه یه اخمی کردم چیزی نگفتم مریم یکمی نگام کرد گفت حالا چی شده از یه دختر عرب مثل من خوشت اومد؟ (میخواستم بگم پسر عموی با غیرتت منو آورد اونجا! پشیمون شدم) مکثی کردم گفتم خیلی اتفاقی شد مریم گفت ولی اگه قصد داشتم با کسی باشم مطمئن باش ارزش امتحان کردن داشتی یه جورایی به دل دخترا مشینی آروم خندیدم گفتم مرسی حالا که نشد بعد سیگارم رو خاموش کردم گفتم بهتره ما بریم زدم رو پای جاسم گفتم پاشو بعد همه باهم پاشدیم تا جلوی در رفتیم گفتم مریم خانم از دیدنتون خیلی خوش حال شدم بازم امیدوارم جسارت منو نادیده بگیرین مریم خندید گفت خواهش میکنم شما ببخشین اینقدر رک و راست گفتم . لبخندی زدم اومدم سمت ماشینم جاسم گفت کجا؟ پس من چی؟ گفتم شما فعلا برو در مورد اون موضوع باید فکر کنم فردا غروب منتظر تلفن من باش با سر تایید کرد گفت باشه مریم پشت سرم اومد ماشینش کنار ماشین من پارک بود یه لبخندی زد گفت خوش باشی گفتم همچنین سوار ماشینم شدم زدم رو فرمون گفتم جاسم خیلی نامردی بعد به گاز حرکت کردم رفتم.
خیلی زد حال خورده بودم نه واسه جواب مریم فقط از کار جاسم! همش با خودم صحبت میکردم اگه خود جسیکا آلبا هم باشه خودم رو سبک نمیکنم واقعا که خری جاسم منم خر تر از تو که عقلم رو دادم دست توی بی عقل…همینجوری با خودم صحبت میکردم یهو یاد الناز افتادم گفتم جاسم که زد تو پرمون بزار زنگ بزنم الناز یکم بخندم شمارش رو در آوردم تا رفتم زنگ بزنم یادم افتاد وای الان شماره منو ببینه تابلو میشه! گفتم ولش کن از تلفن کارتی زنگ میزنم رفتم یه جا کارت تلفن بخرم گفتم خاک بر سرت! تو دیشب این لباسا تنت بود؟ این لباس گرون قیمت رو ببینه نمیگه از کجا آوردی؟ اون رو گفتی وام گرفتم اینو چی میگی؟ میگی دزدیدم؟ زدم رو پیشونیم گفتم ولش کن زنگ میزنم قرار میزارم میرم خونه لباسام رو عوض میکنم میرم سر قرار.با تلفن کارتی زنگ زدم بهش چند تا زنگ خورد برداشت…
سلام احوال شما؟
– سلام ممنون ببخشید شما؟
روم سیاه آرا هستم همون مزاحم دیشبی.
– (خندید) آهان بله ببخشید به جا نیاوردم شمارت هم عجیب بود از کجا تماس میگیری؟
ببخشید کردیت (اعتبار) موبایلم تموم شده بود پول نداشتم بخرم یه کارت تلفن از کسی قرض گرفتم
– (خندید) آهان خب چه خبر؟ چیزی شده آقا آرا؟
بازم روم سیاه میشه امشب شما رو ببینم؟
– امشب؟ نمیدونم یه لحظه صبر کن از سانی بپرسم…
خواهش میکنم راحت باشین.
– (چند لحظه بعد جواب داد) راستش اگه یه قرار کوتاه باشه بله میتونم بیام
بله قول میدم کوتاه باشه روم سیاه دستم خیلی خالی شده خواستم یه کمکی بکنین
– (خندید) باشه حتما کجا ببینمت؟
راستش من قبلا پیش آقای …. مدیر داخلی آرمان کافه کارگری میکردم آشنان اگه میشه 1 ساعت دیگه بریم اونجا.
– باشه میام فعلا خداحافظ.
نه نه قطع نکنین
– جان بفرما؟
اگه میشه سانیا خانم هم بیان
– اون واسه چی؟
شما باهم بیایین بهتره دوست ندارم تنها باشیم! (ارواح عمت خب بگو از سانیا خوشم اومده)
– باشه فعلا بای
تلفن رو قطع کرم مثله دیوونه ها بلند زدم زیر خنده اونایی که کنار تلفن بودن با تعجب نگام میکردن! دستام رو زدم به هم گفتم آخ جون اینم سوژه خنده خیلی وقته نخندیدم حوصلم سر رفته.سریع سوار ماشین شدم حرکت کردم خونه نیم ساعت بعد خونه بودم فقط نیم ساعت وقت داشتم بدو بدو رفتم سر کمد لباسام یهو مشت زدم تو کمد گفتم
FUCK من دیشب چی تنم بود؟ (گاهی اوقات آدم حول میکنه حافظه کوتاش هنگ میکنه چیزی یادش نمیاد اونجوری شده بودم) از حولم یادم رفته بود دیشب چی تنم بود رفتم جلو آینه زدم تو سرم گفتم خب شلوار همین بود کفشام هم همین بود پیرهن؟ پس پیرهن چی؟ ای بابا دوباره زدم تو سرم گفتم پیرهن چی بود؟ مارکش Piere Cardin بود ولی رنگش؟ رنگش؟ خاک بر سرت دیشب پیرهنت چه رنگی بود؟ رفتم سر کمد لباسها با دقت نگاه کردم 3 تا پیرهن تیره در آوردم گفتم یکی از اینا بود! خلاصه تا خودم رو جمع و جور کردم 10 دقیقه طول کشید آخرش هم با تردید یه پیرهن ذغالی رو تنم کردم گفتم فکر کنم همین بود! فوقش هم نبود حاشا میکنم میگم همین بوده شما اشتباه میکنین! زدم زیر خنده گفتم من اومدم! بدو بدوم رفتم پایین برج سوار ماشینم شدم به گاز رفتم سمت آرمان کافه ولی کمتر از 20 دقیقه وقت داشتم چند تا فحش به خودم دادم گفتم بگو تاکسی گیرم نیومد ترافیک بود ازین اراجیفا که همه میگن…

ادامه دارد …………

نویسنده :Reload

2 پاسخ

  1. من وردپرس به بیش از ۴ میلیون کاربر اینترنتی از ایران معرفی کردم
    توسط وبلاگ های خودم نمی دانم که چرا کسی به من کاپ نمیدهد

    Thank you for this

  2. chera up nemikoni saito?????

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: