بازنده – قسمت ششم

خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد یه خانم خارجی هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آینه به خودم خیره شدم دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگی که به قلاده عادت نداره! هی با گره کروات ور میرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمیاد باید کی رو ببینم؟

……………….

خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد یه خانم خارجی هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آینه به خودم خیره شدم دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگی که به قلاده عادت نداره! هی با گره کروات ور میرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمیاد باید کی رو ببینم؟ خانمه یهو جا خورد یه نگاهی بهم کرد گفت خب کروات نرن! گفتم نمیشه دارم میرم مهمونی باید کروات میزدم! به سبد گل نگاه کرد خندید گفت داری میری خواستگاری؟ چشام گرد شد گفتم نه خدا نیاره اون روز رو! میرم خونه دوست دخترم مهمونی دفعه اولمه خیلی هم رسمیه مجبور شدم کروات بزنم! خندید گفت خودت میگی مجبور شدم پس تحمل کن تا تموم شه! همون موقع در وا شد گفتم شب خوش رفتم سمت خونه الناز اینا.الناز درو وا کرد برام دست تکون داد رفتم داخل خونشون خیلی بزرگ بود نزدیک بود گم بشم! الناز دستم رو گرفت در گوشم گفت از همون عطر زدی؟ گفتم انتخاب شما رو میشه نزد؟ خندید زد رو شونم گفت زبونتو مار بزنه همینجوری که دستم رو گرفته بود رفتیم سمت سالن پذیرایی یه پسر قد بلند و چهار شونه واستاده بود بهش میومد 26.7 سالی داشته باشه با یه مرد تقریبا 50 ساله خوش تیپ و با یه خانم 46.7 ساله که فتوکپی الناز بود! الناز اشاره کرد گفت مامان بابا داداشم بعد به من اشاره کرد گفت اینم دوست پسر گلم آرا! (تو دلم گفتم بلند بگو لا اله الی الله) رفتم سمت باباش باهاش دست دادم گفتم خیلی خوشبختم اونم یه لبخند زد گفت همچنین رفتم سمت مامانش دست دادم سبد گل رو دادم بهش گفتم به زیبایی شما نمیرسه ولی بعنوان سمبل قشنگی تقدیم به شما!( الهی مار بزنه اون زبون رو که رگ خوابه همه آدما دستته!) مامانش خندید سبد رو گرفت گفت مرسی عزیزم خوش اومدی یه لبخندی زدم رفتم سمت داداشش دست دادم گفتم خوشبختم دستش رو گذاشت روی شونه هام گفت خوش اومدی پهلوون یه چشمک زدم رفتم جلو تر آروم در گوشش گفتم من به اونجا عمم خندیدم پهلوون باشم! یه بار شدم واسه 7پشتم بسه قسم خوردم همیشه قهرمان باشم! خندید گفت درکت میکنم سر منم از این بلا ها اومده دوباره سر شونم رو گرفت گفت خوش اومدی قهرمان خندیدم دستش رو گرفتم گفتم مرسی مربی.تو سالن پذیرایی بودیم من روی مبل کنار داداشش نشسته بودم الناز رو به رومون بود باباش هم چند تا مبل اونور تر مامانش هم رفته بود سمت آشپزخونه یکم سکوت بود منم سرم رو انداختم پایین یکم بعد یه دختر فیلیپینی (کارگر خونشون بود) چایی تعارف کرد الناز بهش گفت 10 بار گفتم چایی رو خودت بزار جلوی مهمون دختره گفت چشم بعد یه فنجان چایی گذاشت جلوم بعدم واسه داداش الناز گذاشت رفت سمت باباش یه چشمکی به الناز زدم خندید زبون در آورد دو رو برم رو نگاه کردم خونشون هم بزرگ بود هم قشنگ و شیک معلوم بود مامانش واقعا خوش سلیقست همون موقع مامانش اومد گفت عزیزم راحت باش غریبی نکن یه لبخندی زدم بعد به داداشش نگاهی کردم گفتم مربی اسمت رو نگفتی؟ یه نگاهی کرد گفت امیر. آروم سرم رو بردم کنار گوشش با یه حالت خاصی (داش مشتی) گفتم ببین قربون منو نگاه نکن الان شدم بچه خوشگل 7.8 سال پیش بند 6 زندان شارجه مال خودم بود سیبیل داشتم اندازه موهای سرت بهم میگفتن اصغر سیبیل حالا شما یه نگاه به ما کردی اون حلال بود نگاه دوم رو بری اوضاع ستم میشه منم میگرخم همینجا تیزی به جونت میزنم!! یهو داداشش زد رو پام با تمام وجود زد زیر خنده! همه برگشتن مارو نگاه کردن مامانش با تردید گفت چی شد؟ امیر (داداشش) همچنان میخندید الناز گفت امیر چته؟ خودم بزور جلو خندم رو میگرفتم سرم رو انداخته بودم پایین هیچی نمیگفتم! امیر یکم دیگه خندید به من گفت بگم چی گفتی؟ سرم پایین بود ابرو زدم اشاره کردم نه! الناز گفت امیر داداشی بگو چی گفت؟ باز من ابرو زدم نه! امیر خندید گفت ظاهرا آرا خان خیلی خوش مشربه من همچنان سرم پایین بود زیر چشمی نگاه میکردم الناز یکمی مکث کرد با حرص گفت آره خیلی حالا بعدا باهاش یه صحبتی دارم مامانش خندید گفت اوا چرا اینجوری میکنین پسر مردم یه شب اومده امیر پاشو برو اونور اذیتش نکنین الناز چشاش گرد شد گفت ما اذیتش نکنیم؟ سرم رو آوردم بالا گفتم ببخشید ولی الناز همیشه اذیتم میکنه منم دیگه عادت کردم مامانش گفت الهی نباشم بعد الناز رو نگاه کرد گفت خیلی بد شدی! الناز با ناباوری به من نگاه میکرد آروم گفت ببخشید دیگه اذیتش نمیکنم! بوی پیپ اومد نگام رو چرخوندم دیدم باباش پیپ روشن کرده به روزنامه GULF NEWS خیره شده اصلا به ما توجه نمیکرد! مامانش گفت ببخشید عزیزم من رو سر این کارگر نباشم فایده نداره شما راحت باشین من میام بعد رفت سمت آشپزخونه.تا مامانش رفت الناز یه نگاهی به من کرد گفت پوستت رو میکنم به امیر نگاه کردم گفتم مربی جان تو شاهد باش این چی گفت! امیر خندید گفت این پوست منم میکنه بعد شاهد تو باشم؟ الناز نیشخندی زد با حرص گفت آرا جونم عجله نکن کم کم با خونه ما آشنا میشی!
هی با امیر شوخی میکردم میخندیدیم زمین و زمان رو به مسخره گرفته بودم! الناز اومد گفت زنگ زدم سانی هم الان میاد یکمی نگاش کردم گفتم تنها دیگه؟ گفت نخیر با خاله جونم میاد گفتم باشه راشون نمیدیم! الناز بلند گفت اوا؟ امیر خندید زد رو پام گفت بابا تو دیگه از کجا اومدی؟ گفتم از زندان دیگه مگه در گوشت نگفتم؟ الناز یکمی واسم ادا در آورد رفت پیش مامانش.نیم ساعت بعد سانیا و مامانش اومدن سانی تا منو دید خندید یه ادا در آورد مامانش اومد دست داد گفت خوشبختم پسرم منم لبخندی زدم گفتم همچنین مامانش هم خیلی خوشگل بود ولی یکم زیادی اخم داشت معلوم بود همچین از این خانم های جدی و مقرراتیه (تو دلم گفتم سانی حق داره سگ دوبرمن بشه) رفت رو یه مبل نشست سانی هم کنارش امیر آروم در گوشم گفت حالا تخم داری راشون ندی؟ آروم گفتم من غلط بکنم اصلا قدمشون رو سر من! الناز و مامانش هم اومدن نشستن آروم به امیر گفتم آقا مربی من میترسم امیر هم آروم گفت نگران نباش عزیزم یه وقت پریود میشی هردومون زدیم زیر خنده مامان سانی یه نگاهی بهمون کرد گفت شما قبلا همدیگه رو میشناختین؟ امیر گفت نه! تازه 1 ساعت نمیشه دیدمش بعد مامان سانی یکم به من نگاه کرد کرد گفت از قیافت معلومه ازون پدر سوخته هایی! سانی و امیر و الناز یهو خندیدن من هاج و واج نگاه میکردم! (تو دلم گفتم زکی بابا نمردیم و از خودم پررو ترم دیدم!) مامان الناز اخم کرد به مامان سانی گفت شهره اذیتش نکن خیلی پسر گلیه! آروم گفتم آره همین که ایشون گفتن درسته همشون خندیدن بجز خودم! خلاصه تا موقع شام هی مامان سانی تیکه مینداخت منم 2دستی برگشت میزدم! آخرش خندید گفت ماشالله زبون کی حریف تو میشه؟ خندیدم گفتم هنوز پیدا نشده.شام در آرامش و سکوت سپری شد سر میز موقع دسر دوباره شروع کردم به اراجیف گفتن! حتی بابای الناز هم با بقیه میخندید.
بعد از شام و تشکیلات دوباره توی سالن پذیرایی نشسته بودیم یکم صحبت کردیم الناز بهم اشاره کرد رفتم پیشش بقیه مشغلول صحبت بودن گفت نمیخوایی اتاق منو ببینی؟ گفتم باشه بریم دستم رو گرفت رفتیم توی اتاقش پر از عروسک و تزیینات بود گفتم ای جان فقط کافیه من یه بار اینجا عصبانی شم چه حالی میده! گفت چرا؟ گفتم سگ شدن منو هنوز ندیدی یه وسیله سالم نمیزارم همه رو میشکنم حال میکنم! زد تو سرم گفت روانی کی میتونه با تو زندگی کنه؟ گفتم هیچکس! نشستم روی تختش اونم اومد رو پام نشست از پشت بغلش کردم گوشش رو بوس کردم گفت آرا هنوزم نمیخوایی بگی؟ گفتم چیو؟ گفت همون که بدهکاری یکمی سکوت کردم گفتم نه! گفت چرا؟ گفتم احساس میکنم خیلی زوده با ناراحتی گفت ولی من احساس میکنم تو دوستم نداری آروم خندیدم گفتم خیلی مسخره بود زد رو پام گفت مسخره تویی که سختته یه جمله ساده بگی گفتم با گفتن چیزی درست نمیشه مهم عمل آدمه مکثی کرد گفت ولی یه دختر نیاز داره بشنوه سرم رو از پشت گذاشتم رو سرش دستام رو از حلقه کردم گذاشتم روی شکمش آروم گفتم زوده چیزی نگفت چند لحظه بعد یه قطره اشکش چکید روی دستم گفتم الناز گریه نکن آروم گفت نمیتونم گفتم الناز بس کن مسخره بازی در نیار گفتن یه جمله مهم نیست عمل کردنش مهمه گفت ساکت باش تو هیچی رو نمیفهمی الناز آروم گریه میکرد منم سرم از پشت روی سرش بود با خشم تو فکر بودم یکم بعد النار دستم رو گرفت گفت ببخشید نمیخواستم نارحتت کنم از روی پام بلندش کردم خودمم پاشدم بغلش کردم روی دستام بردمش کنار پنجره گفتم دوست داری باهم بپریم پایین؟ خندید دستاش رو دور گردنم حلقه کرد گفت هرجا تو باشی منم هستم حتی اون دنیا یهو یاد شهرزاد افتادم خنده روی لبام خشک شد! الناز گفت چی شد؟ چند قطره اشکام چکید رو صورتم گفتم چیزی نیست همش فکرای سمیه بعد روی لبش رو بوسیدم گفت دوباره سرت رو بیار جلو منم همینکارو کردم لباش رو آروم کشید روی لبم یکم مزه کرد خندید گفت به لبات چی میزنی؟ خندیدم گفتم تو چیکار داری؟ فکر کن فابریکه.گفت لعنت به تو با این تیکه کلامت بعد با هم دیگه به بیرون خیره شدیم به چراغهای آسمون خراشها که مثل همیشه بیداد میکردن الناز گفت آرا میخوام باهات رو راست باشم گفتم تاحالا نبودی؟ گفت بودم ولی یکم نه ولی دیگه من و تو کارمون داره به جای باریک میکشه باید هرچی داریم بگیم که تصمیمون محکم بشه گفتم من هیچی ندارم بگم جز یه شاهنامه خاطرات که اونم به موقعش برات یکی یکی میگم چون تمامی نداره! آروم گفت آرا؟ گفتم هوم؟ گفت تاحالا به یه چیزی در مورد من فکر کردی؟ گفتم منظورت سکس؟ خندید گفت آره فکر کردی؟ مکثی کردم گفتم تو فوق العاده سکسی هستی ولی نه زیاد توجه نکردم گفت واست مهمه؟ گفتم آره به قول یه بنده خدایی (شهرزاد) دوست داشتن همه چیز داره.سرش رو برگردوند سمت سینم محکم فشار داد گفت دوست داری با من سکس کنی؟ یکمی فکر کردم گفتم آره.آروم گفت اگه من و تو نتونیم سکس کنیم چی؟ خندیدم گفتم میرم پیش مریم! زد روی سینم گفت منو بزار زمین خندیدم گفتم شوخی کردم گفت دفعه آخرت بود گفتم چشم قربان.دوباره پرسید اگه ما نتونیم سکس کنیم چی؟ گفتم نتونستن داریم تا نتونستن بستگی به دلیلش داره.دوباره سرش رو به سینم فشار داد گفت اگه دلیلش من باشم؟ گفتم خب چرا؟ گفت فکر کن من یه مرگم باشه خندیدم گفتم خب چه مرگته؟ سرش رو محکم تو سینم فشار داد گفت
HIV بلند زدم زیر خنده گفتم مسخره ازین شوخیا نداشتیما سرش رو کشید کنار به صورتش نگاه کردم چند قطره اشک از چشاش ریخت گفت این آخرین حرف نگفته من بود. آرا من آلوده به ویروس HIV شدم ولی هنوز فعال نشده.تو صورتش خیره بودم چیزی نمیگفتم یکم بعد خندیدم گفتم مسخره بود شوخیه مسخره ای بود اشکاش رو پاک کرد گفت همش جدی بود به بیرون نگاهی کردم به چراغ آسمون خراشها که بیداد میکردن چند قطره اشک از چشام چکید آروم گفتم بگو دروغ گفتی ولی صدایی نیومد دستام شل شد آروم گذاشتمش پایین دستام رو گذاشتم روی پنجره سرم رو چسبوندم به شیشه به بیرون خیره بودم یکم خندیدم ولی خیلی زود ساکت شدم احساس میکردم بازم چراغهای آسمون خراشها دارن بهم میخندن بدنم شل شد بیحال همونجا نشستم روی زمین الناز آروم گریه میکرد تکیه دادم به دیوار چنگ زدم توی موهام واقعا دیگه واسه گریه کردن جون نداشتم فقط خیره شده بودم به دیوار اشکام آروم آروم میچکید روی گونه هام همه دنیا دور سرم میچرخید اشکام بیشتر شده بود دستم رو گذاشتم روی گره کرواتم هی ور میرفتم احساس میکردم دارم خفه میشم یکم بعد آروم چشام رو بستم دیگه چیزی نفهمیدم…

به خودم اومدم دیدم مامان الناز رو سرم وایساده به صورتم آب میزنه با نگرانی گفت عزیزم حالت خوبه؟ آروم سرم رو تکون دادم گفتم خوبم دستم رو گرفت آروم از جام پاشدم الناز رو تختش نشسته بود آروم گریه میکرد به دورو برم نگاه کردم خدارو شکر جز مامان الناز کسی نبود احتمالا اومده بوده ببینه کجام که دیده من بیحال افتادم.دست مامان الناز تو دستم بود به الناز نگاهی کردم بعد به مامانش آروم دستش رو ول کردم رفتم لبه تخت نشستم مامانش یه لیوان آب بهم داد گفت چی شده؟ سرم رو انداختم پایین چیزی نگفتم.الناز آروم گریه میکرد مامانش نشست کنارم دست کشید روی سرم اولین بار بود که یه مادر رو سرم دست میکشید درسته که مادر خودم نبود ولی احساس کردم یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگی همینه که من تا حالا تجربه نکرده بودم.آروم گفت الناز باهات در مورد مریضیش صحبت کرد؟ سرم رو تکون دادم مامانش سرم رو گرفت تو بغلش تا حالا همه بهم گفته بودن وقتی سرم رو میزارم تو بغلت بهترین آرامش دنیا رو دارم ولی حالا این من بودم که باید این حرف رو میزدم. آره آغوش یه مادر بزرگترین آرامش دنیاست… یکم بعد گفت فقط من و سانیا از مریضی الناز خبر داریم و حالام تو خودم رو کشیدم عقب آروم رفتم پنجره رو باز کردم به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم احساس میکردم دارم از پا در میام خودم باورم نمیشد زندگی چقدر راحت داره منو بازی میده.یه کام از سیگارم گرفتم به پایین نگاه کردم چشام رو تنگ کردم گفتم همین الان خودت رو برای همیشه راحت کن یکم خودم رو بیشتر خم کردم به پایین زل زدم چندتا قطره اشک از چشام چکید چشام رو بستم گفتم دیگه بسه همینجا بسه یکی دستش رو گذاشت پشت شونم به خودم اومدم برگشتم دیدم مامان الناز با تردید نگام میکنه اشک رو توی چشام دید دستش رو کشید روی چشام گفت زندگی پر از اتفاقای عجیبه که برای هرکسی پیش میاد دوباره به بیرون نگاهی کردم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم گفتم زندگی من همش اتفاقای عجیب بوده دفعه اولم نیست.صورتم رو بوس کرد گفت الناز باید از اول همه چیز رو میگفت چون تو حق زندگی داری تو باید همیشه سالم باشی سرم رو تکون دادم گفتم زندگی همیشه واسم ممنوع بوده.از روزی که…
یکم بعد مامانش رفت بیرون از اتاق به الناز نگاهی کردم گوشه تختش نشسته بود سرش رو گرفته بود بین دستاش رفتم سمتش خواستم دستش رو بگیرم خودش رو کشید عقب گفت برو با تعجب بهش نگاه کردم گفتم میشه دیگه بیشتر از این نشکنی منو؟ سرش رو تکون داد گفت برو دستش رو گرفتم داد زد گفت برو راحتم بزار. با سر تایید کردم واقعا دلم بیشتر از همیشه شکست یعنی نشکست خورد شد آروم گفتم استراحت کن فردا بهت زنگ میزنم سرم رو انداختم پایین آروم رفتم سمت در با گریه گفت من دیگه به دردت نمیخورم یه نگاهی بهش کردم آروم و بیحال گفتم خفه شو الناز دارم میافتم به زور سر پا وایسادم یکم دیگه حرف بزنی اون روی سگم میاد بالا اگه زنده بودم فردا بهت زنگ میزنم چون دلم برات تنگ میشه بعد کشون کشون از اتاق رفتم بیرون مامان الناز اومد پیشم گفتم من رو پام نمیتونم واسم از همه عذر خواهی کنین بعد کشون کشون رفتم سمت در خروجی مامانش اومد جلو در گفت مواظب خودت باش حالت خیلی بده خندیدم گفتم عادت کردم بعد دستش رو گرفتم گفتم مواظبش باش واسم مهم نیست مریضه یا سالمه مهم اینه که دوستش دارم امشب باهاش صحبت کن بگو آرا گفته فردا بهش زنگ میزنم چیزی که منتظرش بود رو 10 بار تکرار میکنم مامانش یه لبخندی زد گفت ممنون از دل بزرگی که داری منم حتما بهش میگم. سرم رو تکون دادم کشون کشون رفتم سمت آسانسور.
تو راه 10 باز نزدیک بود تصادف کنم آخرش هم دیدم واقعا دارم میافتم کنار ساحل واستادم ساعت 11 شب بود رفتم سمت دریا آروم آروم قدم برمیداشتم باد خنک میزد تو صورتم یه سیگار روشن کردم همینجوری که آروم قدم بر میداشتم باد میخورد تو صورتم با خودم زمزمه میکردم…
پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست – هم گریز غربتم زادگاه من کجاست؟
تو شبای پرسه دلواپسی که میخوام دنیا رو فریاد بزنم – به کدوم لهجه ترانه سر کنم؟ به کدوم زبون تو رو داد بزنم؟
گم و گیج و تلخ و بی گذشته ام توی شهری که پناهگاه به من – از کدوم طرف میشه بهم رسید؟ همه کوچه ها به غربت میرسن…
******
اونشب تا نزدیک صبح همونجا نشسته بودم.تا ظهر دنبال کارام بودم ظهر مثل همیشه رفتم باشگاه ولی واقعا داغون بودم اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط جسمم تکون میخورد فکرم اونقدر داغون و سمی بود که کنترلش از دست خودم خارج شده بود تو باشگاه موقع تمرین بهترین راه برای خالی کردن حرص و خشمم بود واسه همین نمیفهمیدم چیکار میکنم فقط وزنه ها رو سنگین میکردم زندگی مسخره از جلوی چشام مثل فیلم رد میشد منم داد میزدم تمرین میکردم یکم بعد به خودم اومدم دیدم اونقدر داد زدم و وزنه ها رو سنگین کردم همه دارن به من نگاه میکنن محلی ندادم بازم سنگین تر کردم زندگیم از جلوی چشام رد میشد من داد میزدم دیگه داشتم از نفس میافتادم مربیم اومد زد روی شونم گفت لباس بپوش برو یکم دیگه ادامه بدی یه بلایی سر خودت میاری با سرم تایید کردم رفتم لباس بپوشم.
از باشگاه اومدم بیرون باد خورد توی صورتم رفتم سمت ماشینم کیفم رو گذاشتم عقب یکم به اونجایی که اونروز الناز بغلم کرده بود خیره شدم رفتم همونجا وایسادم باد میزد تو صورتم دستم رو گذاشتم روی سرم گفتم دیدی همش تکیه بر باد بود؟ دلم واسه الناز یه ذره شده بود سریع موبایلم رو در آوردم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد 3.4 بار دیگه زنگ زدم بازم جواب نداد یه آهی کشیدم سرم رو تکون دادم اس ام اس زدم نوشتم «الناز گوشی رو بردار میخوام یه چیزی بهت بگم» یکمی منتظر موندم بازم جوابی نیومد سرم رو انداختم پایین رفتم سمت ماشینم.
جلوی آینه وایساده بودم سرم رو خشک میکردم نا امیدی از صورتم معلوم بود احساس انزجار از چشام میزد بیرون ولی چیکار میشد کرد؟ یقه کیو باید میگرفت؟ سرنوشت اینقدر مرد بود خودش رو نشون بده؟ نه تا بوده همین بوده زخم زده و خندیده.مونده بودم چیکار کنم بازم به الناز زنگ زدم جواب نداد میدونستم میبینه ولی جواب نمیده چون بقول خودش «دیگه بدرد من نمیخورد» خیلی داغون بودم هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم با نا امیدی به موبایلم خیره شده بودم یهو موبایلم زنگ خورد با 1000 امید از جام پریدم آوردم بالا ولی دیدم شماره مریم افتاده.یکمی مکث کردم جواب دادم. زنگ زده بود خبر بگیره دید داغونم صدام در نمیاد پرسید چی شده ولی چیزی نگفتم خیلی اصرار کرد گفتم در مورد النازه دیگه چیزی نگفتم مریم گفت کجایی؟ گفتم خونه گفت من میام اونجا ببینم چی شده تو حالت خیلی بده یه چیزت میشه چیزی نگفتم یعنی اصلا تو حال خودم نبودم ذهنم همش جاهای دیگه بود. نیم ساعت بعد مریم اومد در رو باز کردم قیافه منو دید جا خورد گفت سالمی؟ با سرم تایید کردم رفتیم توی نشیمن نشستیم روی مبل راحتی گفت بگو چی شده؟ یکمی سکوت کردم بعد همه ماجرا رو براش تعریف کردم باورش نمیشد… مریم سرش رو تکون داد گفت آرا حالا که شده اگه واقعا دوسش داری باهاش بازی نکن بازم دوستش داشته باش نیشخندی زدم گفتم فکر کردی من جا زدم؟ موبایلم رو نشونش دادم گفتم ببین از غروب چقدر زنگ و اس ام اس زدم اون جواب نمیده یکمی مکث کرد گفت عیبی نداره هرکسی باشه همین کارو میکنه صبر کن خودش زنگ میزنه فعلا خیلی ریخته بهم گفتم نمیدونم چی بگم از جام پاشدم رفتم یه شیشه شامپاین آوردم با 2تا لیوان گذاشتم روی میز گفتم بعد از چند ماه میخوام مشروب بخورم یکمی نگام کرد گفت مگه مشروب برات ضرر نداره؟ در شامپاین رو باز کردم نیشخندی زدم گفتم خیلی چیزا واسم ضرر داره لیوان ها رو پر کردم چیزی نگفت میدونست خیلی داغونم.لیوان رو آوردم بالا گفتم به سلامتی هیچکس! خندید لیوانش رو آورد بالا گفت به سلامتی الناز یک ضرب خوردیم. بازهم پر کردم خوردیم احساس میکردم الکل روم اثر کرده ولی من کلا از اونایی ام که الکل 90% هم بخورم بازم حواسم سر جاشه نگاهی به مریم کردم اونم خیلی خورده بود واقعا مست بود یه سیگار روشن کردم تکیه دادم عقب احساس میکردم مستی باعث شده همه چیز عمیق تر از جلوی چشام رد شه با ولع خاصی از سیگارم کام میگرفتم به گذشته ای که از جلوی چشام رد میشد فکر میکردم مریم اومد کنارم نشست آروم گفت تو چرا همیشه اینقدر توی فکری؟ گفتم اگه تو هم جای من بودی همین بودی گذشته من خیلی عجیبه خودمم باورم نمیشه همیشه بازیچه روزگار بودم دستش رو گذاشت روی سینم گفت بی دلیل این اتفاقا نمیافته سرم رو تکون دادم گفتم آره خودمم میدونم.دستش رو کشید توی موهام گفت غصه نخور یه روز همه چیز درست میشه نیشخندی زدم سرم رو تکون دادم سیگارم رو خاموش کردم دستش رو گرفتم گفتم آره درست میشه فقط 100 سال اولش سخته خندید گفت چشم ببندی باز کنی 100 سال میره الان برنامه بریز واسه 100 سال دوم که دیگه تو دردسر نیافتی با سرم تایید کردم مشروب زیادی روم اثر گذاشته بود حواسم بود چیکار میکنم ولی کنترلم دست خودم نبود یه جورایی بی اختیار فقط نگاه میکردم اونم بد تر از من بود! دستش رو بوس کردم اونم سرش رو گذاشت روی شونم دستش رو کشید روی لبام دستش رو که تو دستم بود رو فشار دادم اونم انگشت اون دستش رو گذاشت توی دهنم آروم سرش رو آورد جلو صورتم رو بوس کرد من به جلو خیره شده بودم خودمم نمیفهمیدم چیکار میکنم دوباره صورتم رو بوس کرد دستش رو از روی لبام برداشت گذاشت روی سینم آروم میمالید دستم رو انداختم دور گردنش کشیدمش سمت خودم سرش رو سینم بود محکم فشار دادم یکم بعد خودش رو کشید عقب اومد نشست روی پام سرش رو گذاشت روی شونم دستاش رو دور گردنم حلقه کرد یکم گذشت سرش رو برد عقب تو صورت هم خیره بودیم مستی رو از چشای هر دو مون میشد خوند صورتش رو نزدیک تر کرد چشاش رو بست لبای داغش رو آروم گذاشت روی لبام…

لباش رو میکشید روی لبام من بی اختیار فقط نگاه میکردم.واقعا خیلی داغ تر از من بود یعنی همه عربا همینن داغ ترین بدنهای دنیا رو دارن.لباش رو محکم به لبام فشار داد زبونش رو به لبام میکشید یکم بعد زبونش رو برد داخل دهنم میکشید پشت لبام منم با دستام آروم کمرش رو میمالیدم چند دقیقه گذشت واقعا تحریک شده بودم یکم هولش دادم عقب اونم پاشد لباس بلندش رو در آورد (یه چیزی شبیه مانتو که عربا روی لباس میپوشن) زیرش یه لباس نازک سرمه ای و یکسره تنش بود اومد سمتم پشتش رو کرد منم زیپ لباسش رو باز کردم رفت عقب لباسش رو در آورد بدنش فوق العاده بود هیکل کشیده قد خیلی بلند پوستش سفید و براق بود یه ست لباس زیر قرمز تنش بود گیره موهاش رو باز کرد بهم خیره شد منم یکمی بهش نگاه کردم از جام پاشدم یکمی احساس سرگیجه داشتم ریموت استریوی نشیمن رو برداشتم دنبال دکمه پاور میگشتم! آروم گفتم دکمه پاور گم شده! خندید ریموت رو از دستم گرفت پاور رو زد گفتم چجوری پیداش کردی؟ مریم هاج و واج منو نگاه میکرد! ریموت رو ازش گرفتم حالت سادیسمیم بیشتر از همیشه اذیتم میکرد خواننده رو آوردم روی EVANESCENCE گذاشتم آهنگ Bring Me To Life یه نیشخندی زدم صدا رو زیاد کردم ریموت رو از همون بالا انداختم زمین! رفتم سمت مریم که داشت با تعجب نگام میکرد دستم رو گزاشتم پشت کمرش یکمی بهش خیره شدم قدش از من بلند تر بود لبام رو محکم رو لباش فشار دادم اونم دستاش پشت سرم بود یکم بعد سرم رو آوردم پایین زیر گلوش رو با لبام لمس میکردم خط وسط سینش رو دنبال کردم لبام رو از روی سوتین گذاشتم روی سینه هاش یکمی بازی کردم بعد محکم بهش فشار میاوردم دستاش رو محکم به سرم فشار میداد منم فشارم رو بیشتر میکردم تنش واقعا داغ بود احساس میکردم دارم میسوزم روی زانو جلوش نشستم از زیر سینه هاش لبام رو کشیدم پایین تا روی نافش یکمی باهاش بازی کردم لبام رو آوردم پایین تر روی خط شرتش وایسادم دستام رو گذاشتم پشت باسنش سرم رو روی شکمش فشار دادم یاد اون نقاشی بوریس افتادم که دختره قد بلند لخت واستاده بود دستاش رو باز کرده بود پسره جلوش زانو زده بود سرش روی شکمش بود به حالت التماس دستاش رو دور باسنش حلقه کرده بود ولی دختره اخم کرده بود از پشت کمرش 2 تا بال زده بود بیرون و نشون میداد سمبلی از یه فرشته هست.سرم رو کشیدم عقب بهش گفتم دستات رو باز کن با تعجب دستاش رو بازکرد یهو EVANESCENCE صداش رو کش داد بلند جیغ زد Bring Me To Life… یه نیشخندی زدم گفتم راحت باش سرم رو بردم وسط پاهاش لبام رو از روی شرتش میکشیدم وسط پاهاش خودش رو کشید جلو لبام وسط پاهاش قفل شده بود دستم رو از باسنش آوردم پایین پشت ران هاش رو میمالیدم یه نفس عمیق کشید سرم رو بردم عقب لبام رو گذاشتم روی ران هاش آروم میکشیدم روش اومدم پایین تا ساق پاهاش سرم رو بردم عقب دستم رو گذاشتم روی پهلوهاش آوردم پایین همزمان شرتش هم کشیدم پایین تا روی زانوش اومد . سرم رو بالا گرفتم به صورتش نگاهی انداختم مستی و شهوت فریاد میزد چشاش رو بست خودش رو بهم نزدیک تر کرد شرتش رو کامل از پاش در آوردم بالای کسش یه خالکوبی عربی داشت آروم دستم رو کشیدم روش یه تکونی خورد سرم رو بردم جلو زبونم رو کشیدم روی کسش دستش رو آورد روی سرم لبام رو کشیدم روی لبای کسش چنگ زدم به باسنش محکم کشیدمش سمت خودم زبونم رو فرو کردم تو آروم میچرخوندم نفس هاش عمیق تر شده بود منم داشتم از داغی میسوختم زبونم رو در آوردم کشیدم رو چوچولش یه آه کشید منم سرعتم رو بیشتر کردم تمام تنش میلرزید خودش رو تا جایی که میتونست بهم فشار داد داشتم خفه میشدم ولی مستی همه چیز رو از کنترل خارج کرده بود با قدرت بیشتری با لبام چوچولش رو بازی میدادم نفس هاش تند و عمیق شده بود بیشتر میلرزید شهوت و مستی وجود هر دو مون رو پر کرده بود منم میسوختم از حرارت بدنش یهو آروم گفت اومدم . مستی نمیگذاشت خودم رو کنترل کنم بی اختیار به کارم ادامه دادم لرزش محکمی کرد با شدت ارضاء شد آبش ریخت تو صورتم هردومون بی حرکت شدیم سرم رو کشیدم عقب یکمی رو چوچولش دست کشیدم بیحال رفت عقب نشست روی مبل تکیه داد منم پاشدم رفتم دست و صورتم رو شستم اومدم کنارش نشستم سرش رو گذاشت روی شونم یکمی توی موهاش دست کشیدم شهوت وجودم رو پر کرده بود دستم رو بردم پشت کمرش سوتینش رو باز کردم سینه های کشیده و خوشگلش آزاد شد مثل بدنش سفید و ناز بود و مثل همه جاش فوق العده داغ آروم سینه هاش رو بوسیدم سرش رو آورد پایین لباش رو از روی شلوارکم گذاشت رو کیرم آروم بازی میکرد پاشد جلوم نشست شلوارکم رو در آورد بعدم شرتم رو سرش رو دوباره گذاشتم روی کیرم آروم با لباش باهاش بازی میکرد ولی من نیازی به اینکارا نداشتم چون همینجوریش شهوت و مستی توی وجودم بیداد میکرد یکم زبونش رو سر کیرم کشید میخواست بزاره توی دهنش گفتم پاشو اونم همینکارو کرد نشست روی راحتی خودش رو انداخت عقب منم جلوش روی زانو نشستم دستم رو گذاشتم روی سینه هاش یکمی فشار دادم بعد پاهاشو گرفتم کشیدمش جلو سمت خودم سر کیرم رو آروم با جلوش بازی دادم یه نفس عمیق کشید منم سرش رو گذاشتم توش یکم چرخوندم چشماش رو بست لباش رو گاز گرفت سادیسم اذیتم میکرد یهو تا ته فرو کردم توش یه جیغ کشید لباش رو گاز گرفت خودم بیشتر اذیت شدم واسه اینکه اونقدر داغ بود داشتم میسوختم اولین بارم بود با یه عرب سکس داشتم میدونستم خیلی داغن ولی نمیدونستم اینجورین آروم دستاش رو گذاشت روی پهلوم منم با تمام قدرت شروع کردم به تلمبه زدن از صدای جیغش گوشم داشت کر میشد ناخونای بلندش رو توی پهلوم فرو کرده بود نمیدونستم از داغی کسش بسوزم یا از چنگی که به پهلوهام زده بود! فقط میدونستم دارم میسوزم و با قدرت تمام فرو میکردم چند دقیقه ای گذشت داشتم ارضاء میشدم سریع کشیدم بیرون خودم رو کشیدم عقب دستم رو گذاشتم زیر کیرم فشار دادم که ارضاء نشم مریم از درد میپیچید به خودش درسته که اون داغ بود ولی منم بخاطر عضلات قدرتمند کمرم و هورمون تستسروم فراوانی که به خودم تزریق میکردم هیچ وقت تو شهوت و رابطه جنسی کم نمیارم یکم صبر کردم روی تمام تنم عرق نشسته بود خیلی انرژی از دست داده بودم به پهلوهام نگاهی کردم خراش عجیبی داشت (از شدت چنگهاش) دستش رو گرفتم بلندش کردم خودم نشستم روی مبل راحتی تکیه دادم عقب اومد جلو خودش رو تنظیم کرد نشست روش دوباره کیرم تا ته رفت تو کسش یه جیغ بلند زد سرش رو چسبوند به شونم آروم گاز میگرفت دستم رو گذاشتم زیر باسنش یکم آوردمش بالا دوباره تا ته فرو رفت بعد با کمک من خودش رو بالا پایین میکرد تمام تنش سرخ شده بود سرعت دستم رو بیشتر کردم اونم با قدرت بیشتری هم ردیف با من حرکت میکرد از شدت درد شونم رو گاز گرفته بود باز من مونده بودم از داغی بسوزم یا از درد دندوناش که شونم رو با قدرت گاز میگرفت سرعتم رو بازم بیشتر کردم اون شونم رو گاز گرفته بود جیغ میزد ولی صدای خودم اصلا در نمیومد فقط عرق کرده بودم نفس نفس میزدم یکم بعد احساس کردم با تمام وجود میخوام ارضاء بشم سریع زیر باسنش رو گرفتم بلندش کردم کیرم در اومد دوباره گذاشتمش روی پام با شدت ارضاء شدم آبم ریخت روی شکمش و زیر سینه هاش اون هنوز دندوناش رو شونم بود دستم رو بردم وسط پاش بالای کسش رو میمالیدم یه جیغ کوتاه زد محکم تر دندوناش رو روی شونم فشار داد پام خیس شد فهمیدم ارضاء شده دندوناش رو آروم برداشت بیحال سرش رو گذاشت روی شونم خودمم چشام رو بسته بودم سرم تکیه داده بودم عقب شونم بدجوری میسوخت مستی – شهوت – فکرای سمی – حسرت – غم و غصه هام – دردای نا تموم همه باهم جمع شده بودن میزدن تو مغزم سرم تیر میکشید…
توی وان حموم نشسته بودم تیکه داده بودم عقب مریم هم تو بغلم نشسته بود آب خیلی داغ بود ولی اصلا نمیفهمیدم یعنی هیچی نمیفهمیدم فقط خسته بودم از همه چیز از زندگی از خودم از دنیا از بدبختیا به شونم نگاهی کردم جای دندوناش آروم خون میومد دورشون هم خون مردگی و کبودی عجیبی داشت.مریم آروم تنم رو میمالید از قیافم معلوم بود از ناله یه چیز اونور ترم.دستام رو حلقه کردم گذاشتم رو سینش سرم رو از پشت گذاشتم روی شونه هاش بین ما فقط سکوت فریاد میزد.
******
کنار شیشه های قدی اتاقم وایساده بودم مثل همیشه به بیرون نگاه میکردم زل زده بودم به چراغ خطر قرمز روی آسمون خراشها مریم داشت موهاش رو خشک میکرد یه آهی کشیدم پنجره رو باز کردم یه سیگار روشن کردم دوباره خیره شدم به همونا مریم موهاش رو خشک کرد اومد پشتم دستاش رو گذاشت روی سینم پشت سرم رو بوس کرد گفت من دیگه برم سرم رو تکون دادم گفتم مرسی خیلی خوش گذشت آروم خندید گفت به من بیشتر خوش گذشت خیلی ممنون دستش رو که روی سینم بود آوردم بالا بوس کردم گفتم مواظب خودت باش خداحافظ دوباره پشت سرم رو بوس کرد گفت تو هم همینطور بعد از اتاقم رفت بیرون کیفش رو گرفت رفت.

خیلی بی حال به آسمون شب نگاه کردم استریو اتاقم رو روشن کردم دوباره به بیرون خیره شدم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم چندتا قطره اشک از چشام چکید روی صورتم یاور همیشگیم مثل همیشه صداش بیداد میکرد…
ببین ببین این گریه یه مرده – مردی که گریه هاش ظهور درده
ببین ببین این آخرین صدای – این بی صدا شبخون کوچه گرده
قلب پاییزیه من باغ دلواپسیه – خوندنم ترانه نیست هق هق بی کسیه…

2 روز دیگه گذشت از الناز هیچ خبری نداشتم. غروب تو باشگاه بودم صدام کردن گفتن موبایلت همش زنگ میخوره بیا جواب بده سریع رفتم موبایل گرفتم دیدم الناز 3 بار زنگ زده سریع شمارش رو گرفتم رفتم یه گوشه نشستم…
سلام
– سلام
خوبی؟
– بدنیستم تو چطوری؟
اتفاقا خیلی بدم چرا زنگ میزدم جواب نمیدادی؟
– (مکثی کرد) ببخشید حالم خوب نبود باید استراحت میکردم
قانع کننده نیست ولی بیخیال. حالت بهتره؟
– آره کجایی؟ جواب نمیدی؟
باشگاه زیر تمرین بودم. نیم ساعت دیگه تمرینم تموم میشه بیا اینجا
– نه آرا حال ندارم
به اندازه کافی اعصابم رو خورد کردی. پاشو بیا هم هوایی میخوری هم اینکه خودم میبینمت
– که چی بشه؟
دلم برات تنگ شده.منتظرم.بای
تلفن رو قطع کردم رفتم سر تمرین افکارم همچنان آشفته بود.نیم ساعت بعد لباس پوشیدم از باشگاه اومدم بیرون رفتم سمت ماشینم کیفم رو گذاشتم عقب یکم خودم رو مرتب کردم منتظر الناز موندم.چند دقیقه گذشت الناز نیومد ولی مطمئن بودم که میاد واسه همین یه سیگار روشن کردم رفتم اونور تر همونجایی دفعه اول وایساده بودیم باد میخورد تو صورتم چشام رو تنگ کردم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم یکم گذشت یکی دستش رو گذاشت روی چشام گرمای وجود الناز رو پشتم حس کردم دستش رو برداشتم برگشتم سمتش محکم بغلش کردم سرش رو گذاشت رو شونم همونجایی که مریم گاز گرفته بود فشار داد احساس کردم مغز استخونم تیر کشید ولی به روی خودم نیاوردم مهم الناز بود و بس. یکم گذشت آروم سرش رو بردم عقب تو چشای هم خیره شدیم سرش رو انداخت پایین گفت ببخشید گفتم مهم نیست مهم فقط توئی که الانم سالم جلوم وایسادی همین برام بسه آروم خندید سیگارم رو از دستم گرفت خودش شروع کرد به کام گرفتن منم رفتم اونور تر به آسمون خیره شدم باد میزد تو صورتم نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت چند لحظه بعد از پشت بغلم کرد سرش رو گذاشت روی شونم گفت دوستت دارم من چیزی نگفتم مکثی کرد گفت اگه نگی حق داری آرا باور کن من و تو بدرد هم نمیخوریم من محکوم به مرگم شاید الان شاید 5 سال دیگه. با تمام وجود میسوختم ولی حرفی نمیزدم سرش رو به شونم فشار داد گفت تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه دستش رو از روی سینم برداشتم برگشتم سمتش تو صورتش خیره شدم خشم از چشام میزد بیرون الناز با ترس نگام میکرد سرم رو تکون دادم محکم زدم تو گوشش دورخودش چرخید چند متر اونور تر افتاد روی زمین یه دستی تو موهام کشیدم بهش خیره شدم از دهنش خون میریخت بیرون با وحشت نگام میکرد رفتم جلو دستش رو گرفتم بلندش کردم مثل گنجشک تمام تنش میلرزید گفتم لبات رو بزار روی لبام خودش رو کشید عقب چند متر ازم فاصله گرفت گفت آرا تو اعصابت خورده توروخدا آروم باش بعد سریع با لباسش خونی که از لبش میریخت رو پاک کرد رفتم جلو اون رفت عقب تر بغض کرده بود داشت گریه میافتاد گفت آرا تو رو خدا آروم باش تو اعصابت خورده الان کنترلت رو از دست دادی یکمی آروم شدی با هم صحبت میکنیم. الناز راست میگفت من حالیم نبود چیکار میکنم شرایط و سختی ها کاملا روی من سوار بودن دیوونه شده بودم میخواستم خون لبای الناز رو بخورم که منم ایدز بگیرم! شایدم حق داشتم نمیدونم بهرحال انسان گاهی اسیر شرایط میشه. الناز بازم رفت عقب تر گفت من میرم دهنم رو بشورم تو همینجا باش یکم آروم شدی میام بعد سریع رفت سمت فروشگاه اونور خیابون.واقعا نمیدونستم چیکار کنم تکیه دادم به ماشینم نشستم روی زمین چنگ زدم توی موهام یکم گذشت حالم بهتر شده بود حداقل خشمم کمتر بود پاشدم چند دقیقه بعد الناز اومد یه بطری آب داد دستم گفت بخور یکمی آب خوردم الناز اومد پیشم دستش رو گرفتم گفتم ببخشید کنترلم رو از دست دادم ولی به خدا یه بار دیگه از اون حرفا بزنی ایندفعه اون کارو انجام میدم.سرش رو انداخت پایین گفت ببخشید تکرار نمیشه گفتم بشین بریم گفت ماشین رو چیکار کنم؟ گفتم بشین بعدا میاییم میگیریم سوار ماشینم شدیم رفتیم سمت دریا.ماشین رو پارک کردم الناز هم پیاده شد گفتم وایسا الان میام بعد فندک و بسته سیگارم رو برداشتم پیاده شدم تو شیشه های دودی ماشینم به خودم نگاهی کردم یه تیشرت قرمز چسبون تنم بود بدنم مثل همیشه بعد از تمرین ورم کرده بود دستی روی موهام کشیدم فندک و بسته سیگار رو گذاشتم تو جیبم رفتم پیش الناز یکمی نگام کرد تیشرت چسبیده بود به بدنم که ورم داشت زده بود بیرون دستش رو گذاشت رو سینم گفتم سوتین که واسم نخریدی حالا دست هم میزنی؟ خندید گفت در همه حال بی تربیتیت رو ثابت میکنی! یهو روی دستام بلندش کردم (یه دستم زیر پاهاش بود یه دستم زیر سرش) الناز یه جیغ زد گفت دیوونه! یکمی به صورتش خیره شدم پیشونیش رو بوس کردم رفتیم سمت دریا الناز هی میگفت آرا بزارم زمین منم میگفتم آقا گفته مثل سایه همراتون باشم! رفتیم کنار دریا آفتاب داشت غروب میکرد آسمون یه جوری شده بود که سنگ گریه میافتاد دوباره روی پیشونیش رو بوس کردم گفتم گوشاتو وا کن میخوام یه چیزی بگم به خورشید که داشت غروب میکرد خیره شده بود گفت بگو یکمی سکوت کردم گفتم دوستت دارم.مکثی کرد نگاهش چرخید روی صورتم منم به صورتش نگاهی کردم اشک توی چشاش حلقه زده بود سرش رو توی سینم فشار داد گفت من بیشتر بعد آروم گریه میکرد منم به غروب خورشید خیره شده بودم…
هوا تاریک شده بود آروم گذاشتمش پایین خودم نشستم روی زمین اونم پشت به من نشست توی بغلم سرم رو گذاشتم کنار گوشش گفتم میشه یه اعترافی بکنم؟ آروم گفت اگه فقط یکیه آره.گفتم یکیه ولی اندازه 10 تاست! دستم رو فشار داد گفت چیکار کردی؟ سکوت کردم گفتم اگه دوست داشتی همینجا میتونی منو بکشی خندید گفت اونقدر کارت بد بوده؟ گفتم خیلی بدتر با حکم مرگ.دستم رو محکم چنگ زد گفت نه؟ آروم سرم رو چسبوندم به پشت سرش گفتم ببخشید حالام اختیارم دست توست .سکوت کرد چیزی نگفت گفتم الناز ببخشید گفت ما آدما هر غلطی خواستیم میکنیم بعدم راحت میگیم ببخشید! ببخشید تو به درد من میخوره؟ خیانت کردی میگی ببخشید؟ منم اینکارو میکردم تو میبخشیدی؟ چیزی نگفتم یکمی سکوت بین ما بود گفتم الناز جونم ببخشید بازم چیزی نگفت البته حق داشت درسته که مست بودم ولی خداییش من نامردی کرده بودم.گوشش رو بوس کردم گفتم الناز مست بودم نفهمیدم چه غلطی کردم آروم گفت شایدم حق داشته باشی بالاخره تو هم به سکس نیاز داری ولی وقتی با کسی که دوسش داری نتونی سکس کنی باید چیکار کنی؟ گفتم بزن بکش منو ولی اینجوری نگو طاقت ندارم دستم رو محکم فشار داد گفت کی بود؟ سکوت کردم برگشت تو صورتم خیره شد گفت پرسیدم کی بود؟ سرم رو اندختم پایین زد رو سینم گفت مریم؟ بازم چیزی نگفتم بلند داد زد تو نمیدونی من به اون حساسم؟ بازم سکوت کردم یعنی چی داشتم که بگم؟ اشکاش رو پاک کرد گفت خیلی نامردی این همه منتظر موندم تا حرف نگفته رو بگی حالام که بعد از عمری گفتی دوستت دارم زهرم کردی به تو میگن مرد؟ آروم گفتم نه! پاشد رفت اونور تر آروم گریه میکرد منم که چیزی نمیتونستم بگم. بقول قدیمیا توبه گرگ فقط مرگه. الناز همچنان گریه میکرد آروم پاشدم رفتم پیشش گفتم غلط کردم ببخشید آروم سرش رو تکون داد فقط گریه میکرد گفتم حالا که راستش رو بهت گفتم ببخشش زد روی شونم با گریه گفت خر خودتی اینو بخاطر من نگفتی بخاطر خودت گفتی که عذاب وجدان ولت کنه. آروم سرم رو تکون دادم لبم رو گاز گرفتم مونده بودم چی بگم یکم مکث کردم گفتم میخوام باهات سکس کنم گفت آرا ولم کن خسته شدم دوباره گفتم الناز من میخوام باهات سکس کنم تو یه رابطه 2طرفه این حقه منه زد روی سینم گفت آرا ولم کن میفهمی؟ ولم کن بزار به درد خودم بسوزم کشیدمش سمت خودم گفتم سکس کنم چی میشه؟ ایدز میگیرم؟ به درک بزار بگیرم اصلا بزار 1000 تا مرض بگیرم زندگیم از اینی که هست بدتر میشه؟ من چیزی واسه از دست دادن دارم؟ میدونست عصبانی شدم فقط با وحشت نگام میکرد دوباره بلند گفتم من چیزی واسه از دست دادن دارم؟ جوابی نداد فکرهای سمی داشتن وجودم رو به آتیش میکشیدن یکمی بهش نگاه کردم گفتم الناز تو از گذشته من خبر نداری اگه فقط یکمش رو برات بگم خودت حساب کار دستت میاد میفهمی حق با منه آروم گفت آرا نه چیزی میشنوم نه بهت حقی میدم یکمی بهش نگاه کردم هولش دادم پرت شد عقب آروم شروع کردم به قدم زدن یه سیگار روشن کردم با حرص کام میگرفتم به عالم و آدم فحش میدادم 10.15 متری ازش دور شدم داد زد آرا همش همین بود؟ بلند داد زدم همش همین بود همش تکیه بر باد بود از اولشم بهت گفتم همش همینه دوباره با خشم از سیگارم کام میگرفتم دور میشدم شاید 30 متر دور نشده بودم صدای جیغ اومد برگشتم پشتم رو نگاه کردم الناز افتاده بود زمین اونایی که اونجا بودن جیغ میزدن سیگارم از دستم افتاد یهو دویدم سمت الناز دیدم افتاده زمین چشاش بسته شده از ترس داشتم میمردم سریع بغلش کردم بردمش سمت ماشین بطری آب رو در آوردم ریختم روی صورتش یکمی با پشت دستم زدم تو صورتش پلکاش تکون خوردن دوباره زدم تو صورتش یه سرفه کرد خیالم راحت شد یکمی صبر کردم صورتش رو بوسیدم آروم چشاش رو وا کرد گفتم الناز حالت خوبه؟ آروم گفت آره روی چشاش رو بوسیدم گفتم چی شد یهو؟ گفت نمیدونم بیحال شدم افتادم سرش رو تو سینم فشار دادم گفتم بدون تو من چه غلطی بکنم؟ آروم خندید گفت نترس فعلا که زنده ام چند بار دیگه صورتش رو بوسیدم تو چشاش خیره شدم گفتم تا همیشه دوستت دارم…


ادامه دارد …

نویسنده :Reload

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: